گاهی باید چیزایی رو بدست فراموشی بسپاریم

گاهی باید چیزایی رو بدست فراموشی بسپاریم

سه‌شنبه، ۱۵ مهر ۱۳٩۳ 
- ۱٠:۴۴ ‎ب.ظ 

 کامنتی بر مطلب : الان کــجـاســت و داره چــکـار
مــــیـکـنـه ؟ *

سلام محمداقو.عزیز نمیدونم مطلبی رو که
نوشتی روزایی که قبلا باخانمی داشتی که الان نیست ورفته یا...اما باتموم وجوداین احساس
رودرک میکنم.بعضی مواقع زندگیمون میگذره بدون اینکه توجهی به اطرافمون داشته باشیم
خیلی چیزارو استفاده میکنیم بدون اینکه کمترین توجه ونظری درمورد اون داشته باشیم شایداگه
زندگی همینطوربه روزمرگی بگذره حتی حفظ اون انقدرها هم مهم نباشه اما...

همین که اتفاقی رخ بده که اون روزمرگی
روکه خیلی وقتها اسیرش هستیم بهم بخوره ویاکسی که توزندگیمون بوده وماتوهمون روزای
عادی اصلا فکرازدست دادنش روهم نمیکردیم به هرشکلی رهامون کنه اونوقت که زندگی رنگ
عوض میکنه ودیگه خیلی ازچیزایی که برامون تاحالا عادی وشاید بی رنگترین بوده وشایدانقدرسرگرم
بودیم که برامون ناپیدا بوده  

الان دیگه اون جوری نیست  وقتی تنهامی شیم چشمامون رومیبندیم ودقیق فکرمیکنیم
تاببینیم اونی که الان نیست کجاهامی نشسته چطورمیخوابیده چی روبیشتردوست داشته گاهی
سعی میکنیم جوری نگاه کنیم که اونگاه میکرد گاهی وقتهاکه دلمون بدجورهواشو میکنه به
اطرافمون دقیق میشیم سعی میکنیم اونو ی جوری حس کنیم

مثلا میریم جایی که بیشترمی شسته می شینیم
وب دیواری تکیه میدی چشمامونو میبندیم تاحس کنیم الان کنارمونه دوست داریم کاش بودتا
تواغوش گرمش پناه میگرفتیم وازحس خوشایندی لبریزمی شدیم انگارتمام حواسمون دقیق ترشده
وقتی چیزی رولمس میکنیم دوست داریم گرمای دستای اشنایی دستمون رونوازش کنه

جالبه گاهی انقدرحضورش برامون ملموس که
ازهیجان قلبمون بدجوری توسینه می تپه وبه وجد میایم اماشاید ی تلنگرمارو ازاین دریای
پرتلاطم بیرون بیاره انوقت شاید حس کنیم درونمون خالی شده بیحوصله می شیم چیزایی که
قبلا شادمون میکردالان برامون معنی نداره تنهایی بیشتر ازارمون میده اماحوصله شلوغی
یاحرف زدن باکسی روهم نداریم انگار تو ی خلصه (البته نه ازنوع عرفانی) فرو رفتیم چقدرسخته
تادوباره بتونیم خودمون روباشرایط وفق بدیم به زندگی روزمره برگردیم امامجبوریم چون
روزگارهمیشه بروفق مراد نیست امااین حس تاابدهمراهمونه وتومواقع دلتنگی دوباره به سراغمون
میاد زیاد هم بد نیست گاهی کمک میکنه تاهمیشه یادمون بمونه چی بوده چی شده

البته قبول دارم گاهی باید چیزایی رو بدست
فراموشی بسپاریم تابتونیم راحت ترزندگی کنیم اما بنظرم نه همه چیز رو. درضمن محمداقو
بدون امشب خیلی دلتنگت ام کاش ....باارزوی بهترینها ارادتمند شما کتی.

سه‌شنبه، ۱۵ مهر ۱۳٩۳ 
- ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ 

نویسنده: کتایون 

سلام کتایون خانوم آره این مطلب مال خیلی وقته نمی دونم چی شد
که به یاد اون روزا افتادم و اون متن رو نوشتم !

