غزال هم رفت ...

درزمستان سال گذشته که برای اولین بار غزال رو دیدم همون لحظه ای که تو خیابون اصلی سربندر در سایه روشن هوا او را دیدم متوجه شدم که من زیاد نظرش رو جلب نکردم با این حال سوار ماشین ام شد و بعد از کلی چرخ زدن تو سربندر برای پیدا کردن محلی مناسب بالاخره سر از کافی چارلی در ناحیه در اوردیم . صحبت کردیم و فردای آن روز وقتی از رابطی که ما رو به هم معرفی کردیم شنیدم که محترمانه جواب منفی داده است خیلی ناراحت شدم نامه ای بهش نوشتم و در اون گفتم که ایرادی نداره و محترمانه خداحافطی کردم . نامه ام موثر بود چون حرف دلم بود و وقتی داشتم اونو می نوشتم اشکهام جاری بود لابد او رو هم احساساتی کرده بود که تصمیم اش رو عوض کرد و قرار یه ملاقات دیگه رو با من گذاشت یکی دوبار دیگه هم با هم دیدار کردیم حتی اومد تو خونه ام نشست و با هم چای و نسکافه خوردیم .

ولی من ته دلم از قیافه ظاهری او خوشم نیومد چشماش ریز بود و دماغش خیلی تو ذوق می زد . وقتی برای اخرین بار اومد پیشم تو راه برگشت از ممکو چند بار پرسید تکلیف من چیه و لابد انتظار داشت بهش جواب مثبت بدم . ولی من چیزی نگفتم و او هم فهمید که من نظر مثبتی ندارم حالا وضع برعکس شده بود !

و قتی برای آخرین بار اس داد گفت : عکس هامو رو از کامپیوترت پاک من و بزن روی سی دی بده برام بیارند .

منم گفتم باشه و دیگه نه او اس داد و تماس گرفت و نه من .

پیش خودم گفتم به این زودی ها ازدواج نمی کنه شاید یه مورد بهتر به تور من خورد اگه هم نخورد اون هست می رم باهاش ازدواج می کنم ولی ...

همین چند روز پیش شوهر خواهرش بی مقدمه  گفت که  راستی غزال ازدواج کرد ! و من خیلی متعجب شدم چون باید حداقل چند ماه پیش بهم می گفت که چنین ماجرایی در جریانه شاید من نظرم رو عوض می کردم ! بهرحال گفتنش بهتر از نگفتنش بود درسته که من زنگ نزدم ولی خب من نمی خواستم مزاحمش بشم ولی اون می تونست بهم یه اس بده که من دارم ازدواج می کنم .

همانطوریکه که اگر من هم می خواستم ازدواج کنم یه جورایی به اطلاع اون می رسوندم . شاید اونم نظری داشته باشه .

دلم گرفت از اینکه ما انسانها در این عصر اینترنت و ارتباطات مثه جزیره های جدا از هم هستیم از حال هم بی خبریم یه اس که هیچ هزینه ای نداره هم به همدیگه نمی دیم . شاید بخاطر اینکه در چنبره خودخواهی و غرور و تعصب بیجا گرفتاریم . ( خودم رو هم می گم ) ولی من سعی کردم پای بند این سنت های دست و پاگیر نباشم .

غزال دختر خیلی خوبی بود از نظر اخلاقی همونی بود که من می خواستم خوش اخلاق و صرفه جو و با متانت و کم حرف . یه بار که با هم رفته بودیم قنادی پانیز ؛ بهش گفتم هر شیرینی که می خوای انتخاب کن . رفت و ارزون ترین نوع شیرینی رو انتخاب کرد که یه جعبه اش شد 9 هزار تومن در حالی که وقتی خودم براش شیرینی می گرفتم سه برابر این مقدار می شد! معلوم بود دختر خیلی قانع و صرفه جویی هست. سادگی و معصومیت اش خیلی برام رقت انگیز بود دلم نیومد حتی جواب منفی بهش بدم .

ولی خب منم یه سلیقه ای دارم دلم می خواد طبق اون عمل کنم . شاید دارم اشتباه می کنم ولی نمی خوام تو دلم بمونه که بعداً چرا با یه خانوم زیبا و خوش اندام ازدواج نکردم؟

 

.........................30 آبانماه 1391 –