... بعدش از یه حس ناگفتنی لبریزمیشی ...

چندروزپیش وقتی جواب کامنتی رو  که برات گذاشته بودم رودیدم برات ایمیل دادم ولی نمیدونم حالا که سرزدم ببینم جواب دادی یانه دیدم انگاری ایمیلم نیومده.ا

صلا فکرنمیکردم جواب کسی رو که ندیدی ونمی شناسیش اینجور بدی بهم گفته بودی  :

اگه این طورپیش برم تو زندگی آینده ام شب ازخستگی توبغل شوهرم خوابم میبره به نظرم اینقدرا هم بدنیست که وقتی خیلی خسته ای توبغل کسی که بعنوان یه تکیه گاه برا زندگی  انتخابش کردی خستگی درکنی فکر نکنم نظرشماهم غیراین باشه.

فکرکن چه حس قشنگیه که وقتی ازکارروزانه خسته شدی بدونی میتونی شب درکنار عشق ات آرام بگیری سرت روبزاری روسینه اش واون بادست نوازشگرش موهات روناز کنه ومحکم بغلت کنه که وقتی به خودت بیای ببینی توبغل عشقت گم شدی اون وقته که طپش قلبت بهت میگه چقدرعاشقی...

بعداز یه حس ناگفتنی لبریزمیشی دلت غنج میره دلت میخواد کاش دنیا متوقف بشه وتو تا دنیا دنیاست همون جوربمونی...دوست داری تاجایی پیش بری که حس کنی تو و عشق ات یکی شدید ..راستش رو بگو خودت دوست نداری وقتی خسته ای کنارهمسری که عاشقانه دوسش داری آرام بگیری وتوآغوش اون خستگی یه روز کاری رو درکنی اصلا مگه تاحالا که ازدواج نکردی دنبال کسی نمیگردی ک بتونی وقتی دلت گرفته و ناراحتی خودت روبه دستای مهربونش بسپاری توآغوش گرم اون آرام بخوابی مثل یه بچه فارغ ازتمام مشکلات...آره منم دوست دارم تو زندگی ام تکیه گاهی پیدا کنم که خستگی ام روتوبغلش در کنم دلم

میخوادوقتی سرمو روسینه اش میزارم طپش قلبش بشه آهنگی که فقط باشنیدن اون خوابم ببره تودوست نداری؟! تازه این چیزی که گفتم حس زیبایی که هرکسی میتونه تجربه کنه مرد وزن نداره.آرزو میکنم همه به این رویا برسن تو، من وتمام کسایی که میدونن اززندگی چی میخوان.دوست دارم جوابم بدی.کتی...

مطلبت رو چند بار خوندم چون قشنگ و با احساس نوشته بودی ... خیلی خوب احساساتت رو توصیف کردی ... آره با بیشتر حرفات موافقم اون حسایی رو که گفتی کم و بیش تجربه کردم ... حالت مقابلش رو هم داشتم یعنی سالهای متمادی وارد اتاق ساکت و خلوتم شدم و تنها روی تختم دراز کشیدم ..

سالها وقتی از سرکار می رفتم کسی نبود که با بوسه ای منو بدرقه کنه ... یا وقتی شرکت هستم منتظرم بمونه که برگردم و وقتی که  برمی گشتم کسی نبود که به استقبالم بیاد و منو در آغوش بگیره تا خستگی روزانه  رو از تنم بیرون کنم ... همین دیروز بابا مامانم زنگ زدند و بیشتر از 40 دقیقه باهام صحبت کردن پدرم می گفت متعجم که توی این سالها تو شهر غریب چطوری تنهایی زندگی کرد ؟ من وقتی مادرت یکی دو ساعت بیرون میره دلم براش تنگ میشه ... شما چه جور تنهایی زندگی می کنی ؟!