شما چقدر خوب اون حسی رو که من داشتم توصیف کردین معلومه که
شما هم چنین مشترکی رو داشتین ... با این توضح که دیگه من این روزها یه جورایی
شاید پوست کلفت تر شدم نمیگم بی احساس تر چون هنوزم از عشق و احساس لبریزم و گاهی
که به بعضی رخدادها فکر می کنم بی اختیار اشکهام سرازیر میشه از همون گریه های
بیصدایی که مثل گونه های خیس زیر بارونه و کسی متوجه نمیشه که شما گریه کردین !

خیلی خب این وضعیت رو توصیف کردین ولی همونطوری که گفتم این
روزا یه جورایی بیخیال شدم قبلا وقتی با کسی ملاقات داشتم و اون قبول نمی کرد
پذیرشش برام خیلی سخت بود ولی الان دیگه اینجوری نیست اونقدرها ناراحت نمیشم نمی
دونم این نکته مثبتی هستش یا منفیه ؟! ولی خودم فکر می کنم یه جور پیشرفت و بیرون
اومدن از اون من ذهنیه که همه ما به نحوی اسیرش هستیم ...

این دلتنگی رو که از یادش کردین عمیقاً تجربه کردم و خوب می
دونم چی میگین ... حس خوبی نیست خیلی عذاب آوره دعا می کنم که این مرحله رو هر چه
سریع تر بگذرونین ...

فردا قراره با دوستام برم کوه (  منطقه لآلی = یه جایی در شمال شرق خوزستان )
یادم میاد اون وقتها هم که من بدجوری دلتنگ بودم همین کوه رفتن ها و در جمع
دوستانم بودن ها باعث می شد کمی از اون حالت من بکاهه و بهتر میشم توصیه می کنم
شما هم همین کا رو انجام بدین اگه شیراز بودم برنامه میذاشتیم می رفتیم باباکوهی
... خیلی جای خوبیه و خاطرات خیلی خوبی از اونجا دارم ...

واقعا در شیراز زندگی کردن نعمت بزرگیه که فکر کنم شیرازیا
قدر اون خیلی نمی دونین ...  اون مطلب
اخرتون هم متاثرم کرد ! آره قبول دارم گاهی باید بعضی چیزا رو به فراموشی سپرد
اصولا ً ذهن ما خودش این کار رو می کنه و زمان بهترین درمانگره ...  مرسی از توجهتون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کتایون

سلام اقو.نمیدونم چی بگم واقعیتش بدم نمیاد شمارو ببینم اما شما رونمیدونم شاید اونجوری نباشم که شما انتظار دارید البته اگه میخوای بری تهران برا دیدن پدر مادرت باید بگم این کارارجحیت داره بازم خودت میدونی اقو.

کتایون

راستی شاید با خودم کنار امدم وزنگت زدم نمیدونم باید اعتراف کنم منم دلم میخواد صداتو بشنوم ولی جون من واقعا دلیل اینکه شمارتو گذاشتی چی بود چون به من قبلا تو جواب ایمیلم شمارتو داده بودی.

کتایون

سلام محمداقو.باید بگم لحظه هایی توزندگی هست که جزء بهترین لحظاته مثل دیدار پدر مادروعزیزانی که دیدارشون باعث شور وشوق میشه خوشحال شدم که تعطیلات به دیدن خانواده ات میری.شاید تو ی فرصت دیگه همدیگه رو دیدیم البته منتظرعکس شماهستم چون خیلی کنجکاوم ببینمت حالا که تواین تعطیلات موقعیتش جور نشد دوست دارم لااقل عکس شماروببینم.راستی اگه دوست داشتی سلام به مادرت برسون از طرف من دست مادرت روببوس اینو بدون هیچ کس وهیچ چیز تودنیا نمیتونه جای خالی مادر روبرا فرزند پرکنه من از وقتی مادرم روازدست دادم این موضوع روباتمام وجود درک کردم.بدون منتظرعکست هستم.ارادتمند شماکتی.

