با زهره میر عابدینی  

در پارک  کوهسار

چندی پیش با خانمی قرار داشتم که برای دیدنش بروم خانواده معرفی کرده بودند برای ازدواج . هر چه پارک اطراف خانه و دور از خانه بود رفتیم همه شلوغ و مملو از جمعیت بودند ناچار گفتم به پارک کوهسار بروم که خلوت و بزرگتر است ولی بخاطر اینکه روز تعطیل بود آنجا هم جای مناسبی پیدا نشد از یکی از جاده های آن با ماشین بالا رفتیم و هیچ سایه ای و درختی برای نشستن نبود در صدد برگشتن بودم که دو تن از نیروهای انتظامی یک درجه دار و یک ستوان جلوی مرا گرفتند که : مگر نگفتیم که اینجا نیائید ؟!! و من با دهان از تعجب باز پرسیدم بابا من برای اولین بار است که شما را می بینم لابد مرا با کسی دیگر اشتباه گرفته اید ! که بخرجشان نرفت گفت مدارک ماشین را بیار . ماشین مال شوهر خواهرم بود چه مدارکی ؟ برای چی ؟ چه خطایی از ما سرزده ؟

گفت : با خانم چه نسبتی دارین ؟ گفتم هیچ ! ایشان همکار خواهرم هستند معرفی اش کرده اند برای ازدواج حالا هم  آمده ایم اینجا با هم چند دقیقه ای حرف بزنیم . با نگاه ناباورانه مرا ورانداز کرد و گفت : چه سنخیتی بین شما هست ؟! این خانم سن اش خیلی کم است . ( نمی دانستند که خانم 30 ساله است و  قیافه اش جوان نشان می دهد وانگهی جوان هم باشد به شما چه ربطی دارد ؟! مگر شما فضول هستید یا وکیل وسیع مردم هستید مدعی العموم هم که باشید غلط کردید  که جلوی افراد را بگیرید اصلاً چه کسی به شما چنین حقی را داده است که روز روشن شهروندان را سین جیم کنید ؟!  البته این ها را تو دلم گفتم ! ) ولی برایش توضیح دادم که بابا من کارمند دولت هستم حالا دیر شده و می خواهم اقدام به ازدواج کنم باور کنید فقط همین است از همان دسته گلی که در دست دختر است می شود فهمید ماجرا چیست . ولی آن کودن ها با آن هوش کم اشان نفهمیدند گیر عجب خرهایی افتادیم

خلاصه دختر را هم از ماشین بیرون کشیدند و کارت شناسایی خواستند که داد و پرسش هایی کردند که همگی با آنچه از من پرسیده بودند دقیقاً یکسان بود حالا که دیدند بهانه ای ندارند به دختر گفتند : خانواده شما از آمدنتان به اینجا اطلاع دارند که جواب داد بله دارند .

گفت که باید برویم پائین تا همه چیز مشخص شود من که دیدم فایده ای ندارد گفتم خب برویم ! بعد یارو سرش را آورد بیخ گوشم و گفت : " زن داری ها ؟! " گفتم به هر کسی که می پرستی و قبول داری زن ندارم و مجردم و این خانم هم  صرفا برای ازدواج این جا آورده ام .

بابا  من در جنگ بودم این همه سختی کشیدم دست از سر من بردارید .

درجه دار جوان گفت : ما الان هم در جنگیم اون بالا رو نگاه کن ! افراد میرن اونجا مواد می کشند عربده می کشند مشرون می خورند اینها جنگ است دیگر شب و روز با اینها داریم می جنگیم فقط شما در جنگ نبودید !!

دیگه داشت اون روی سگم بالا می اومد از این همه یاوه گویی هایی این مردک جلمبر که وظیفه اش را نمی داند و یا اربابانش او را خوب توجیه  نکرده اند مردک تو داری از کیسه من و امثال من که ماهی دویست سیصد هزار تومن مالیات می دهیم حقوق می گیری که امنیت را برقرار کنی و یا موی دماغ ما شوی ؟ آخر از من و این خانم چه گناهی سر زده که مستوجب این همه زحمت و اذیت و آزار هستیم ؟ !

هیچی بالاخره چون دیدند چیزی نصیب اشان نمی شود ما را رها کردند کارت شناسایی دخترک را هم دادند و من به سرعت با ماشین از این مهلکه دور شدم و در دلم به این همه جهل و جنون نفرین کردم دخترک که  ناراحت شده بود و راستش خیلی هم ترسیده بود دیگر از ماشین پیاده نشد و آخرش هم به من جواب منفی داد و رفت و آن همه گل و شیرینی و برنامه ریزی به هم خورد رفت و نفرین ابدی بر هر چه آدم زبان نفهم و مردم آزار که با کارهای احمقانه اشان فقط موجبات اذیت و آزار بندگان خدا را فراهم می کنند