طول می کشه تا بخوام فکرش رو فراموش کنم ...

یعنی من باتو ازدواج نمیکنم !!!!!!! و این دختر تو رو از دایره کسایی که برای انتخاب ازدواجش هست کنار میزاره.
حالا واکنش تو به چه دردش میخوره که مثلن بهش یگی مبارک باشه تو خوبی و خوشبخت بشی و ...
"خودش ضرر کرد حالا فکر کردی اون آقایی که باهاش ازدواج کرد فردا میگه الناز نمی خواد کار کنی خسته میشی برو به خودت برس ؟!!  "
شاید گفت خدارو چه دیدی...
"اینه که میگم خودش ضرر کرد و یه موقعیت خوب رو ازدست چون عجله کرد "


اون به شما حدود 8 ماه فرصت داده بود اما شما از دست دادید اگر مد نظرتون بوده. و از کجا معلوم موقعیت الانش بهتر از شما نیست.!


"گاهی ازاین سطحی بودن و بی وفا بودن  برخی از این زنها واقعا شگفت زده میشم "
اگر خانومها سطحی هستند و بیوفا . اقایون هزار درجه بیشتر سطحی ترن....

 

ببینید این جوری که شما قضاوت کردین نیست ... گفتم که اگه بهم اطلاع میداد شک نکن که میرفتنم باهاش ازدواج می کردم چون من مردد بودم و اگه اطمینان پیدا می کردم که داره میره خوب تجدید نظر می کردم منتظر بودم که اگه براش خواستگاری اومد لابد بهم خبر میده چند بار خواستم بهش زنگ بزنم نمی دونم چرا اینکار رو نکردم ... اشتباه کردم !

نه خانوم بعید می دونم اونی که باهاش ازدواج کرده تا این اندازه مناسب بوده باشه مطمئناً شرایط منو نداشته اخه اون فامیلشون بوده اگه اونقدر خوب بود خب زودتر باهاش ازدواج می کرد من کاری به سطحی بودن مردها ندارم ... ولی نسبت به من خیلی سطحی عمل کرد ازش رنجیده خاطرم و طول می کشه تا بخوام فکرش رو فراموش کنم ...

در صورتیکه مردها حتی اگه به زن ابراز تمایل نکنند ولی " در سکوت عشق می ورزند "
زنها با گوش عاشق میشوند .....
غافل از اینکه ممکنه یارو از صبح تا شب به شما اس بده و زنک بزنه و قربون صدقه  اتون بره ولی دلش هزارجای دیگه باشه و یا همه این حرف و حدیث ها برای کامیابی جنسی و لذت های انی و سطحی ازشما باشه ...
نمیتونیم بگیم همه مردایی که با زبون احساس را بیان میکنند جز ایندسته ان
اگه علاقه ای داشتی بهش باید ابراز میکردی
چرا الان میتونی بگی که اشتبا کرد اما خودت چرا نگفتی بهش بیادشی ؟

 

 

-          چرا بهش گفتم که عاشقشم بهش گفتم که از اخلاق و رفتارش خوشم میاد ...

خیلی چیزا رو گفتم  نمی دونم شاید ما بخوبی زبون همدیگرو درک نمی کنیم ... همدل نیستیم . شاید اگه زبون همدیگرو بهتر می فهمیدیم این مشکلات پیش نمی اومد ... من همه ایرادهایی که گرفتین رو قبول دارم و می پذیرم که کوتاهی کردم آره زنها با گوش هاشون عاشق میشن این کاملاً درسته  ...

ولی هنوزم میگم اون نباید بدون اطلاع من عقد می کرد ... حداقل برای خداحافظی هم که شده باید یه اس میداد که : برام خواستگار اومده ... چه  ایرادی داشت ؟ مگه اینکه از ته دلش به من علاقه نداشته و یا شاید یکی بهتر از من پیدا کرده ایرادی نداره ... ولی باور کن رفتار ادما گاهی  خیلی غیر قابل پیش بینی نیست در مورد من که اصلاً قابل پیش بینی نیست .

خیلی سخته یکی رو که دوستش داری و مدتها باهاش بودی یه مرتبه از دست بدی ... من سال 93 رو با اون شروع کردم هر شب با هم می رفتیم نقاط دیدنی تهران رو می دیدیم ... جایی که خودش اعتراف می کرد تا حالا نرفته ... یک شب رفتیم کنار دریاچه مصنوعی خلیج فارس  در غرب تهران هنوز هوا سرد بود و نشستیم تو تاریک و روشن کنار دریچه با هم شام خوردیم ...یه روز از صبح تا عصر رفتیم تله کابین توچال و پیاده شدیم و چقدر خوش گذروندیم و اخرش هم پیاده برگشتیم و چقدر عکس گرفتیم و من از ناهاری که برام درست کرده بود  خوردم .

یه روز  با دسته جمعی با اتفاق خواهر زاده  او و برادرزاده ها و خواهر زاده های من رفتیم پارک جمشیدیه و از تپه ها بالا رفتیم ...

یه روز بهم گفت : محمد دوست دارم برم سد کرچ رو ببینم با وجودیکه روزهای اول عید بود و جاده چالوس بی نهایت شلوغ بود قبول کردم و رفتم دنبالش میدون توحید از اونجا رفتیم کرج و جاده چالوس و چقدر تو ترافیم موندیم ... شاید 3 ساعت ... بالاخره رسیدیم کنار دریاچه بغلش کردم و از دیوار رفت اون طرف و تا کنار دریاچه رفتیم جایی که کسی ما رو نمی دید ... سردش بود و تو بغل هم بودیم . بعدش برگشتیم سوار ماشین شدیم رفتیم یه رستوران خیلی شیک کنار رودخونه و رو تخت های سنتی که داشت سفارش غذا داد و ناهار خوردیم من فقط ازش عکس می گرفتم ... چقدر بهمون خوش گذشت ...

اولین شبی که باهاش قرار گذاشتم با هم رفتیم دربند ... کفش پاشنه بلند پوشیده بود و نمی تونست  از شیب بالا بیاد ضمنا سردش هم بود و  برگشتیم میدون دربند و تو ماشین نشستیم و با هم جرف زدیم از اینکه ممکنه منو نپسنده اشک هام در اومد بعد اون اشکهای منو پاک کرد و اولین بار دستاش رو تو دستام گرفتم و بوسیدمش ...

وقتی برای اولین بار رفتم دنبالش ادرس درستی نداده بود و کلی تو میدون توحید منتظرش موندم و بالاخره رفت زیر پل گیشا و اونجا سوار ماشینم شد وقتی سوار شد لبخند روی لبش بود اصلا مثه اینکه اتفاقی نیفتاده ... این صحنه ها رو که می بینم واقعا ناراحت میشم ...

هر چند الان خودمو سرزنش می کنم که چرا این رفتار رو با اون کردم ... ولی اونم رفتار خوبی با من نکرد و درحقم بدی کرد و رفت ...

/ 1 نظر / 15 بازدید
نفيسه

http://memcohavva.persianblog.ir/post/225/ اين پستت رو هم اگه بخوني بد نيست... بنظر من الناز بهترين و منطقي ترين كار رو در مقابل توئي كه داري هر لحظه به هزار نفر براي زندگي مشتركت فكر ميكني \ انجام داد. براي الناز آرزوي خوشبختي ميكنم