سارا صالح

قبلاً تعریفش رو شنیده بودم و حتی یه بار هم صداش رو وقتی ترانه ای افغانی رو می خوند شنیده بودم  ولی عکسش رو  روی دیوار اتاق مهتاب بود دیدم خیلی خوشگل و خوش اندام بنظر می رسید . تا اینکه در سفر اخیرم به شیراز اومد خونه مهتاب و از نزدیک دیدمش . با عکسش خیلی تفاوت داشت یعنی به اون زیبایی نبود . زنها رو که می شناسین وقتی آرایش می کنند کلاً عوض میشن .

 بااین حال ظاهرش بد بود و اندامش هم خوب بود فقط چهره اش پیرتر از یک دختر 24 ساله نشان می داد وقدش هم از متوسط قد دختران ایرانی کوتاهتر بود .

ولی در عوض تا بخواهی خوش مشرب و شاد و پر انرژی که مرتب شوخی می کند و جوانی از سرو  رویش می بارد با اون لهجه قشنگ شیرازی که واقعاً جذابیتش رو صد چندان می کنه .

این چند روزی که شیراز بودم به اتفاق او و مهتاب رفتیم که وکلی گشتیم . اولین شب رفتیم خونه بیتا و تولد بردیا که همه بودند نیوشا هم بود .

شب بعدش رفتیم سفره خونه سنتی هخامنش توی خیابون اهلی شام کباب برگ خوردیم ( یعنی خوردند !) و بعد از شام هم رفتیم برای سارا و مهتاب دو تا پالتو  آبی خوشرنگ گرفتم . چقدر تشکر کرد .

شب آخر هم که همین دیشب بود (10 آذرماه 1391 ) رفتیم توی فست فود اونها هات داگ خوردند و منم تماشاشون کردم !

وقتی برمی گشتیم هوا سرد بود دستش رو گرفتم که گرم بود و برگشتیم خونه .

آخر شب وقتی خواستم برم ترمینال که برگردم ماهشهر – ازش خداحافظی نگرفتم گریه ام گرفته بود توی حیاط نشستم اومد باهامام خوش و بش کرد و صورتم رو ماچ کرد همه اش می خندید شاید برای اینکه احساساتش رو پنهان کنه !

توی ترمینال که ایستاده بودم هوا سرد بود داشتم اس هایی رو که برام فرستاده بود می خوندم اشک از چشمام می اومد که دوباره زنگ زد و خداحافظی کرد چند  دقیقه قبلش براش شارژ فرستاده بودم .

 

..............شنبه 11 آذرماه 1391 – ممکو