با شیوا

در پارک کوهسار و بزرگراههای تهران

قرارمان ساعت 7 شب بود اندکی زودتر راه افتادم تا به قنادی بروم و شیرینی بگیرم و به گلفروشی بروم و یک دسته گلی زیبا سفارش دهم ( گلهای میخک صورتی که مورد علاقه ام است و نیز رزها سرخ و زرد و سفید ..) با وجودیکه پشت چراغ قرمزها هم مدتی معطل شدم ولی با ده دقیقه تاخیر بالاخره رسیدم دیدم که دختر جوانی به همراه مادرش می آیند حدس زدم  خودشان هستند مادرش کمی لهجه ترکی داشت و حدوداً 60 ساله بود با خوشرویی با من احوالپرسی کرد و وقتی دخترش سوار ماشین شد گفت:  " شب خوبی داشته باشید "  من هم شیرینی های تر و دسته گل را به مادرش دادم که به خانه ببرد و به همراه شیواه حرکت کردیم خیلی محل هایی را که در اطراف بودند دور زدیم ولی جای خلوتی نبود بناچار به سمت پارک کوهسار رفتیم و جایی در میانه پارک پشت یک میز و صندلی نشستیم مادرم پسته و میوه و خرمایی را که از جنوب آورده بودن برایمان گذاشته بود . آنها را آوردیم و حرفهای زیادی زدیم از محل کارم تا عقایدم تا وبلاگ هایی که دارم و نیز از کار و استراحت شیوا خانم .

گفت که قدش 152 سانتی متر است و وزنش 53 کیلو و متولد 55 است اینها با چیزهایی که قبلاٌ گفته بودند مقداری متفاوت بود در مورد بچه دار شدن حرف زدیم و خیلی چیزها که الان جیزئیات اش یادم نیست دختر خیلی خوب و خوش اخلاقی بود و مرتب لبخند می زد و چه افکار روشن و خوبی داشت .

وفکر کنم مرا هم پسندید . گفتم بنظر شما من خیلی پیرم . گفت نه فقط کمی موهایتان ریخته است . در بین راه هم چند بار از من پرسید که نظرم راجع به او چیست که با شوخی برگزار کردم و جواب صریحی ندادم ولی از بین حرفهایم متوجه شد که او را نپسندیده ام و به وضوح غم را درچهره اش دیدم از من گله کرد که چگونه امکان دارد کسی را بخاطر اینکه رنگ چشمش یا رنگ موهایش مورد علاقه ام نیست رد کنم می گفت اینها عادی می شوند و آنچه مهم است اخلاق است و سازگاری و من حرفهایش را قبول داشتم ولی باور کنید این آن چیزی نبود که در ذهن من بود حداقل اگر کمی قدش بلندتر بود از زیاد بودن سن اش هم می توانستم چشم پوشی کنم ولی نبود .

گفت که اصالتاً اهل تبریزند ولی خودش بزرگ شده تهران است و هیچ فامیلی هم در آذربایجان ندارند برادرش در نروژ زندگی می کنند و بارها بطور ضمنی به من گفت که قصد دارد برود بایک مرد اروپایی زندگی کند چون انها از خانم های گندمگون خوششان می آید و این ادا و اطوار های مردهای ایرانی را هم ندارند !

به هنگام برگشت آنقدر گرم صحیت بودیم که بزرگراه ورودی به خانه امان را رد کردم و به اجیار بخش زیادی از بزرگراههای شمال تهران را با ماشین گشت زدیم اتفاقاً بد هم نشد و او هم اعتراضی نداشت وبدش نمی آمد بیشتر با هم حرف بزنیم .

و من در شگفت ام که چرا دخترها وقتی جوان هستند حتی هنگامی که چون زهره در سن 29 سالگی اند این همه غرور دارند و رویایی فکر می کنند و وقتی که به میانسالی و 35 سالگی می رسند مانند شیوا این همه کوتاه می آیند و همه چیز را ساده می گیرند ؟!

وقتی با شیوا حرف می زدم چندین بار از خودش تعریف کرد و اینکه همکارانش فکر می کنند جوان تر از سن اش است و قیافه اش هم واقعاً جوانتر نشان می داد ولی قدش کوتاه بود این را وقای ازاو خواستم از تپه کوچی بالا بیاید فهمیدم که گفت کفشش مناسب نیست و وقتی نگاه کردم تازه دیدم که کفش های پاشنه بلند پوشیده است و با وجود این کفش ها بازهم قدش تا شانه من نمی رسد !

در بین حرفهایش نکته ای را گفت که خیلی مرا متاثر کرد گفت : من با این اندام و بدن سالم حیف است که بمیرم و بچه ای از من بجا نماند !  و مرا به فکر فرو برد و یاد گفته پدرم افتادم که چند سال پیش با چشمان اشک آلود به من گفت چرا ازدواج نمی کنی ؟ حیف است که از تو فرزندی بجا نماند ! و من شدیداً متاثر شدم .

دیگر نمی دانم باید دلم برای خودم بسوزد و یا برای شیوا خانم ؟ کاش من صد تا دل داشتم و می توانستم همه این دختران را به آرزویشان برسانم .

وقتی او را جلوی مجنمع اشان پیاده کردم راهش را گرفت و رفت شاید خودش می دانست که این اولین و آخرین دیدار ما خواهد بود و من دیگر حتی یک اس ام اس هم به او ندادم نخواستم بیش از این آزرده اش کنم .

..................م.ت 21 مهرماه 1390 – ممکو

شیوا چراغی