سرکار خانم رحی می :

 با سلام

راستش یه حرفایی تو دلم  مونده بود که دوستم داشتم با شما درمیون بذارم ... قبلا هم مطالبی رو روی اوت لوک براتون فرستادم که انتظار داشتم جوابمو می دادین که ندادین  ولی خب ایرادی نداره لابد قابل ندونستین . همینکه خونده باشین هم  برام کافیه …  اینم بگم که من وقتی دنبال چیزی هستم نهایت سعی ام رو بخرج میدم و بقیه اش دیگه امیدم بخداست .

اولین دیدار :

مدتها پیش وقتی از جلوی در ورودی شرکت رد می شدید چندین بار شما رو دیده بودم شاید بخاطر فرم راه رفتنتون و قیافه ظاهری متفاوتی که دارید و اینکه اغلب مواقع تنها هستنین و اون عینکهای آفتابی که به چشم می زنید و چهره و اندامتون نظرمنو جلب کرد ولی خب من اون موقع  واکنشی  نشون ندادم .... کنجکاو بودم بدونم که کجا کار می کنید تا  اینکه یه روز که برای کاری به برنامه ریزی اومده بودم  بطور اتفاقی شما را اونجا دیدم و فهمیدم محل کارتان کجاست  .

البته یه مدت بعد یه بار دیگه به یه بهونه ای به اتاق شما اومدم تا از نزدیک ببینمتون .  نمی دونم چرا قیافه اتون تو ذهنم مونده بود و یه جورایی  مهرتون تو دلم نشست ...  مردد بودم که بیام بهتون بگم یه نه ؟ بعد فکر کردم بیشتر تحقیق کنم

از چند نفر بطور غیر مستقیم در مورد شما پرس و جو کردم و هیچکدوم نظر منفی در مورد شما ندادند و همه تائید کردند این برام خیلی جالبه که یه نفر در محیط شرکت باشه و حرف و حدیثی دنبالش نباشه . معلومه که شما هم مثه من سرتون تو کار خودتونه .  

تا اینکه همین چند وقت پیش  در مراسم چهلم خانم صالحپور دوباره شما رو بطور اتفاقی دیدم راستش از وقار و طرز لباس پوشیدنتون که جلب توجه نمی کنه و ساده است خیلی خوشم اومد  با اون عینکهای آفتابی که همیشه به چشم دارین ... اینقدر موندم تا فاتحه خوندید ورفتید !

بعدها فهمیدم که خواهر غلامرضا و زهره هستید که هر دوی اونها را خوب می شناسم و سالها پیش که برادرتون تازه اومده بودند اداره کامپیوتر ؛ هر وقت اونجا می رفتم کلی با ایشون شوخی می کردم .

 نمی دونم شما هم قبلاً منو دیدین یا نه ؟  شایدم  اصلاً منو نمی شناسین ! اتفاقاً همین امروز که داشتم ازدر حراست رد می شدم دوباره شما رو دیدم چون اتوبوس ما امروز دیر اومده بود .این همزما نی ها برام جالب بود و اون رو به فال نیک گرفتم  گفتم یه پیشنهادی مطرح کنم شاید انجام شد

بهرحال پرس و جو کردم گفتند شما قبلا یه تجربه ناموفق داشتین . ولی این برای من اهمیتی نداره . من وقتی از کسی خوشم بیاد ویا مشخص بشه که اخلاق و روحیات و شخصیتش با من سازگاره  دیگه بقیه چیزها برام اهمیت زیادی نداره . پیش خودم گفتم حتماً این خانوم با تجربه ای که داره فکرش بازتره و به همین دلیل  شاید زیاد روی بالا بودن سن من حساسیت نشون نده .

