دیدار با ماریا در بلوار مرزداران :

دیدار با ماریا در بلوار مرزداران :

تو آخرین لحظه فرح زنگ زد که برو این خانوم رو ببین ...  ناچار یه ساعته خودمو اماده کردم وقت نشد یه دوش گرفتم و لباس تمیز پوشیدم ولی دیگه دیگه وقت نشد  دستی به سر و روی ماشین بکشم ولی خب ایرادی نداشت چون  دم غروب بود و هوا داشت کم کم  تاریک می شد ...  اولش قرارمون جلوی ساختمان رضا تو بلوار اشرفی  بود من دقیقاً در همون ساعتی که قرار بود  حرکت کردم یه ربع قبلش  هم به ماری زنگ زدم گفتم که دارم میام ...

هنوز نزدیکی های محل نرسیده بودم که خانوم زنگ زدند گفتند : چون  اونجا جای پارک کردن  گیر نمیاد اگه می تونی بیا تو بلوار مرزداران جلوی شیرینی فروشی تواضع " ... گفتم باشه ...

 حالا تو این تاریکی شیرینی فروشی تواضع رو از کجا پیدا کنم؟ یه شیرینی فروشی تبریزی بود ولی  فکر کنم اونجا رو رد کردم  ناچار زیر پل عابر پیاده ایستادم چهارتا چراغ چشمک زن ماشین  رو روشن کردم و بهش گفتم بیاد منتظرشم  چند دقیقه بعد با ماشینش اومد کنارم ایستاد و از همون نگاه اولش تو اون تاریکی فهمیدم نظرش چیه ؟!

راستش اولین بار که تو ماشینش دیدمش بنظر خیلی جوون تر می اومد ولی وقتی چند صد متر اون ور تر تو یه خیابون فرعی نگه داشت واز ماشینش پیاده شد و  اومد سوار ماشین من  شد و از نزدیکتر  دیدمش چهره اش خیلی  مسن تر نشون می داد  شاید مثلا 38 ساله ... اندامش خوب بود لاغر و قدش هم متوسط بود با چهره ای گندمگون ... پرسیدم  کجا بریم ؟ گفت همینجا تو ماشین خوبه !  و عجله دارم باید زودتر برگردم خونه ! ( دیگه این عبارتهای تکراری  خانوما برام آشناست و جالبه  که اغلب هم  وقتی که طرف رو نپسندیدن همین رفتارهای  کلیشه ای رو از خودشون نشون میدن ... )

منم یه جایی کنار خیابون پارک کردم ... داخل ماشین تاریک بود خوب قیافه اش رو نمی دیدم تو همون تاریک و روشن فضای داخل ماشین سرصحبت روباز کردم  پرسش هایی در مورد زندگیش ازش پرسیدم :

گفت گه  پدر و مادرش هر دو بخاطر سرطان از دنیا رفتند و اون تنهایی  با برادر بزرگش که متاهله  زندگی می کنه کارش توی یه  تولیدی لباسه که متعلق به دایی اش هست و می گفت تولیدی مشهوری هم هست . پرسیدم برای خرج زندگی ؟

گفتش که بخاطر در آمد کار نمی کنه ... فقط  می خواد سرگرم باشه ...

رویه هم رفته بد نبود چهره و حرف زدنش قابل قبول بود !

بعدش چند لحظه ای چراغ سقف رو روشن کردم  تا بتونم  چهره اش رو بهتر ببینم ...  بهش گفتم آثار درد و غم  تو چهره اش نمایانه معلومه که خیلی درد کشیدی ؟ گفت آره ولی بااین همه دختر شاد و شوخ طبعیه ...

