شایداگه تاحالاازدواج کرده بودم موقعیتم بهتر بود ... !

از ی طرف دیگه هم سلیقه هاباهم فرق میکنه حتی افراد ی خانواده وب مرورزمان این اختلاف نظر بیشتر ب چشم میاد چون بچه هاتاوقتی کوچک هستن هنوز ثبات شخصیتی ندارن ی روز دوستدار چیزی هستن که شاید دو سال بعد دوست داشتن اون چیز براشون مضحک باشه و باخودشون بگن چطوری این موردعلاقه من بوده که بطور حتم میتونم بگم همه ماها این حس روتاحالا درک کردیم چون همواره انسان درطول زندگی مراحل تکامل روطی میکنه وبه قول معروف به ی پختگی میرسه که دیگه میتونه راحت خوب وبد تشخیص بده حالا این فرد فکر کن حداقل یکی دو دهه باوالدینش تفاوت سن داره ودونسل فاصله بین انهاست پس ب اندازه دونسل (حداقل)گفتار کرداروعقایدشون باهم متفاوته وقتی همون بچه بزرگترشدوحالابه هر دلیلی دورازدواج کرد یااصلا ازدواج نکرد بگو مگوهاش باوالدینش بیشترمیشه سرهرموضوع حتی کوچک دوطرف میخوان عقیده خودشون رو بطرف مقابل تحمیل کنن توهمچین موقعیتی به اجباریکی ازدوطرف باید کوتاه بیاد تابتونن کنارهم بمونن بنظر من هرکی که کوتاه بیادزندگی میکنه امادلسردوجوری روزوشب میگذرونه ازسراجباروناچاری وهمیشه حس ناکامی رو با خودش یدک میکشه مثل موقعیت الان من .بابهترین ارزوها ارادتمندشماکتی.

 

کامنتی رو که نوشته بودین چندین بار خودنم چون گفتین که خوابتون میومده و با این حال با وجود خستگی بازم این مطالب رو نوشتین و معلومه که کلی وقت گذاشتین به همن جهت هم من چند بار خوندمش و همه مطالبتون رو هم بصوت یه پست مشتقل میذارم که هم زحمت شما هدر نرفته باشه و هم ان مطالبی که درد دلهای یه دختر امروزی است در معرض دید دیگران قرار بگیره چون مطمئناً ادمهایی مثل شما با همین مشکلات در این جامعه کم نیستند .

اما در مورد مطالبی که نوشتین حرفهای زیادی برای گفتن دارم ولی خب سعی می کنم خلاصه ای از اونها را بنویسم . مجردی خوب نیست اینو من به جرات میگم و در مورد همه هم صدق می کنه . یعنی چی که برای بعضی ها مجردی خوبه ؟! مگه ازدواج کردن و تشکیل خانواده بر اساس سود و زیان شکل می گیره ؟! زندگی زناشویی در وهله اول به این دلیل تشکیل می شود که پیروی از یک روند طبیعی در زندگی انسان است ما به هر حال باید این روند رو طی کنیم و چه بهتر که به موقع خودش باشه و این به موقع خود بودن برای پسرها یه چیزی حدود 23 سالگی و برای دخترها هم اگه قراره درس نخونن حدود 18 سالگی است ( این نظر منه و اصراری هم به اثباتش ندارم!) تازه درس هم بخوان بخونن مانعی نداره من خودم یه همکلاسی داشتم که با خانومش تو کوی ارم دانشگاه سکونت داشتن و هر دوتاشون هم دانشجو بودن ...  اینکه نمی دونم دخترمون می خواد ادامه تحصیل بده و این حرفها همش حرف مفته ... با ین وضعیت دیگه نیازی نیست دختر مجرد زندگی کنه و گرفتار هزارتا مشکل بشه و بقول شما مردم کوچه و بازار براش حرف دربیارن ...

به این شکل دیگه لازم نیست که پسرها هم محرومیت بکشند و همه فکر و ذهنشون بشه ارتباط با جنس مخالف ( اینا تجربیاتیه که من خودم داشتم و همون موقع که 23 ساله و دانشجو بودم له له می زدم برای اینکه با یه زن باشم واقعیتیه چرا باید انکار کنم ؟! ) واقعا در کتاب آسمانی ما حرف درست و نهایی زده شده که ما شما رو از زن و مرد افریدیم تا کنار هم آرامش پیدا کنید "  حقیقت هم جز این نیست زن و مرد تا در کنار هم نباشند آرامش پیدا نمی کنند ! بذار براتون یکی دو تا خاطره تعریف کنم :

یه همکاری داشتم که تا همین چندماه پیش همش از نا امیدی و بی فایده بودن دنیا خرف می زد  من هر چقدر براش دلیل می اوردم که زندگ جنبه های زیادی برای لذت بردن و امیدوار بودن داره ولی متقاعد نمیشد .... تا اینکه چند هفته پیش دیدم که خیلی آروم شده و دیگه از اون حرفهای نا امید کننده نمی زنه ... تعجب کردم خوب که دقت کردم دیدم که یه حلقه تو دست چپش هست پرسیدم این چیه ؟ گفت عقد کردم !   