این بود که جسارت به خرج دادم که در مورد شما پا پیش بذارم البته اولش خواستم خودم مستقیم بیام خدمتتون ولی بخاطر ادب و احترام و نیزعرفی که در جامعه وجود داره ترجیح دادم اول یکی ازهمکاران  یه اطلاعت مختصری از شما به من بده و از جمله ببینه که آیا اصلاً قصد ازدواج دارین یا نه ؟ و بعد اقدام کنم ولی ایشون دیگه زیاد تر از حدی که گفته بودم  پیش رفته بود و تقاضای منو هم مطرح کرده و ظاهراً شما اول قبول کردین منو ببینین و بعد مثه اینکه پشیمون شدین !  حالا برام جالبه چرا تصمیم اتون عوض شد؟ فقط بخاطر سن ؟

البته خودتون بهتر می دونید که ازدواج کردن یه تصمیم مهمه و هر کسی باید خودش تصمیم نهایی رو  بگیره و نمیشه کسی رو مجبور کرد ولی اینکه یه نفر رو صرفا بخاطر سنش رد کنیم بدون اینکه حتی چند دقیقه پای حرفاش بشینیم و یا ببینیم اصلاً چه جور شخصیتیه بنظرم کمی دور از انصافه .

من خودم همیشه دوست داشتم با یه خانوم جوون و قد بلند ازدواج کنم ولی با این حال هر دختری رو که بهم معرفی کردند ولو اینکه یک درصد احتمال داشت با او  ازدواج  کنم با این حال رفتم و اون خانوم رو ازنزدیک دیدم تا اولاً به شخصیت ایشون برنخوره و ضمنا ً معتقدم بهرحال هر آدمی ارزش یه بار دیدن رو داره . و این ملاقات هم یه تجربه جدیدیه که برام با ارزشه . و از همه مهم تر :  پیش خودم میگم  شاید اون خانوم یه  ویژگیهای دیگه ای داشته باشه که مثلاً  بلند قد نبودن و یا بالا بودن سن اش دیگه اهمیتی نداشته باشه !

اگه من تا حالا تنها موندم علتهای زیادی داشته که اینجا جای گفتنش نیست یکی از اونا اینه که منم مثه شما دلبستگی هایی داشتم که دنبالش رو گرفتم ولی خب عملی  نشد یه علت دیگه اش سختگیری و مشکل پسندی خودم  بوده . وهمینها  باعث شد زمان از دست بره .همانطوریکه برای خانمی مثه شما با همه خوبیهایی که دارید زمان در حال از دست رفتنه .

شما فکر می کنید من قرصت های خوب نداشتم ؟ باور کنید طی این سالها اونقدر دخترهای خوب و با شخصیت به پست من خوردند که من فقط بخاطر کوتاه بودن قد و یا نامناسب بودن اندامشون ویا طرز فکرشون  به اونها جواب منفی دادم  شاید چون اون موقع طرز فکرم با الان خیلی تفاوت داشت ....   جوونی و طراوت همیشه به روی آدم لبخند نمی زنه در یه چشم به هم زدن همه چی محو میشه مثه من که تا چشم به هم زدم زمان چون برق و باد گذشت و جالبه که گذشت این همه سال رو حس نکردم و برام قابل باور نیست !

حالا از این حرفا که بگذریم وقتی اولین بار  شما رو دیدم از چهره و اندامتون خیلی خوشم اومد.  قیافه تون  متفاوت و با نمکه و چشمهای درشت و قشنگی دارین که این مورد آخر  برام خیلی برام  مهمه  .. می دونید زهرا خانوم ؛ وقتی من  قلبم به یه چیزی گواهی میده با خودم میگم حتماً اون کار درسته !

با این حال ؛  اینا فقط  ظاهره  قضیه است و من هنوز چیز زیادی از شخصیت تون نمی دونم به همین جهت  دوست داشتم با روحیات و خلق و خوی شما  بیشتر آشنا بشم البته  اگه افتخار بدین .

یه چیزی  دیگه هم بهتون بگم :

من اگه یه دختر 20 ساله بودم حتی اگه یه مرد 40 ساله هم به خواستگاریم می اومد حتماً می رفتم می دیدمش ولو اینکه قصد ازدواج با او رو نداشته باشم و یا حتی اگه اصلاً  تصمیم به ازدواج هم نداشته باشم ! بازم  این کار رو می کردم . می دونید چرا ؟

چون بهرحال شنیدن دیدگاههای یه آدمی که 20 سال با من اخنلاف سنی داره خالی از لطف نیست و می تونه جالب باشه  و می تونست تجربه خوبی برام باشه و نیز معیاری برای سنجش خودم که بدونم اون از چه چیز من خوشش اومده که هواخواه من شده !  ضمن اینکه پذیرفتن دعوتش ضمن اینکه کاری مودبانه است  باعث می شد که از من هم رنجشی پیدا نکنه و سرخورده و دلگیر نشه و این از جنبه انسانی خیلی مهمه .

