پرشور ترین سالهای عمرم

آشنایی با شهلا برزیده

سالهای 13 تا 17 سالگی بود . وقتی کلاس اول راهنمایی بودم پدرم خانه امان را که در محله نوساز شهر بود فروخت و با فروش یک زمین و خانه دیگری که داشتیم و نیز گرفتن مبلغ زیادی وام  ؛ آپارتمانی مجلل در محله اعیان نشین خرمشهر برایمان خرید

صاحب خانه عزیزاله برزیده یک کافه رستوران  دار اهل تهران بود  که دختری بسیار زیبایی بنام شهلا داشت . خیلی زود با خانواده برزیده و دخترش آشنا شدم . مرتب به خانه ما می آمد خلاصه مثه اینکه خیلی از من خوشش اومده بود

وقتی ما آپارتمان را خریدیم دو واحد داشت مه توی یکی از اونها  نشستیم و آپارتمان دومی را هم خود فرشنده ( برزیده و خانواده اش ) در آن بودند . باید تخلیه می کردند ولی برزیده  از پدرم تقاضا کرد که تا زمان ساختن خانه جدیدشان در "کوی آرش"  اجازه بدهد  در همین آپارتمان  بمانند و مثه اینکه همه چیز دست به دست هم داد تا رابطه  من با شهلا ادامه پیدا کند

هر چقدر که من خجالتی و کمرو بودم شهلا اجتماعی و خونگرم بود هر روز به یک بهانه ای به خانه ما می آمد  تا مرا ببنید و برخی روزها هم با هم درس می خواندیم علاقه عجیبی به او پیدا کرده بودم . بیشتر وقت ها هم می رفتیم روی پشت بام و با هم قدم می زدیم و درس می خوندیم خودش پیشنهاد می کرد که این کار را انجام دهیم . دوستی مایک دوستی پاک کودکانه بود

کم کم عاشقش شدم . قبلاً هم بارها عاشق شده بودم !      ً ولی جنس این یکی با بقیه فرق داشت این عشق عمیق تر و ملموس تر بود .

تا بالاخره آنها حانه اشان را ساختند و از پیش ما رفتند یک روز که مدرسه برگشتم دیدم رفته بودند و فقط توانستم از میان انبوه کاغذ پاره هایی که در خانه اشان بجا مانده بود یک کارنامه پیدا کنم که عکسی از شهلا روی آن چسبیده بود و این تنها چیزی از شهلاء بود که برایم باقی مانده بود بعدها اگر چه از طریق برادرش آرش که همسن خودم بودم توانستم محل خانه اشان را پیدا کنم و یک روز رفتم چندین ساعت جلوی خانه اشان ماندم  تا مگر ببینمش  ولی دیگه هیچ وقت موفق به دیدنش نشدم

یکی دو سال بعد انقلاب شد و بعدش جنگ و خلاصه همه چی بهم ریخت و من نفهمیدم شهلاء کجا رفت فقط شنیدم که پدرش در اثر برخورد خمپاره کشته شده است .

هنوزم چهره زیبا و دوست داشتنی شهلا جلوی چشمامه هر چند  الان باید دیگه سنی ازش گذشته باشه  ولی خیلی دلم می خواست یه بار دیگه اونو  ببنیم و یا دست کم از حالش اطلاعی پیدا کنم

اگه همون موقع اوضاع به هم نمی ریخت هر طور شده پیداش می کردم و باهاش ازدواج می کردم .

نفرین به سرنوشت که ما رو برای همیشه  از هم جدا کرد ....