اعظم حاتمی

اولین بار توی رستوران مرکزی دیدمش ولی پشتش به من بود و قیافه اش رو ندیدم همکارم پیشنهاد داد که مورد خوبیه می خوای باهاش آشنای بشی ؟

گفتم ایرادی نداره . بعد از ناهار رفتم دفتر رستورانها و سراغش رو گرفتم توی اتاقش بود و داشت با تلفنش حرف می زد چند دقیقه ای ماندم و برگشتم گفتم یه فرصت مناسب دیگه می رم می بینمش .

فرداش یه مطلب مفصل  با عنوان : پیشنهادهایی برای بهبود وضعیت رستوران " نوشتم و تایپ  کردم و بردم که بهش بدم . تا به این بهانه بتونم ببینمش . ولی دو تا خانم تو دفترش بودند و خودش نبود . منم مطلب رو  روی میزش گذاشتم و اومدم بیرون .

بعد از ظهر بهش زنگ زدم و خودم رو معرفی کردم و گفتم مطلب بدستت رسید ؟ گفت بله و تشکر کرد و پاسخ برخی از ایرادهای منو هم داد و یه بحثی هم در مورد تصفیه آب و فلزات سنگین داشتیم که گفتم باشه من در این مورد مطالبی دارم که از روی شبکه می گیرم و برای اطلاع شما میارم .

فرداش رفتم و مطالبی رو که باید تهیه کردم و ضمناُ مطلبی هم در مورد روشهای تصفیه آبهای خانگی و حذف فلزات سنگین از آب را از اینترنت گرفتم و ترجمه کردم و به همراه ترجمه اش بردم و بعد ازناهار رفتم دفترش ؛ دیدم دوباره داره با تلفن صحبت می کنه .. اشاره کرد که بشینم و نشستم و چند دقیقه ای صحبت کردم ومطالب را دادم و مشخص بود که از این مطالب خوشحال شده و با خوشرویی خداحافظی کردم گفتم اگه کمکی لازم داشتین حتماً بهم بگین .

امروز همکارم موسوی سر میز غذا ؛ گفت که خانم حاتمی  رو دیدم و در مورد شما باهاش حرف زدم و تعریف کردم فکرکنم ایشون هم از شما خوشش اومده باشه .

فعلاً فکر کنم تا این حد کافی باشه . قیافه و اندامش بد نیست نمی دونم شاید اگه قبول کنه که باهاش ملاقاتی داشته باشم نظرم در موردش تغییر کنه و بیشتر بهش علاقه مند بشم  تا ببینم چی پیش می آد ....

یه مدت بعد همکارم گفت ایشون گفته که شما آدم با سواد و خوبی هستین ولی سنشون زیاده !

 

اعظم حاتمی غریبوند