یا یکی از دوستام همش از رفتن به خارج و مهاجرت حرف می زد و اینکه ایران زندگی کردن فایده ای نداره ... تا بالاخره ازدواج کرد و همه اون بادها خوابید و الان یه زندگی اروم و راحت داره ... دیگه خبری از مهاجرت و سختی های زندگی در ایران نیست !!

فکر کنم همین دو نمونه برای نشون دادن تاثیر ازدواج کافی باشه ...

اینکه گفتین : بخاطر  شرایطی که براتون پیش اومده گاهی  فکر می کنید که شایداگه تاحالاازدواج کرده بودم موقعیتم بهتر بود " حرف کاملا درستیه شک نکنید که موقعیت تون بهتر میشد ( البته نه اینکه برین با یه ادم بی سرو پا ازدواج کنین که بعدش معلوم بشه معتاده ... نه منظورم یه ازدواج درست و مناسبه )

متاسفانه تو ایران چون اغلب زنها مستقل نیستند و یا نمی تونن باشن و باید خونه پدری باشن یا اویزون خواهر و برادر و نزدیکانشون بشن این حس بد سربار بودن رو هم تجربه می کنن  تازه اگه بقول شما قبول کنن که باهاشون زندگی کنی ... !  خب تو این شرایط اگه دخترا ازدواج کنن دست کم می تونن تو خونه یه مرد باشن که دیگه شریک زندگیشونه و بابت اون یه لقمه نون و یه سرپناه ساده  منتی بسرشون نمی ذاره ... 

 در قسمت دوم به دو نکته خیلی مهم اشاره کردین :

یکی اینکه پسرا و دخترا وقتی بزرگ میشن یه جورایی مثه اینکه تو خونه تو مزاحم هستن مزاحم هم که نباشن و والدین چیزی بهشون نگن دیگه لطفی نداره که پیش پدرو مادرشون باشن .این شاید بخشی از روند تکاملی انسان باشه ... همیشه فکر می کردم چه  خوب میشد که ادمها هم مثه پرنده ها وقتی جوجه هاشون بالغ میشدن اونا رو از لونه بیرون مینداختن ( چون اگه این کار رو نکنن جوجه ها هیچوقت پرواز نمی کنن و مستقل نمیشن درست کاری که این روزها در بیشتز جوامع غربی انجام میدن پسرها و دخترها از 18 سالگی به بعد باید برن دنبال زندگی مستقل چه ازدواج کنن چه نکنن !

  دوم اینکه همون طوری که که شما بدرستی اشاره کردین  طرز فکر ادما  با گذشت زمان عوض میشه و این عوض شدن در دوران بلوغ و سنین 20 تا 30 سالگی شدیدتره ... بذار یه خاطره براتون تعریف کنم :

یه پسرخاله دارم به اسم جواد حدود مثلا 20 سالش بود که با یه خانوم جوون بنام نسیم که فکر کنم 17 ساله بود آشنا شد و بعد از مدتها رفت و امد و عشق و عاشقی  بالاخره ازدواج کردن ... بچه دار شدن و همین یکی دو سال پیش بعد از یک دهه زندگی مشترک و با داشتن یه پسر 6 ساله  طلاق گرفتن !  می دونید چرا ؟ نسیم که اون موقع دختر خیلی جوونی بوده حالا که به مرز  پختگی و حدود سی سالگی رسیده طرز فکرش عوض شده همیشه به من می گفت دوست داشته با یه مرد مسن تر و با تجربه تر ازدواج کنه ... ! و شوهرش بچه است ! افکار بچگانه داره 

بله زودذ ازدواج کردن هم خطر این تغییر  طرز تفکر رو هم در پی داره ...  نمونه دیگرش دختر خاله ام حدیث خانومه که خیلی دلش می خواست ازدواج کنه و هنوز دیپلم رو کامل نگرفته بود با یه آقایی تقریبا همسن خودش ازدواج کرد ازدواج اونا 5 سال دوام اورد و همین دیروز به من اطلاع دادن که حدیث مهرش رو بخشیده و طلاق گرفته ...