از ازدواج قبلیش پرسیدم و گفت که مدتها قبل از شوهرش جدا شده و دختری که داره و ظاهراً با خودش زندگی نمی کنه ... ( فرح گفته بود که طلاق گرفته ولی توضیح بیشتری نداده بو گفت برو از خودش بپرس ! و منم قبول کردم بهرحال دیدن یه خانوم ارزش وقت گذاشتن داره ولو اینکه شرایط مورد نظر منو هم نداشته باشه شاید یه چیزی داشته باشه که منو جذب کنه این اعتقاد همیشگی منه ... )

گفتش که خیلی جوون بوده یعنی حدود 18 سالگی ازدواج کرده...  منم بهش گفتم لابد خوشگل بودین و خواستگار زیاد داشتین چون به گفته عوام دخترا یا خوشگلن(  و زود ازدواج می کنن)   یا دانشگاه میرن ! 

حدود  14 سال با اون آقا زندگی کرده !! گفت همون سال اول متوجه شده یارو معتاده و دیگه به اجبار  ادامه داده ... ( حالا جالبه که بچه دار هم شده !)

فعلا مدت 5 سالی هم هست که از شوهرش جدا شده  ( پیش خودم فکر کردم که معلومه که هنوز سخت گیره چون تو این مدت می تونست دوباره  ازدواج کنه ولی نکرده و در نتیجه  فرصت ها هم مثه برق وباد گذشته ... برام جالب بود که هنوز هم از اون خیال پردازی ها و رویاهاش دست برنداشته یه خانمی با چنین تجربه تلخی باید دیگه خیلی منطقی تر رفتار کنه و دنبال یه مرد زندگی باشه نه چهره و قیافه و ظاهر البته اینو بعدا که جواب منفی داد براش اس ام اس کردم )

دوباره اومدیم تو اشرفی و سر مرزداران و یه دور دایره ای زدیم و برگشتیم همون جای اول و کنار ماشین اش پیاده اش کردم و تو تاریکی شب محو شد و رفت ... مثه خیلی های دیگه که تو زندگی من اومدن به اندازه یه آذرخش درخشیدند و بعدش برای همیشه محو شدند و رفتن و جز خاطره ای از اونها در ذهنم باقی نمونده که بخشی از اون را در اینجا روی کاغذ آوردم ...

................م.ت مهرماه 1393

مریم عباسی

/ 3 نظر / 4 بازدید
عمه

سلام.نه که شمارونپسندیدونظرشو جلب نکردین .بلکه شماروخیلی جوونتراز تصورش دیده ودلش نیومدباتوشروع کنه.ایشون نمیتونست بشماتکیه کنه.جتی اگرباشماهمسن میبود.(تجربه بمراتب مهمتر ازعلمه دراین زمینه.)راهو اشتباه رفتی.مطلقه ویک دخترحداقل 9ساله؟

آسیه

شما مگه 31 ساله نیستین؟؟؟؟؟؟؟ اونوقت اون 37 ساله؟؟؟؟؟؟؟؟؟[تعجب] دارای فرزندم که هست... کلا از من کوچیکتر یه توصیه بشنوید... آقایونی که تجربه ازدواج نداشتن هیچ جالب نیست که با فردی ازدواج کنن که یه بار تجربه ازدواج داشته و دارای فرزند هست... همچین ازدواجی هیچ وقت موفق نخواهد بود...بعد از مدت زمانی آقا اون انتظاراتی که از زندگی و همسرش داره براورده نمیشه و همین امر موجب از خونه گریزیش میشه یا اینکه بعد مدتی زندگی پنهونی رو میخواد دنبال کنه یا اگه قید و بندی نداشته باشه میخواد از راه های خطا بخواسته ها و امیالش برسه... دختری که تا بحال تجربه ازدواج نداشته میتونه با مردی که تجربه ازدواج داشته به خوبی زندگی کنه ولی عکس این موضوع صدق نمیکنه و در اکثر مواقع به جدایی و مشکلات عدیده برخورد میکنن...

آسیه

این صحبت شما درسته ولی 1 در هزار هست... درسته که هنوز به دهه سوم زندگی وارد نشدم کم تجربه شاید محسوب بشم ولی خب نزدیک به 7 سال با زندگی افراد در ارتباط بودم و تحقیق کردم... شما کافیه یه روز یه سری برین دادگاه خانواده و کیس هایی که میان رو از نزدیک ببینید و صحبت کنید... اون موقعست که شاید یه سری موارد براتون روشن تر بشه...