بهترین دوران زندگی من مصادف شد با انقلاب و جنگ و دوران سیاه بگیر و ببندهای سیاسی و آوارگی و تلاش برای نجات خانواده ای که اینک فقیر و تهی دست شده بود و تمام وقتم صرف کمک به افراد خانواده شد بالاخره یک نفر باید فدا می شد تا بقیه سرو سمان بگیرند و من به میل خودم این مسئولیت را پذیرفتم و پشیمان نیستم در کنارش وقتم صرف  درس و تحصیل و کار شد از صبح تا شب کارکردن و تجربه اندوزی بدنبال یادگیری و یادگیری و  زندگی در تنهایی و غربت و چنان غافل از خودم بود که یک مرتبه چشم باز کردم و دیدم جوانی ام را به باد داده ام و تاسف می خورم که چرا این همه زیبایی های زندگی را  از دست دادم گلبرگهای زندگی من نامتوازن ترین گلبرگهایی است که یک گل می تواند داشته باشد

همیشه دلم می خواست در صبح ها وقتی از خواب بیدار میشم دوچرخه ام رو بردارم و در یک جاده جنگلی و سرسبز رکاب بزنم

همیشه دوست داشتم به ساحل زیبا وشنی دیلم و یا سواحل شمال برم و با پای برهنه روی شنهای ساحل بدوم و در آب شور دریا شکنم و روی شن های ساحلی دراز بکشم

کاش  هر سال مثه اون سالی که به کوهرنگ رفته بودیم  وقتهایی که برف می‌آمد من هم گلوله ای از برف می‌ساختم و یواشکی کسی را نشانه می‌گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می‌دویدم.

کاش هنوز هم بعضی وقتها بی‌چتر زیر باران راه می رفتم، سوت می‌زدم، و برای خودم شعر می‌خواندم.

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم، هر موقع که  بغضم می ترکید می نشستم و  یک دل سیر گریه می‌کردم

کاش وقتی شاد بودم می توانستم مستانه قهقهه بزنم و  صدای خنده هایم فضا را پر می کرد .

کاش من هم می‌توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می‌گفتم...

کاش گاهی هم خودم را رها می کردم و برای دل آدمها زندگی می‌کردم، بیشتر گوش می‌کردم، بهتر نگاهشان می‌کردم...

زمان گذشت و من تازه فهمیدم که  چگونه می‌شود ابراز عشق کرد! و عشق چه عظمنی دارد  چه حس غریبی است غریب تر از حس پرنده های مهاجر شعرهای سهراب ... واقعاً  عشق نعمت باشکوهی است  که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می‌کردم،ولی حالا که به پایان راه رسیده ام با عشق بهتر از اینها می‌توانم بمیرم

هر چند ازهمون بچگی که عاشق دختر همسایه امون شدم مزه عشق رو چشیدم و بعدها که بزرگتر شدم بارها بارها  عاشق شدم ولی عظمت و شکوه عشق را آنطور که باید و شاید حس نکردم و  ای کاش همیشه عاشق می ماندم درست است که می‌گویند با عشق قلب سریعتر می‌زند، رنگ آدم بی‌هوا می پرد، حس از دست و پای آدم می‌رود...

 اما همانها می‌گویند عشق اعجاز زندگیست، کاش من هم زود تر اینها  از این معجزه چیزی می‌فهمیدم...

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش  درون گوشم زمزمه کند دوستم بدارد، حتبی به دروغ !

کاش یکی بیاید و مرا نجات بدهد از این تنهایی پر از سکوت مرگ تازه گی ها یم هم سوت می کشند بیاید و به من بگوید که مرا از ته دل دوست دارد به من عشق می ورزد و من همه زندگی او هستم

و من بگوید که  بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند، در گوشم زمزمه کند که وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی، چیزی از این دنیا، از این روزها کم می‌شود. نمی دانم شاید روزی چنین کسی در زندگی ام پیدا شود .

 27 اردیبهشت ماه 1392