... این خاطرات دوباره برام زنده شد

که یه حس عجیبی داشتم حسی که برام غریبه بود خیلی سنگین بود انگارکسی توروزیرنظرداشته باشه چیزی سردرنیاوردم روزهاسپری میشدومشغول درس ومشق بودم یه روز که ای کاش هیچ وقت توسرنوشتم پانمیگذاشت توبیخبری خودم بادوستام برمیگشتم خونه که نگاهم به چشمایی گره خوردکه ازپشت پیشخون یه مغازه منتظررسیدنم بود اولش فکرکردم اشتباه میکنم اهمیت ندادم ولی دیدم تاجایی که ازسرکوچه بپیچم توخیابون اصلی اون چشمها دارن بدرقه ام میکنن!روز

بعددیدم دوباره چشمها منتظر رسیدنم اند،زیرچشمی نگاه کردم شایدصاحب نگاه روبشناسم چندوقتی گذشت وقت تعطیلی دبیرستان میدونستم کسی انتظارم رامیکشدیک روزتصمیم گرفتم دیگه نگاهم روندزدم همین طورکه چشم به مغازه دوخته بودم یک آن صاحب نگاه رادیدم بیچاره وقتی متوجه شدلو رفته هول شد دستش به شیشه آبنبات که پشتش مخفی میشدخورد وچهره اش نمایان شدخشکم زداونومیشناختم پسرهمسایه مان بودواین هم مغازه پدرش من فکرمیکردم شاگرد مغازه است ولی...سرش راباشرم زیرانداخت،تابرسم خونه فکرمیکردم چرا؟ولی جوابی پیدانکردم یعنی واقعیت تواین حرفها نبودم واصلا متوجه نبودم درونم داره تغییرمیکنه...

 دیگه بیخیال نبودم ساعت آخرفقط دوست داشتم زودترزنگ بخوره تابتونم اونوببینم ،اونم دیگه پشت شیشه آبنبات منتظرنمیشد میومدبیرون مغازه تاراحتترباشه.یه روزوقتی رسیدم خبری نبودهرچی نگاه کردم حتی پشت پیشخون هم نبودهمین طورکه ناامیدمیرفتم دیدم توخیابون اصلی جلوی یه مغازه ایستاده بود وقتی ازجلوش ردشدم نفسم داشت بندمیومددیگه همه چیزبرام عوض شدزندگی رنگ جدیدی برام پیداکردوقتی میدیدمش قلبم تندتند میزدودستام یخ میکردوجودم ازحسی عجیب لبریزمیشدوجوری به وجد میومدم که میترسیدم تمام دنیاازحالم باخبر شن.

این ماجراوقتی برام جدی شدکه دیدم گاهی مواقع بافاصله ازمن راه میوفتادطرف خونه یاگاهی درخونه شون منتظرم بود(آخه خونه شون به صورت اریب روبروی خونه ما بود )دوسالی گذشت پیش دانشگاهی بودم باید باماشین میرفتم اونم درس میخوند تابره دانشگاه گاهی که تواتوبوس واحدنشسته بودم اونم سوارمیشدچشم ازش برنمیداشتم یادمه یه روزامتحان بینش داده بودم وقتی سوارماشین شدم اونم امدموقع پیاده شدن بامن پیاده شد منوحساب کردبهم سلام کردیم بعدباگفتن سلام برسون ازهم جداشدیم تاخونه دودقیقه بیشترراه نبودوقتی به خونه رسیدم ازحال رفتم فشارم افتاده بود...

ضربان قلبم به حدی تندبود که هرآن فکرمیکردم الان ازحرکت می ایسته مامانم به حدی ترسیده بود که نگوزد تو سرش گفت چت شده ازبدون صبحونه میری فقط درس میخونی (واقعادرسخون بودم)ولی من صدای مامانم رو نمی شنیدم اونروزبود که فهمیدم بله کارازکارگذشته وکتی خانم عاشق شده!؟دیگه توحال خودم نبودم فقط دلم میخواست امتحاناتم تموم بشه وتکلیف کنکورم معلوم بشه.

خلاصه دست تقدیرچیزی برام رقم زدکه فکرهم نمیکردم پدرم منوبه اجبارپای سفره عقدکسی نشوندکه ازش متنفربودم  یه آدم عقده ای که چشمش دنبال بقیه بود الا کسی که مادرش براش تیکه گرفته بودخیلی جنگیدم که اینکارنشه ولی گاهی زمانه چیزدیگه ای روبهمون تحمیل میکنه ولی این عقدبیشترازسه هفته پابرجانبودومهرطلاق پایان اون بودروحیه ام روباخته بودم دیگه به ازدواج فکرنمیکردم تاوقتی که مادرافشار(کسی که عاشقش بودم)امدومنو براافشار خواستگاری کرددیگه آرزویی نداشتم توپوستم نمیگنجیدم وقتی به مامانم گفت که افشارگفته تاکتایون روبه کس دیگه ای شوهرندادن برو خواستگاری باخودم گفتم دیگه دنیامال منه خیلی خوشحال بودم ولی قرارشد تاتکلیف کارافشار معلوم نشه وکاروبارش جورنشه این جریان بین خانواده ها بمونه..ادامه 

 

دوسال تمام منتظرش بودم وبه پاش نشستم تاکاروبارش جوربشه خیلی حرف وحدیث شنیدم ولی همه روبخاطر اون تحمل کردم وبه خودم میگفتم وقتی باهاش ازدواج کردم به تمام این روزا وآدمای بدطینت میخندم(اگه بخوام از روزی که فهمیدم عاشقش شدم واینکه هرجوری بود بهم فهمونده بوددوستم داره حساب کنم 6سالی بود منتظرش بودم)خوانواده ها باهم رفت وآمدداشتن ولی برای اینکه حرف حدیثی برای من پیش نیاد افشار خونمون نمیومد چون این خواستگاری بین خانواده هابود.

