سارا قشقایی –

از طریق احمد خضوعی در فروشگاه سی گل باهاش آشنا شدم احمد داشته مشخصات و بیوگرافی منو می خونده که دختره میاد میگه این همون کسیه که من دنبالش هستم و خلاصه شماره موبایلش رو میده و چند روز بعد که در شیراز بودم شماره اش رو داد و من وقتی شب هنگام با مهتاب حافظیه رفته بودیم شماره اش رو به من دادند و بهش اس دادم و خودم رو معرفی کردم :  سلام سارا خانوم من محمدم از آشنایی با شما خوشوقتم . اندکی بعد جواب داد که من نمی شناسه ( واضح بود که داره افه میاد و کلاس میذاره !) منم گفتم ببخشیدن مزاحم شدم خدانگهدار ... بعد دوباره اس داد که ببخشین ناراحت شدین و اونم خداحافظی کرد ولی من دوباره براش توضیح دادم که مگه منو به شما معرفی نکردند؟ و خلاصه رابطه امون خوب شد راستش باید بهش زنگ می زدم اینجور مواقع اس دادن کار غلطیه . چندین بار اس دادن و صحبت کردیم و خیلی به من علاقه مند شد و مرتب زنگ می زد حتی یک بار گفت گوشیم شارژ نداره و بعد از اینکه فول شد بهت زنگ می زنم فرداش دیدم که مثه اینکه داره خیلی بهم علاقه مند میشه . سنم رو پرسیده بود نگفتم . خودش می گفت به من گفتند حدود 40 . بعد که این وضع رو دیدم گفتم انصاف نیست که بهم وابسته بشه .

بهش اس دادم که من سن واقعی ام اینقدره و قیافه ام هم زیاد خوب نیست  اگه بازم مایل هستین با هم صحبت کنیم که دیدم به کلی نظرش عوض شد و دیگه اس نداد . پشیمون شدم باهاش تماس گرفتم گفت با پدرم صحبت کرده و گفته : حرفش رو هم نزن !

گفتم مگه شما دختربچه 7 ساله هستی ؟ میذاشتی همدیگرو می دیدم اگه خوشت اومد اون موقع برو با پدر و مادر و برادر و خواهری خلاصه همه اقوامت هم حرف بزن ولی اینکه الان  بهشون  گفتی اشتباه بوده است .

یکی دو بار اس دادم و حرف زدم که خداحافظی کرد و گفت دیگه موضوع منتفی شده . دیگه رابطه امون خراب شده رابطه ای که همش دو روز دوام نداشت !

بعدش هم که برگشتم شرکت رفتم دفترش رو پیدا کردم گفتم منو می شناسی گفت نه . دوسه بار دیگه هم رفتم دفترش که اس داد : معنی این کارهای بچگانه چیه ؟!

چند روز پیش بطور اتفاقی  تو بازار دیدمش خواستم جلو برم باهاش سلام کنم ولی اشتباه کردم ونرفتم تعقیب اش کردم رفت لباس خرید کادو کرد و سوار اتوبوس شد و رفت کوی آزادگان منازل اداره بندر .تا پیاده شد هوا تاریک بود گمش کردم .

بهش اس دادم که : چطور می تونی یک ساعت در بازار گشت بزنی و نیم ساعت توی اتوبوس بشینی ولی چند دقیقه برای دیدن من وقت نداری؟! که موبایلش خاموش بود

شب هم بهش زنگ زدم دیدم که پدرش برداشت و قطع کردم یکی دوباره زنگ زد خودم زنگ زدم وبا پدرش حرف زدن گفت مزاحم دخترم نشو وگرنه فلان وبهمان می کنم ! من گفتم واقعاً ترسیدم ! و بهش گفتم که یه آدم با فرهنگ هیچوقت کسی رو تهدید نمی کنه . و بعدش منو خدا فرستاده بود . من کاری به دختر شما ندارم ولی 5 سال دیگه سراغش رو می گیرم امیدوارم که تا اون موقع هنوز پیش شما نباشه ! و خیلی حرفای دیگه که تلفن رو قطع کرد . اس دادم که :

برای خودم متاسفم که کارم به جایی رسیده که شما باید تلفنش رو قطع کنی . دختر شما قدش کوتاست قیافه آنچنانی هم نداره من عاشق صداش و طرز صحبت کردنش شده بودم و اصرار من به این خاطر بود که خواستم ببینم آخرش چی میشه ؟

و دیگه دنبالش نرفتم

زهرا رحیمی : متولد 1361 – براش نامه نوشتم و چند بارهم رفتم اداره دیدمش ولی نهایتاً بهم جواب منفی داد

سکینه هرگل زاده : یکی از همکاران اصرار زیاد داشت که برم و اون ببینم جلوی در شرکت از راه دور دیدمش و وقتی پیغام دادم . بعداً همکارم گفت قبول نکرده روی اوت لوک هم براش نامه نشوتم جواب نداد

.............2 آبان ماه 1391 مارال امیری -

مینا بنی سعید

زهره رحیمی : منشی دفتر کارگاه متمرکز

سارا قشقایی – دفتر مرکزی امور اداری بسپاران :