سعیده

چه دختری ؟ ازهمون تیپ هایی که  می پسندم خوش اندام و با چهره ای زیبا و قد بلند و تحصیل کرده  خودش گفت که  کارشناس محیط زیسته . خیلی ازش خوشم اومد تو همایش پیداش کردم در حالی کهبا یه دوربین مشغول عکس گرفتن بود و با اون لباس قهوه ای روشنی که پوشیده بود و قدبلندی که داشت  بین همه زنان و دخترانی که آنجا بودند کاملاً مشخص و نمایان بود .

 در آنتراکت بین همایش سعی کردم به او نزدیک بشم بدون اینکه متوجه بشه چندتایی عکس ازش گرفتم ولی هرچی این پا و اون پا کردم  فرصتی برای صحبت کردن پیدا نشد . ولی خودش متوجه شد که دنبالشم .  مترصد فرصت بودم که باهاش حرف بزنم و یا اطلاعاتی در موردش پیدا کنم  وقتی قرار شد بروشورهای همایش و کیف دستی رو بگیرند نزدیکش رفتم و وقتی اسمش را پرسیدند فهمیدم که اسم و فامیلش چیه ؟

در پایان همایش موقعی که رفتم از خانم دکتر ملاح قدردانی کنم به خانم دکتر گفتم همه صحبتهای شما رو یادداشت کردم بذارم روی اینترنت و  بحث وبلاگ پیش اومد که  همون موقع  اون هم اونجا بود و گفت راستی شما وبلاگ دارین ؟ منم از خدا خواسته گفتم بله و آدرس وبلاگ رو تو موبایل نوشتم . همین باعث شد کهسر صحبت باز بشه و تو اون مجال کوتاه کمی با هم حرف زدیم  خیلی خوش برخورد و صمیمی حرف می زد . ازش پرسیدم ازکجا تشریف اوریدن ؟ گفت تنکابن . برام جالب بود گفتم دوستی در ولی آباد دارم اسمش و رشته را گفتم نمی شناخت اما گفت در ولی آباد درس خونده  . گفتم تاکی اینجا هستین " گفت تا جمعه بعد از ظهر و متوجه شدم که محل اقامتش هتل سعدیه . دیگه خیالم راحت شد که می تونم دوباره ببینمش . برگشتم شرکت .

 بعد از شام به اتفاق سیما خانم به دیدنش رفتیم و یک جعبه بزرگ شکلات هم براش خریدیم .

خیلی ما رو تحویل گرفت و با همون خوشرویی با ما حرف زد پرسید سیما خانم شماست گفتم نه دوست خانوادگیه . کلی صحیت کردیم در خلال صحبت هاش از شوهرش ! نقل قولی کرد واینجاب بود که متوجه شدم  شوهر داره ! ولی خب چرا رفتارش به گونه ای نبود که من متوجه بشم ؟!

 راستش همه آرزوها م نقش برآب شد .  قبل از اون فکر کردم دیگه همسر مورد علاقه ام رو پیدا کردم ولی بازم تیرم به سنگ خورد . بهرحال  خودمو نباختم و عکس العملی نشون ندادم ... برای اینکه مسئله رو راست و ریس کنم  گفتم  اتفاقاً دوستی دارم که در ولی آباد تنکابنه قراره بیام بهش سر بزنم  اگر اومدم شما رو هم می بینم .

و اندکی بعد خداحافظی کردیم و از هتل بیرون زدیم در حالی که باد سردی می وزید و قطرات باران در حال باریدن بود و من و سیما در خیابان نیمه تاریک  در حال قدم زدن بودیم ....

...........م.ت 14 بهمن 1390

  • سعیده پاک نهاد – تنکابن

پیام های دیگران ( 0)        link        شنبه ۱۵ بهمن ،۱۳٩٠ – مد توک  

 

خانم کتابدار!

خانم کتابدار!

