دیگه نمیخوام درمورد اونا حرفی بزنم

دیگه نمیخوام درمورد اونا حرفی بزنم

یکشنبه، ۱۶ آذر ۱۳٩۳  - ۱٠:۴۱ ‎ق.ظ

تو آغوش یکی دیگه ...

سلام.

نمیدونم چراوقتی این شعرو خوندم وقتی میخواستم کامنت بزارم این خاطراتم رونوشتم ،دوست نداشتم کسی رو ناراحت کنم ولی یه چیزی درمورد خودم دوست دارم بگم شاید فکرکنید من همیشه خیلی غمگین وبی حوصله ام ولی من وقتی پیش دوستامم یه آدم خنده رویی هستم وسعی میکنم این خوشحالی روبه بقیه هم انتقال بدم.

تنها یکی ازدوستان صمیمیم واین وبلاگه که من حرفای دلم روبراشون میگم من ناراحتیم همیشه تو قلب خودمه .

یه روزفکرمیکردم رفتن افشار بزرگترین غم منه ولی از اون بدترهم توزندگیم اتفاق افتادکه فوت مامانم یکیش بودو....،دیگه نمیخوام درمورد اونا حرفی بزنم.درآخرازتون تشکرمیکنم که لااقل نوشته هام رومیخونید همین طور از محمدآقا که لطف دارن ونوشته هام روتو یه پست جدا میارن.

ارادتمند شما کتی....

پاسخ:

سلام کتی خانوم :

این یادآوری ایرادی نداره علتش اینه که  مغز ما بیش از اندازه پیچیده است و  این تداعی معانی ها همیشه اتفاق می افته گاهی هم ممکنه که ناراحت کننده باشه که  اونم ایرادی نداره .

 مهم شاد بودنه ...  اینکه ما همیشه در لحظه زندگی کنیم و از تک تک ثانیه های زندگیمون لذت ببریم و این شادی را با دیگران هم قسمت کنیم بنظرم این بهترین کاریه که میشه انجام داد ..

و شاید انجامش سخت باشه ولی خب  باید تمرین کرد و یاد گرفت ... من خودم موقعیت های زیادی در زندگیم بوده الان در جایی که زندگی می کنم  همه همکارام ازدواج کردن و زن وبچه و ماشین و خونه و زندگی مرفهی  دارن ...

 ولی منم زیاد ناراحت نیستم بنظرم  یه جورایی هم خوشبختم چون همیشه احساس خوشبخت بودن می کنم و بنظرم همین کافیه حالا اگه یکی باشه که این احساس رو باهاش به اشتراک بذارم چه بهتر... مطمئناً لذتش صد چندان میشه ...  نبود هم چندان  خیالی نیست !!  

.........................16 آذرماه 1393 -

/ 0 نظر / 16 بازدید