دیدار با فاطیما در پارک هنرمندان

 دیدار با فاطیما در پارک هنرمندان

جمعه : 4 مهرماه 1393 ساعت 10:45

 

امروز آخرین روز اقامتم در تهرانه ... و دیگه  عصر باید برگردم جنوب . با این حال صبح با عجله و بدون اینکه آمادگی زیادی داشته باشم به دیدن فاطی خانوم رفتم آخه من تو اینجور موارد اول ماشین رو تمیز می شورم و بعدش دوش می گیرم لباس خوب و تمیز می پوشم و ادوکلن می زنم و سر راهم حتما یه دسته گل میخرم و با آمادگی میرم ولی این بار نشد دیگه ... فرصت نبود

قرارمون جلوی متروی آزادی کنار بزرگراه یادگار بود من از نیایش وارد بزرگراه شدم و بعدش خیابون آزادی و اندکی بعد جلوی مترو بودم تو این ساعات ابتدای صبح جمعه خیابونها و بزرگراه کاملا خلوت بود و من سریعه رسیدم

وقتی رسیدم  دیدم که یه خانوم قد بلند و لاغر اونجا از مترو بیرون اومد حدس زدم خودش باشه ولی دقت کردم ولی چهره اش متفاوت بود . بعد که رو موبایلش زنگ زدم معلوم شد که خودش بوده عینک آفتابی زده بود و بخاطر همین بود که  نشناخته بودمش ..

سوار ماشین شد و ازش پرسیدم کجا بریم ؟ گفت یه جایی همین نزدیکی ها ( بازم خوبه نگفت تو همین ماشین با هم حرف بزنیم ! ) نظرش پارک هنرمندان بود  ... در ادامه گفت که فقط با منطقه خودشون آشناست و رانندگی هم بلد نیست و مسیرها رو زیاد آشنا نیست چون با وسایل عمومی  رفت و آمد می کنه ...

بعد از یه مقدار رانندگی تو بزرگراه یادگار بالاخره دوباره به میدون آزادی برگشتم و میدون انقلاب و خیابون هم که بخاطر نماز جمعه بسته بود و از ولی عصر و هفت تیر و ایرانشهر بالاخره به پارک هنرمندان رسیدیم . ( دفعه قبل که اینجا اومده بودم با مونا قرار داشتم یه شب نسبتا سرد بود ... همون مونا خانوم آبادانی که اینقدر  افه اومد آخرش هم جواب منفی داد!)

ولی این بار وضعیت فرق می کرد روز  روشن بود و هوای خنک  آفتابی پائیزی و این خانوم هم خیلی خوش مشرب تر و خیلی ساده تر بود آرایش چندانی نکرده بود و یه مانتوی ساده طوسی و یه کفش پاشنه بلند  پوشیده بود ... برخورد ش که با من خیلی خوب بود اونقدر خوب که خیلی زود با هم صمیمی شدیم تو همون نیم ساعتی که با ماشین با هم بودیم  صحبت هامون گل کرد و از خاطراتش و کارش تعریف کرد یکسالی رو در مالزی بوده برای درس خوندن ...  ولی برگشته ایران و درسش رو در همین جا در زمینه مدیریت حفاظت از آثار باستانی ادامه داده .

خانوم خیلی موقر و خوش اخلاقی بود و بسیار دنیا دیده...  وقتی در مورد سوئیس و پاریس صحبت کردم معلوم شد که به بسیاری از شهرهای اروپایی از جمله همین شهر ها سفر کرده و اطلاعات کاملی در این زمینه داشت از تجربیاتش در زمینه کارش گفت و بحث ما به معماری و شهرسازی رسید برام جالب بود که لوکوربوزیه  معمار مشهور فرانسوی رو هم می شناخت در مورد افکارش در مورد شیوه شهرسازی حرف زدیم ...

وقتی وارد پارک هنرمندان شدیم از تندیس های فلزی که اونجا بود دیدن کردیم و توضیحی در مورد هر کدوم از اونها داد خودش می گفت که اینجا پاتوق همیشگی اش هست و برای ورزش و پینگ و پونگ به اینجا میاد . فقط ده دقیقه در مورد " تندیس مادر "  که همونجا جلوی پارک  بود حرف زدیم  اول نظرمنو پرسید و بعدش توضیح داد که  چه برداشت هایی از این مجسمه داره ... برام جالب بود آشنایی با یه خانوم هنرمند که خیلی ریلاکس و با وقار حرف می زنه ...