مرتب می گفت بابا بیا برو این دختره رو ببین خیلی خوشگله . سفید وچشم رنگی ومو بلونده قیافه اش مثه دخترای اروپای شرقیه !

 خلاصه  اینقدر در مورد این خانم صحبت کرده بود که ندیده عاشق اش شدم . همین دیروز فرصتی دست داد که برم و اونو ببینم وقتی وارد کتابخانه شدم خانم نسبتا جوانی با چشمانی کبود آنجا بود گفتم خانم سلطانی شما هستین ؟ گفت نه ایشون شیفت بعد از ظهر هستند . پرسیدم مگه تایم کتابخونه تا ساعت چنده ؟ گفت ساعت هفت .

دیگه خیالم راحت شد که می تونم برم سراغش .  خب اگه می دونستم تا این موقع هم کتابخونه بازه زودتر می رفتم ببینمش . آخه من تو تایم اداری تو شرکتم و وقت ندارم حوصله مرخصی ساعتی گرفتن هم ندارم

به سیما گفتم میایی بریم این دختره رو ببینیم ؟ گفت باشه با کمال میل میام و اندکی بعد در محوطه داخل کتابخونه بودیم خانم نبودش چند تایی عکس از سیما گرفتم و کمی منتظر ماندیم تا بالاخره پیداش شد . خانمی با قامت متوسط و پوستی سفید و چشمانی رنگی و صورتی که زیاد جوون نشون نمی داد ...  بنظرم  بهش می خورد که 35 سالی داشته باشه تازه قیافه اش هم اونقدرها که گفته بود جذاب نبود یه چهره معمولی با صورتی که آخرین رگه های جوانی در حال دور شدن از آن بود . پهلوهاش و شکمش از مانتویی که به تنش چسبیده بود بیرون زده بود وبدجوری توی ذوق می زد . مثلاً خواسته بود خودش رو زیبا تر نشون بده ولی دقیقاً اثر معکوس داشت چون اون لباس نامناسب اونو چاق تر نشون می داد .شایدم مانتوش تنگ شده بود و دیگه عوضش نکرده بود!

گفتم شرایط عضویت در کتابخونه چیه ؟ فقط برای اینکه سر صحبت رو باهاش باز کنم گفت شرکتی هستی ؟ گفتم آره من شرکتی ام ولی سیما شرکتی نیست . شرایطاش را گفت . برای اینکه بازم بتونم چند دقیقه ای اونجا باشم وباهاش حرف بزنم .

گفتم اجازه میدین عکس بگیرم ؟ یه کم فکر کرد و گفت : والله نمی دونم میشه عکس گرفت یا نه ؟ باید بپرسم ؟! ( البته من عکسها رو قبلاً که ایشان نبود  گرفته بودم فقط خواستم کمی بیشتر باهاش حرف زده باشم و ضمناً فهمیدم طرز فکرش چه جوریه ؟ ازاین حرفش اصلاً خوشم نیومد آخه یک عکس خشک و خالی از چند قفسه کتاب انداختن  دیگه اجازه گرفتن می خواد خانم؟

به فرض هم بخواد می تونست بگه ایرادی نداره بگیرین .یعنی تا این حد از خودش استقلال و ابتکار عمل نداشت!؟

نمی دونم شایدم چون منو با سیما دید حسودیش شد زنارو که می شناسین به چه چیزهایی حساسیت دارن ؟

دیگه موندن دلیلی نداشت

به سیما گفتم بریم و لحظاتی بعد سوار ماشینم شدیم به سیما گفتم نظرت چیه ؟ گفت اونقدرها زیبا نبود ولی چهره اش دست نخورده بود چون به ابروهاش دست نزده بود ! واقعاً دخترها به چه چیزهایی دقت می کنند ؟! من اصلاً دقت نکردم و  ابروهاش رو ندیدم !

