مریم و مهسا

30 اردبهشت 1391 – سربندر

جلوی هتل ممکو نشستم که مهسا خانم زنگ زد قبلش هم اس ام اس داده بود که می تونی بیایی من و مریم و مامان رو بیرون ببری ؟

پرسیدم کجا ؟ گفت می خوام بریم سربندر مانتو بخریم !  گفتم 9:30 می آم .

بناچار از دوستانم خداحافظی کردم و دقایقی بعد جراحی بودم منتظرم بودند سوار شدند و نیم ساعت بعد سربندر بودیم .

چه دخترهای نازنینی ! به این همه انرژی و شادی و شعفی که دارند غبطه می خورم کنترل پخش ماشین دستشان بودند و خودشان آهنگها رو عوض می کردند و می زدند و می رقصیدند ! همه اش انرژی مثبت دارند واقعاً راست گفته اند که بودن با آدمهای جوان باعث جوان شدن می شود ! چقدر از این آدمهای شاد و پر انرژی خوشم میاد آدمو بخودشون جذب می کنن

بجز مهسا همه لباسها و نحوه آرایش شون تغییر کرده بود مریم هم یه لباس چسبون پوشیده بود که نشون می داد انطور هم که ادعا می کنه متناسب نیست و چربی داره روژ سرخ زده بود و پوست صورتش از دیشت دونه دونه های بیشتری داشت دیشب خوشگلتر بود .

رسیدم  سربندر ولی مانتو فروشی بسته بود .  اینو خود می دونستم ولی اگه نمی رفتم  دنبالشون فکر می کردند می خوام بهونه بیارم  که نرم . آخه تو این شهرهای کوچیک همه ساعت 9 مغازه ها رو می بندند و می رن خونه هاشون !

دعوتشون  کردیم بریم آب هویج بستنی بخوریم بعدش رفتیم قنادی آذربایجان و شکلات تلخ و شیرین و شیرینی نارگیلی برای زن دایی فاطی گرفتیم بعد رفتیم  تو یک پارک چند دقیقه ای  نشستیم بعدش ماشین رو روشن کردم و رفتم 20 متر جلوتر نگه داشتم و مهسا و مریم مجبور شدند کلی راه پیاده بیان .

خیلی خوش گذشت اینقدر شور و حال از خودشون نشون دادند که در راه برگشت خوابشون گرفته بود .

ساعت حدود 12 رسیدم خونه و خوابیدم .