/ 5 نظر / 10 بازدید
کتایون

سلام محمدآقو.کاکو بازم ممنون که به نوشته هام توجه میکنی.ازاینکه گفتید کتایون یه دخترنازنینه بایدبگم لطف شمارو میرسونه.من وقتی این نوشته روبرات ایمیل کردم نمیدونم چراولی ترجیح دادم این کامنت رو برات ایمیل کنم تافقط خودت بخونیش .ازاینکه برات نوشتم جوابم بدی دوست داشتم جوابتوبرام ایمیل کنم نمیدونم چرا اینجابعنوان یه پست آوردیش ولی بازم ازت تشکرمیکنم.آرزومند آرزوهات کتی...

کتایون

راستی یه چیزمیخواستم بهت بگم چقدر دلت میخوادصدامو بشنوی همون قدرمن دلم میخوادعکس توروببینم عکست روبرام ایمیل کن وقتی دیدمش همون موقع زنگت میزنم بهت قول میدم.دیگه هم نمیخوام دراین باره تووبلاگت کامنتی بزارم چون بعضیا فکرای اشتباه میکنن وحس کنجکاوی شون گل میکنه .کتی...

mehrsa.arak

سلام 1- فکر کنم منظور کتی به من بود که یکی دوبار به شوخی حرفی زدم اما عزیزه من ، من نیازی ندارم راجع به کسی که نمیشناسم کنجکاوی کنم اگرهم این وبلاگو خوندم چون برام جالب بود خواستم ببینم سرانجام به کجا میره و اینکه درمورد کامتی که به شما توی یکی از موضوعات وبلاگ گفتم فقط محض اطلاع بهتون گفتم تا جواب سوالتو بدونی وقتی هم دیدم که ناراحت شدی گفتم که اشتباه برداشت کردی و دیگه به خودت مربوطه که از حرفها ناراحت بشی یا نه ، چون من حرف ناراحت کننده ای نگفتم و اینکه من هیچوقت اشتباه فکر نمیکنم و محض خنده میگفتم عکشاتونو بزارید اینجا ما هم ببینیم یا کامنتا را، حالا شما میله خودته هر چی برداشت کنی ... من نظرات و دیدگاهمو گفتم و شما هم همینطور اما جرف من کجا و حرف شما کجا....! در ضمن درمورد این خستگی که فکرکنم به شما گفته شده بود موضوعش کلی با این چیزی که نوشتی فرق داشت یعنی اشتباه برداشت کردی خستگی که مدیر وبلاگ نوشت ..یعنی تو خودتو الکی خسته میکنی و اخرش از خستکی تو بغله شوهرت خابت میبره بدونه اینکه متوجه شوهرت باشی....

کتایون

سلام مهرساخانم.خانمی چرابه خودت گرفتی اول بگم من منظورم فردخاصی نبود بعدشم شمااگه ازخیلی وقت پیش به وبلاگ محمداقوسرمیزدید میدیدی بودن کسایی که قبلا هم درمورد من مطالبی نوشتن ولی درجواب هیچ کدوم حرفی نزدم حالا هم اینو مینویسم که سوءتفاهمی پیش نیاد.قبلا هم گفتم دوست ندارم تواین وبلاگ دنبال این حرفا باشیم البته بازم خودمو میگم حتی جواب محمدآقوروبراش ایمیل کردم چون فکر کردم شاید درست نباشه که تو وبلاگ این مطلب رو بنویسم حالا چرامحمدآقو این مطلب اینجا آورده بایدازخودش پرسید.من ازهرکسی که ناراحت شده عذرخواهی میکنم مخصوصا شما مهرسا خانم.کتی...

mehrsa.arak

سلام کتی عزیز, نه نیازی به معذرت خواهی نیست گلم, من واقعیتش همه موضوعات وبلاگو نخوندم و زیاد درجریان نیستم که چه اتفاقایی پیش اومده , فقط این حدود یک ماهو در جریانم که اسم شماو تعدای رو دیدم حالا اگز اتفاقی افتاده بی خبرم اما شما هم نگران نباشید حرفاتونو راحت بزنید نگران این نباشید که من راجع به شما چه فکری میکنم یا دیگری و... اما این جرف درست نیست بگید کنجکاویشون گل میکنه [چشمک] انسان مختاره و ازاد و اگر هر حرفی که فکر میکنید باید گفته بشه تو زندگیتون بگید چون بعدها پشیمون میشیدو....