خب چهره خیلی عالی نداشت ولی وقتی خوب تو چهره اش  دقت می کردی میشد رگه هایی از یه زیبایی پنهان رو تو صورتش دید  با پوستی کمی سبزه و البته خیلی سالم و شاداب .

جالبه که خیلی از ویژگیهایی که او داشت شبیه من بود از جمله همین گیاهخوار بودنش و اینکه اهل مطالعه و ترجمه و تحقیق هست و ورزش می کنه و تناسب اندام خوبی داره  ... قدش هم خوب بود. یه کم از من کوتاه تر بود

فکر کنم در مجموع دو سه ساعتی با هم بودیم از هر دری حرف زدیم و من هم  سوالاتی رو ازش پرسیدم .

از تغذیه و وضعیت حکومت و مشخصه های جامعه ایرانی ( که البته فکر کنم تو این جور مواقع و دیدارها بهتره که از وقت ارزشمند برای آشنایی های شخصی تر استفاده کرد و حرف از سیاست و جامعه رو به وقت دیگری موکول کرد !)

احساس کردم تشنه شدم و اونم خسته شده به همین جهت پیشنهاد کردم که بریم کافه رستوران سنتی و چیزی بخوریم سفارش آب میوه  و کیک داد منم یه نوشیدنی  زعفرونی خنک  سفارش دادم  ... چه جای با صفایی کاش زودتر اومده بودیم هم فضابی بسته داشت و هم فضای باز و ما در ایوان در فضای باز نشستیم آدماش هم متفاوت بودن چند تا چشم آبی خارجی هم اونجا نشسته بودن .

تا اینکه یه ربع بعد موبایلش زنگ خورد خواهرش بود و مثه اینکه کاری پیش اومده و باید می رفت و من رسوندمش تا میدون فردوسی و تشکر کرد و رفت .

 خانوم  خیلی آروم و باوقاری بود از اونایی که وقتی پیش شون هستی احساس آرامش می کنی .

نتونستم بفهمم که نظرش در مورد من چیه ؟ بنظر میومد زیاد بدش نیومده

آدرس وبلاگم رو بهش دادم که مشخصات منو اونجا نگاه کنه . آشنایی با این خانوم برای من تجربه خوبی بود .. صرف نظر از اینکه چه نظری راجع به من داشته باشه  و عاقبت این دوستی چی میشه .. باعث شد که این اخرین روز اقامتم در تهران برام بصورت یه روز خاطره انگیز پائیزی در بیاد . وقتی برگشتم خونه وسایلم رو جمع کردم که برگردم جنوب .تو راه به حرفهایی که زدیم فکر می کردم و اینکه چه چیزهایی رو باید می گفتم که نگفت و یا اونایی که گفتم و نباید می گفتم !   این پرنده فکرو خیال  آدمی  مهارشدنی نیست ...

 

فاطمه محمدی

 

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
آسیه

شما که از همه چی این خانوم گفتین حداقل میگفتین چند ساله هستن؟؟؟

کتایون

سلام محمداقو.کاکوفکرکنم تمام خانمهایی که به وبلاگت سرمیزنن ازدواج شمابراشون ی دل مشغولی شده که خیلی گرفتارشن.حالو ازشوخی گذشته امیدوارم خدابهترین روسر راهت بزاره .شاید همین خانم نیمه گمشده شما باشه که امیدوارم اگه اینطور باشه کاکو هرچی زودتربه مراد دلت برسی وزندگی مشترکت شروع بشه اینو بدون همیشه هستن ادمایی که ماشایدتو زندگی ندیدیمشون ولی برامون ارزوهای خوب دارن اگه باور میکنی بدون زیراین اسمون خدایکی غیراز عزیزات هست که وقتی یادت می افته برات دعا میکنه.باشادترین ارزوها ارادتمند شما کتی...

ادم بعضی از نوشته هاتون فکر می کنه شما اصلا قصد ازدواج نداری برادر فقط خوشت میاد یه چند ساعتی با بقیه باشی و خلاص