آخرین روز بهار با سحر

-           صبح بهش اس دادم  که از سفر برگشتم موبایلش خاموش بود

-          بعد از ظهر دیدم که داره اس ها را دریافت می کنه بهش زنگ زدم جواب داد سرد و بی روح ده دقیقه ای حرف زدیم و بالاخره راضی اش کردم که بیاد اندکی بعد اس داد که :

-          الان  واسه خودم املت درست می کنم جات خالی ! 16:29

-          مهمون اومد واسم یه روز دیگه می آم ببخشید 16:38

این اس و داد هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم در باز شد و اومد داخل ... سحر بود ! معلوم بود اون املت درست کردن و اون پیام دادن ها همه اش الکی بوده و تو راه بوده ...

از این غافلگیر کردنش ها خیلی خوشم می آد دفعه قبل هم همینجوری اومده بود ...

نشستیم با هم ماء الشعیر خوردیم و حرف زدیم و رو تخت نشستیم و کمی پاهاش رو ماساژ دادم و کنارش دراز کشیدم واین دفعه دیگه خودش دست انداخت گردنم و ماچم کرد چه لباسی پوشیده بود و پستانش  یکی از زیباترین کلیویج هایی که دیده ام  ..

روی تختم  خوابش برد رفتم از رستوران براش شام گرفتم و آوردم ولی خونه نرفتم بیرون موندم تا خودش بیدار شد و  زنگ زد رفتم خونه با هم شام خوردیم و آخرشب هم  عسل و کشمش و برگه زرد آلو و سایر سوغاتی هایی که براش از سفر  اوردم به همراه کلی مواد غذایی همه رو بهش دادم با خودش ببره .

با ماشینش تا خروجی شهرک رفتیم و اونجا چند دقیقه ای برام درد دل کرد از محدودیت هایی که در جامع وجود داره ... معلوم بود که  از با من بودن خیلی خوشحال شده  ومنم از این بابت خیلی خوشحال شدم صورتم رو ماچ کرد و رفت با این وعده که دوشنبه که تعطیله برگرده و باهم باشیم ...

آخرین روز بهارم هم با این خاطره گذشت شب خیلی خوبی داشتم .

 

 

.....................31 خرداد 1392