سالگرد تولد , برای من همیشه روز مهمی بوده ...

 که زایمان های محلی و طبیعی  باعث میشه بدن نوزاد با میکربها تماس بیشتری پیدا کنه و مقاوم تر بشه و اینجوری بود که بدنم واقعا مقاوم شد ... وقتی بدنیا اومدم وزنم از بقیه بچه ها بیشتر بود و مادرم میگه که  اینقدر سرحال و چاق و چله بودم که مادربزرگم منو قایم کرده بود و نمیذاشت کسی منو ببینه  می گفت خوابه در صورتیکه من خواب نبودم ... می گفت نوه ام رو چشم می زنن ... همون موقع بود که یه گوشم رو هم سوراخ کردن و اینطور وانمود می کردن که این بچه دختره که چشم نخوره ... !

اخه من وقتی بدنیا اومدم که  ... چهار سال بود مادرم باردار نشده بود و یه بار هم که باردار میشه یه پسر میاره که سقط میشه ... در واقع من یه جورایی آبروی مادرم رو خریدم و موقعیتش رو تثبیت کردم بعد از من مادرم 2 تا پسر  و چهار دختر دیگه هم بدنیا اورد ولی  هیچکدوام از اینا باعث نشد که به جایگاه من بعنوان پسر ارشد و بقول مادرم «نوبری » خدشه ای وارد بشه ... ب

ه همین جهته که مادرم همیشه روی من یه حساب جداگانه ای باز کرده و منم بیش از حد معمول  پدر و مادرم رو دوست دارم و بهشون خدمت می کنم ... که البته وظیفه است ... کار خیلی مهمی نکردم ...

... بگذریم دوران کودکی رو در همون شهر زادگاهم خرمشهر گذروندم و چه خاطره های شیرین و فراموش نشدنی از اون روزگاران دارم ... چقدر دوران کودکی لذت بخش بود اون بی خبری و نادانی بچگی هم برای خودش عالمی داشت و من چقدر نااگاه بودم که همیشه  دوست داشتم بسرعت بزرگ بشم ... چون الان از بزرگ شدنم پشیمانم !  کاش تو همون دوره بی خبری و خوشی بچگی باقی مونده بودم ...

کوچیک که بودم یادم نمیاد که برام  جشن تولد بگیرن ... آخه اون موقع این کارا زیاد مد نبود  بعد ها هم که تحت تاثیر فرهنگ بیگانه این چیزا وارد فرهنگ ما شد  فقط مختص به بچه های سه چهارساله بود ... ولی این روزا دیگه همه چی عوض شده

اما سالگرد تولد , برای من همیشه روز مهمی بوده ... چون به من این یاداوری رو میکنه که یه سال دیگه به عمرم اضافه شده ... و گاهی پیش خودم  فکر می کنم که این سالها چه زود گذشت و رفت ...

چند سالی هست که عده ای از دوستان نزدیکم  شب قبل از روز تولدم به خونه  ام میان و برام مراسم می گیرن ... اخه من تنهام و اینجایی که زندگی می کنم کسی رو ندارم ...

در اصل طبق یه سنت قدیمی در درازنای سالهایی که اینجا زندگی کردم  .. روز تولدم رو مرخصی می گرفتم  و به خرمشهر و چند باری هم به ساحل زیبا و ماسه ای دیلم میرفتم هنوز هم این کار رو می کنم ... ولی دوست ندارم تنها برم .. دوست داشتم با خانومم می رفتم ...

.. و خاطره انگیزترینش همون دی ماه 88 بود که به اتفاق لیلا به دیلم رفتیم چند ساعتی رو در ساحل دریا بودیم  عکس و فیلم گرفتیم و چقدر بهمون خوش گذشت ... هنوز اون عکس های فوق العاده ای رو که از لیلا گرفتم دارم و گاهی بهشون نگاه می کنم ... و بعدش رفتیم تو بازار و لیلا کلی خرید کرد و همونجا بودم که برام حوله و ماهیتابه گرفت که هنوزم دارمشون و ازشون استفاده می کنم ... دخرت خیلی خوبی بود ولی یه مقداری  اخلاقش متلون بود ... مثلا نمی دونم چرا بعضی وقتا باهام قهر می کرد ...؟

تو این سالهای اخیر دیگه اون شور و هیجان روزای جوونی رو کمتر حس می کنم و دنیا برام معنی و مفهومش تغییر کرده ... حس می کنم پخته تر و با وقار تر شدم ... اروم تر شدم و دیگه از اون شور و شر و شلوغ کاری هایی که قبلا داشتم خبری نیست ... ژاز این حس خودم لذت می برم ... و مگه زندگی چیه ؟

شما وقتی در حال زندگی کنی و زنده به هشیاری حضور بشی و احساس خوشبختی کنی ... واقعا خوشبختی ... واحدی برای اندازه گیری خوشبختی وجود نداره ...

 .......م.ت 10 دیماه 1393

 

/ 4 نظر / 11 بازدید
a girl

تولدتون با تأخیر مبــــــــــــــــــــــــــــــــارکـــــ[لبخند]

آسو

سلام تولدتون مبارک ببخشید دیر امدم اخه وبلاگتون این مدت باز نمیشد ان شا...100ساله شین

a girl

سلام من تازه جوابتونو دیدم چون وبلاگتون اصلن باز نمیشد یعنی باز میشد ولی سریع میرفت تو گوگل به زبان نمیدونم چینی یا ژاپنی !!! ولی امروز باز شد. آقای محمد پس کی قراره ما شیرینی ازدواج شما رو بخوریم؟ بجنبین دیگه[چشمک]