کتایون

راستی نگفتی دلیل اینکه شماره تو گذاشتی چی بود اگه منو دوست خودت میدونی راستشو بگو .دلیل اینکه برش داشتی چی بود؟

کتایون

سلام اقو .خسته نباشی من برات این همه ایمیل دادم حالا شما میگی ادرس ایمیل نداری امشب برات دوباره ایمیل میدم ببینم یادت میادچند ماه پیش چقدر برات ایمیل دادم یانه ؟کاکو چرو عصبانی میشی من فکر نمیکردم از تکرار ی سوال اینقدر باعث ناراحتی شما بشم ازتون عذرخواهی میکنم منو ببخشید.بهت گفتم اگه باخودم کنار اومدم بهت حتما زنگ میزنم ی وقت بهتون بر نخوره اما من ی بار چوب اینکه راحت به یکی اعتماد کردم روخوردم جریان همون خواستگارم رومیگم ازاون موقع دیگه نتونستم به کسی اعتماد کنم تو رو خدا نگی منظورم به شماس اما میترسم ی ترسی که توصیفش سخته.اگه شرایط جور میشد وازنزدیک میدیدمت شاید بهتر میتونستم باخودم کنار بیام.ایمیلتو حتما چک کن.ارادتمند شما کتی...

کتایون

سلام اقو کجایی ؟نیستی مسافرتی یاسرکارهستی؟کجایی خبری ازجواب کامنت وایمیل نیست !

کتایون

سلام اقو .یادته یه بار بهم گفته بودی هروقت ایمیل برات فرستادم توکامنتی که برات میگذارم بگم تاجواب بدی سه روزپیش برات ایمیل دادم دوست داشتی جواب بده منتظرجوابت هستم .مگه ادرس ایمیل منو نمیخواستی یه سربه ایمیلت بزن.ای کاش؟!....کتی

s.arak

کتی چقد سوال میپرسی همون روزی که آقا محمد شمارشو گذاشت توی وبلاگ من حدس زدم که برای این گذاشته باشه که شما باهاش تماس بگیری چونکه نوشته های قبلیش ی جوری تنهایی و نیاز به بودن ی نفرو داشت و شما هم توی کامنت اونطور که گفتید ایکاش و.. مشخصه واسه چی گزاشته دیگه عزیزه من و اینکه چرا برداشت واسه اینکه شما سریع پرسیدی واسه چی گزاشتی گاهی اوقااات سکوووووووووووووت بلندترین فریاده میفهممت دکتر ارنست تنهایی من از همانجایی شروع شد که میان اینهمه بود منتظر کسی بودم که نبود .............

کتایون

سلام محمداقو.هیچ وقت خوشم نمیومد مخاطب های ی وبلاگ باهم بحث بی فایده داشته باشن امادلم میخواد ی چیزی روبنویسم درجوابs.arak شماعزیزم بدون محمداقو خیلی پیشتر شماره شو درجواب ایمیلی که براش داده بودم بهم داده بود واینکه نمیدونستم نوشته هامو بایدبیشتر توضیح بدهم تاباعث نشه بقیه فکرهای بیخود و بیجهت بکنن اگه نوشتم ای کاش معنی ش این بود اگه زندگی جور دیگه ای بود شاید خیلی چیزا الان اینطور نبود که هست مثلا ای کاش مادرم فوت نکرده بود وخیلی چیزای دیگه فکرکنم ازاین ای کاش ها همه توزندگیشون دارن فقط نوشتم ای کاش چون توکامنتی که برای مطلب یه عاشقانه ساده گذاشته بودم نوشتم مطلبی رو که نوشتم برا مادرم بوده چون خیلی نبودشو احساس میکنم وبرام سخته .ازشما ومحمداقو عذرمیخوام اگه نوشته هام اذیتتون کرد.سعی میکنم دیگه چیزی ننویسم که شما روناراحت کنه.ارادتمند شما کتی....

s.arak

[لبخند] خیلی دیر دیدم این نوشتتو کتی خانوم حالا چرا ناراحت میشی من فقط خواستم جواب سوالتو راحت بگم که دیگه نپرسید و ذهنتون درگیر نباشه وگرنه من هیچوقت بحث بی دلیل نمیکنم و ناراحتم هیچ وقت نمیشم [چشمک] برداشتی که من از ایکاش توی نوشتت برداشتو گفتم وگرنه نوشته های قبلت نمیدونم منظور ایکاشت چی بوده و نیازی به عذر خاهی نیست عزیزه من[نیشخند]