وانگهی ؛ شاید اصلاً وقتی او منو از نزدیک می دید خودش کنار می کشید و می رفت و  همه چی تموم می شد . ولی نباید به دیگران بی اعتنایی کرد و یا پاسخ درخواستشون رو نداد

باور کنید اونقدر که بی اعتنایی کردن سخت و غیرقابل تحمله ؛  " جواب  نه"  شنیدن از دیگران اگه به شکل منطقی باشه به اون سختی نیست.

وقتی شما حتی حاضر نشدید جواب منو بدین گفتم خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم گفتم اینم از بداقبالی منه.

 کاش وقتی جوون تر بودم با یکی مثه شما آشنا شده بودم .که حالا شما این ایراد رو بهم نگیرین ...  ولی خب این فرصت پیش نیومد و حالا من موندم و گناه  مسن بودن ! خیلی ها به من پاسخ منفی دادند و دیگه برام عادی شده

بهرحال از اینکه حرفهام رو خوندید ازتون ممنونم اگه دوست داشتین یه قرار ملاقات تو رستوران تخت طاووس می ذاریم (آخه من هر شب اونجا هستم ) حتی اگه دوست داشتین می تونین با خانواده و یا دوستاتون  تشریف بیارین ازتون پذیرایی کنم . اگرهم مایل نبودین ایرادی نداره اینو بدونین که خاطره شما همیشه در ذهنم باقی می مونه .

 کاش درخواست ملاقات منو قبول می کردین  چون در غیر اینصورت  همیشه دلتنگ می مونم که چرا این  خانوم دعوتم رو نپذیرفت .باور کنید آشنایی با آدمها هیچ ضرری نداره نمی دونم چرا بعضی ها از دیدار با دیگران این همه واهمه دارند  ؟ !

البته گاهی با خودم میگم  شاید قسمت من و شما  جای دیگه ای باشه ( هر چند من به این چیزها زیاد اعتقادی ندارم ) ولی ما انسانها خودمون هستیم که تصمیم می گیریم و گاهی همین تصمیم های  درست و یا اشتباهست که سرنوشت ما رو برای همیشه تغییر می ده . ولی من به نشونه اعتقاد دارم . می دونید نشونه چیه ؟

وقتی یه نفر سر راه شما قرار می گیره بهتون پیشنهادی میده و حتی گاهی مثه من اصرار هم می کنه این یه نشونه است . شاید این فرصتیه  که سر راه شما قرار گرفته . من از این نشونه ها و  فرصت ها زیاد داشتم ولی خب تجربه ام کم بود و  متوجه نشدم و اونا رو از دست دادم ...  

 بهرحال تصمیم با خود شماست و آشنایی با شما فرصت مغتنمی  برای منه و اگه علاقه داشتین ویا نظرتون عوض شد و یا فکر کردین  ارزش داره که  بیشتر با من آشنا بشین از دیدنتون خوشحال میشم و  منتظرتون می مونم   ...

..........................– 23 آبانماه 1391

*این نامه رو مدتها قبل نوشتم خواستم اونو به شما بدم ولی پیش خودم نگهش داشتم اما وقتی شما هیچ واکنشی نشون ندادین؛ گفتم دیگه این نامه رو بهتون بدم  و دیگه مزاحمتون نمی شم . منو ببخشین .

*همونطوریکه متوجه شدین این نامه رو مدتها قبل نوشتم( حدوداً 40 روز پیش ) همون موقع  خواستم اونو به شما بدم ولی پیش خودم نگهش داشتم اما وقتی شما هیچ واکنشی نشون ندادین؛ گفتم دیگه این نامه روبعنوان آخرین پیام  بهتون بدم  و دیگه مزاحمتون نمی شم . منو ببخشین .

 راستش تو زندگی هیچکس برای من کاری انجام ندارد حتی خانوادم هم منو به حال خودم رها کردند و برام کاری نکردن . من همیشه تو زندگی خودم بودم و خودم و یک تنه پیش رفتم ...