 

 اما مورد اخر :

این بگو و مگو هایی که شما در موردشون حرف زدین که بچه ها با والدین دارن و اونو منتسب به اختلاف سنی کردن تا حدی درسته ولی درست تر اینه که بگیم علتش عدم درک متقابل والدین و فرزندانه که زیاد هم ربطی به سن نداره پدر و مادر باید درکن کنند با این روند سریعی که جامعه امروز در حال تغییر کردنه دیگه نمیشه اون عقاید سنتی و پوسیده رو به بچه ها تحمیل کنن ... و باید شیوه ای نو در پیش بگیرن و با بچه ها همخوانی و همهانگی داشته باشن ... و این همه ستیزه نکنن و افکارشون رو به اونا تحمیل نکنن ...

 

 ولی با بخش اخر حرفتون موافق نیستم ما باید همیشه امیدوار باشیم و وقتی شرایط نامطلوبی برامون پیش میاد اونو بپذیریم و ستیزه نکنیم اگه عادت کردیم اینگونه رفتار کنیم به یه آرامشی دست پیدا می کنیم که زندگی بهتر پیش میره هر چند ارامش نهایی منوط به داشتن همسر و همدم از جنس مخالفه ... ( حالا یا به شکل رسمی یعنی ازدواج که من همینو توصیه می کنم و یا  به روشهای معقول و عرفی و شرعی دیگه ...! که لابد خود افراد بهتر می دونن )

 

....................م. ت 8 مهرماه 1393

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
کتایون

سلام محمداقو.اول ازهمه میخوام ازتون خیلی تشکرکنم نمیدونی وقتی میبینم کامنتی روکه براتون گذاشتم شما انقدرلطف داریدکه بخاطرحتی ی موردکوچیک قابل توجه اونو تو ی پست جداگونه میاریدونظرتون روهم میدید چقدرخوشحالم میکنید.دوم اینکه گفتم خسته ام برااینکه بعدازفوت مادرم کارم توخونه زیادازخریدخونه بگیرتاپخت وپزوخلاصه هرکاری که بایدتو ی خونه انجام بشه بعدشم نمیدونم تاحالا بهتون گفتم یانه من ی خیاط ماهروحرفه ای هستم البته ازوقتی مادرم بیمارشدمجبورشدم کارمو رهاکنم تایکماه پیش که کم کم شروع کردم.شاید نتونستم درست منظورم بیان کنم گفتم بین بچه ووالدینش دونسل فاصله هست منظورم اختلاف سن نبود منظورم همون حرف شماس پیشرفت سریع دنیاوتفاوت بین دنیای الان با دو سه نسل قبل واینکه پدرمادرها نمیخوان این تفاوت روقبول کنن وتو هرموردالان بچه هاشون رو باجوانی خودشون می سنجن وبقول شمایا درک متقابلی ندارن یانمیخوان داشته باشن.اخراینکه بنظرشمای جروبحث وتنش چطورارام میشه بایدیکطرف کوتاه بیادوبازم بنظرتون طرف کوتاه امده اگه ب اجباراینکار کرده باشه سرخورده نمیشه میشه وبنظرم کسی که اجباراشرایطی روقبول کرده باگذشت زمان هم فراموش نمیکنه که تحت چه

کتایون

شرایطی قرارگرفته وشایدگذشت زمان باعث کمرنگ شدن مسایل بشه ولی نه تاحدی که فراموش بشه.البته بازم کاکو این نظرات شخصی منه وتمام حرفاتون روقبول دارم .ی مورد دیگه عزیزناراحت نباش درسته توبد موقعیتی هستم اماهیچ وقت کاری نمیکنم که بیشترگرفتاربشم من اگه میخواستم باهرکسی ازدواج کنم شایدبعد ازطلاقم این کارمیکردم ولی دیگه حاضرنیستم همراه کسی بشم که لیاقت منو نداره منم مثل همه وخودشما دنبال ارامشم شمامیدونید اون دفعه هم کم سن وسال بودم وپدرم مجبورم کرد دوست دارم همراه لحظه های تنهایی کسی بشم که لااقل تواین دنیای فانی معنی باهم بودن رودرک کنه و اونم مثل من دنبال همسری باشه که باتمام وجود لحظه هاشو باهاش تقسیم کنه وتکیه گاهی واقعی باشه چون من خلاف نظر بعضیا که فکرمیکنن این مرد که باید برا زن تکیه گاه باشه معتقدم هردو بایدتکیه گاه همدیگه باشن چه بسا تو ی شرایط سختی که برای مرد ایجاد میشه فقط حرفای ارامش بخش وتدبیر زن برا مردتکیه گاه باشه وبتونه به اون ازنظر روحی کمک کنه.بازم ازت تشکر میکنم که نوشته هام رومیخونی .باارزوی بهترینها ارادتمند شماکتی...

نیهام

عید قربان است ای یاران گل افشانی کنید در منای دل وقوف از حج روحانی کنید تا نیفتاده است جان در پنجۀ گرگ هوا گوسفند نفس را گیرید و قربانی کنید عیدتون مبارک