هرروز به امید اینکه به هم میرسیم زندگی میکردم تااینکه یه روز مامانم گفت اگه دیدیش بگوبیادتکلیفت رو روشن کنه.چندروزبعددیدمش که دیدم امدطرفم بهم گفت میخوام باهات حرف بزنم منم قبول کردم ولی کتی بیچاره نمیدونست زمونه  دوباره خواب بدی براش دیده بعدازظهر رفتیم پارک نشستم رونیمکت بافاصله نشست بعدازاینکه توخیلی خوبی هزارتاحرف دیگه گفت من لیاقت تورو ندارم برودنبال زندگیت دنیاروسرم خراب شددیگه نمی شنیدم چی میگه حالت تهوع وسرگیجه داشتم.

ناامید برگشتم خونه دلم برا خودم میسوخت خیلی دوسش داشتم دوسال هرکی حرف ازخواستگاری زده بود قبول نکرده بودیم حس میکردم ازدرون تهی شدم دیگه دلم نمیخواست زنده باشم.

 

نمیتونستم فراموشش کنم مگه میشه این سالها روفراموش کرد شش سال زندگی بااون روتوذهنم تصورکرده بودم دیگه حال وحوصله هیچ کس رونداشتم ازهمه بیزار بودم وقتی دیگه برا همیشه ناامیدشدم که خانواده افشار شبانه برای همیشه ازکوچه مون بدون خداحافظی وحتی عذرخواهی رفتن .دیگه نتونستم به کسی اعتمادکنم هروقت اسم خواستگارمیومد ناخوآگاه افشارمیومدتوذهنم تواین سالها که گذشته نتونستم عاشق کسی بشم یاحتی کسی روبه اندازه افشاردوست داشته باشم .

دوسال بعدازرفتنش فهمیدم داره بادخترعموش ازدواج میکنه اون شب خیلی گریه کردم الان به اندازه عشقی که بهش داشتم ازش متنفرم چرا که من خالصانه دوسش داشتم درحالی که به گفته شعری که نوشتی اون الان توآغوش کسی دیگه اس.فقط تواین سالها دوست داشتم برا یه بار هم که شده افشاروباخانمش ببینم دلم خیلی میخوادبدونم عشقی روکه داشتیم به چی فروخته (البته خیلی حرفها بوده که دلم نمیخوادبنویسم چون تمامش قولهای افشارکه به من داده بودتاخوشبختم کنه)این مطلب رونوشتم چون وقتی این شعرخوندم این خاطرات دوباره برام زنده شد...

ارادتمند شما کتایون  

سلام.بنظرم تواین دنیای بی دروپیکر هرچیزی بهانه ودلیلی میخواد زندگی کردن،دوست داشتن،ازدواج کردن جداشدن بچه دارشدن هرچیزی حتی مردن! چراکه هرکسی تودنیا امیدواره به خیلی چیزا!؟ولی وقتی دیگه امید وآرزو نباشه تمام دلیل وبهانه ها زیرسوال میره ومیتونی هرکاری انجام بدی بدون دلیل وحتی دنبال بهانه هم نگردی.

مثل متن شعری که نوشتی گاهی کوچکترین چیز برامون بزرگترین دلیل میشه وگاهی بزرگترین دلیل انقدربرامون بیمعنی میشه که ترجیح میدیم ساکت ازکنارش رد بشیم ونیم نگاهی هم بهش نکنیم .بازم دلم میخوادبیشتر بنویسم ولی ....شایدفردا دوباره نوشتم.بابهترین آرزوها.کتی

نویسنده: کتایون 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
کتایون

سلام محمدآقو.بایدبگم منم بعدازاین همه سال یادگرفتم چطوربااین موضوع کناربیام همیشه کنارآمدن به معنی فراموش کردن نیست اگه بلدهم نباشی روزگاربهت یاد میده( بقول معروف روزگارآدما روبدجور تربیت میکنه) بله اولش منم خیلی رنج کشیدم و اذیت شدم ولی کم کم یادگرفتم چطورخودم رو تسلی بدم ولی قبول کن خیلی سخته وقتی داری تاوان اشتباه دیگران روپس میدی افشارمنو ول کرد چون خیلی هابهش میگفتن کتی یه بارطلاق گرفته به دردت نمیخوره درصورتی که من کوچکترین گناهی نداشتم ولی بابام،افشار کسایی بودن که نقش بزرگی درخراب شدن زندگی وآینده من داشتن ومن تاوان اشتباه اونا رو پس دادم ومیدم.باکارافشار درنظرمن عشق ودوست داشتن زیرسوال رفته(البته میدونم همه مثل هم نیستن) اینکه کسی روهم قبول نمیکنم چون میترسم وقتی طرف ازطلاقم بااطلاع بشه مثل افشارولم کنه ،واین ترس همش بامن همراه.ناراحت نباش من خیلی شعرت رو دوست داشتم واینکه گاهی لازمه یادمون باشه چه اتفاقاتی برامون افتاده شاید درآینده خیلی ازاشتباهات رودیگه تکرار نکنیم.باآرزوی بهترینها کتی....