ولی در مجموع اصلاًٌ اون چیزی  نبود که این همه ازش تعریف کرده بودن .  بقول سیما شنیدن کی بود مانند دیدن ؟

و گار ماشین رو گرفتیم تا بریم رستوران شام بخوریم و با خودم داشتم فکر می کردم خوب شد مرخصی ساعتی نگرفتم برای دیدن این خانم !

 

پیام های دیگران ( 0)        link        شنبه ۱۵ بهمن ،۱۳٩٠ –  م.ت

 

خانم موسوی

  اول صبح بود با ماشین داشتم عبور می کردم او را دیدم که کنار خیابان منتظر ایستاده بود رد کردم نمی خواستم نگه دارم ولی نمی دانم چطور شد که  یک لحظه توقف کردم دنده عقب گرفتم و برگشتم سوارش کردن زنی مسن با یک ظرف 20 لیتری که  در خیابان جلوی پمپ بنزین ایستاده بود پیاده شدم ظرف اش را پشت ماشین گذاشتم گفتم بفرمائید سوار شید ودر را باز کرد و روی  صندلی عقب نشست  از آینه نگاهش  کردم .  پرسیدم نفت گرفتی ؟ گفت آره  قیمت  20 لیترش شده 2500 تومن ولی بنظرم بازم  می خوان گرونش کنن !

گفتم مگه هنوز خونه اتون رو با نفت گرم می کنید؟  گفت آره و بلافاصله  توضیح داد که جنگزده خرمشهر بوده اند و  ابتدای جنگ به یاسوج رفته اند و بعد که از آنجا بیرونشان کرده اند آمده است وخانه ای در کمپ بی گرفته است گفتم خانه اتان بزرگ است ؟ گفت خانه که نه ,  تک اتاقی است که همه درآن زندگی می کنیم . فرصت نشد بپرسم چند نفرند و آیا اصلاً نان آور و سرپرستی دارد یا نه ؟ ولی  سن اش را پرسیدم گفت 48 سال ولی قیافه اش به زنهای 65 ساله می خورد اوهم سن مرا پرسید ؟ گفتم  تقریباً هم سن هستیم ! گفت جدی میگی ولی  آقا شما خیلی خوب موندین !

اندکی بعد پیاده شد و ظرف نفتش را تا درخانه اش بردم خیلی تشکر کرد و 1000 تومنی مچاله شده را که در دست داشت به من تعارف کرد ! گفتم نه پول نمی گیرم . تازه همشهری هم از آب در اومدیم آخه منم خرمشهری هستم

 دلم می خواست کمکی بهش کنم ولی چیزی نداشتم به او بدهم اندکی پسته که در جیب داشتم بهش دادم و خداحافظی کردم  وقتی خواستم سوار ماشین شوم یادم افتاد که یک جعبه پیتزا در ماشین دارم آن را هم  برایش بردم خیلی تشکر کرد نامم را پرسید اسمم رو گفتم  و اینکه کجا کار می کنم من هم اسمش را پرسیدم کمی مکث کرد و گفت : خانم موسوی ... و من در تمام مدتی که در جاده رانندگی می کردم پیش خودم فکر کردم که چه کار خوبی انجام دادم این زن را سوار کردم ندارد کاش همه ما این نکته ساده را می دانستیم که مهربانی هزینه ای ندارد ولی می تواند اثری شگرف داشته باشد.

..........8 دیماه 1390

پیام های دیگران ( 0)        link        شنبه ۱۵ بهمن ،۱۳٩٠ -  

عشق تنها چیزی است که به زندگی ارزش می دهد

عشق تنها چیزی است که به زندگی ارزش می دهد

اگر چه زندگی بدون عشق می تواند برای برخی  لذت بخش و زیبا باشد ولی این لذت و زیبایی حقیقی نیست نوعی زندگی حیوانی و حتی گیاهی است ! قلبی که عاشق نباشد تپیدن و نتپیدنش چه فرقی دارد ؟!