دختری از خراسان 

 مریم نصار

متولد : آذر ماه 1365 – مشهد

قد : 161 سانتی متر

وزن : 52 کیلوگرم

چشم : قهوه ای

رنگ پوست : سبزه

رنگ مو : مشکی

تحصیلات : لیسانس روابط بین الملل

از طریق دختر دایی اش مهسا با آن آشنا شدم  بهش زنگ زدم و گفتم یه قرار بذاریم همدیگرو ببینیم . دیروز ظهر وقتی داشتم می رفتم رستوران زنگ زد و برای اولین بار صدایش را شنیدم گفتم خودم زنگ می زنم و بعد از ناهار اس دادم و طبق نظر او قرار گذاشتیم گفت ساعت 8 شب . گفتم دوست داری بریم پارک ارم و یا کافی شاپ که گفت کافی شاپ .

با وجودیکه مهمان داشتم و هدی و سیما و دوستانشان هم پیش من بودند ولی ساعت 7:30 رفتم جراحی یک دسته گل سفارش دادم و بعد دقیق سرساعت 8  زنگ زدم که گفتندخودشان دارند میان ممکو و من هم کمی بالاتر از سینما اونها را سوار کردم اول فکر می کردم که خودش تنها اومده بعد فهیمدم دخترداییش مهسا و زن دایی اش هم با اون آومدند ! خلاصه چهارنفری رفتیم ناحیه – و طبق معمول کافی شاپ چارلی هات چاکلیت و قهوه آمریکانو و تیرامیسو  سفارش دادیم و کلی هم حرف زدیم .

مریم خیلی دختر بشاش و خوش اخلاقی بود جالبه که از دیدنم تعجبی نکرد مثل اینکه خیلی برایش عادی بود و شاید هم اینگونه تظاهر می کرد . قیافه اش بد نبود چشمان نسبتاً درشت و قهوه ای و لبهای گوشتالود زیبا و با دماغی شبیه ایرانی ها . تنها چیزی که توی ذوق می زد قدش بود که بعداً خودش گفت 161 سانتی متر است کاش هم قد دختر دایی اش مهسا بود که 170 سانتی متر قد داشت .

اخلاق و برخوردش خیلی خوب بود و از سلیقه و طرز فکرش خوشم اومد آرایش ملایمی کرده بود و دانه های ریزی روی پوست صورت اش بود . خلاصه حرفهای زیادی زدیم و کلی خندیدیم و بعدش هم رفتیم پارک لاله که همان کنار کافی شاپ است روی یکی از این تختها نشستیم و کلی راجع به BMI حرف زدیم و با پرسیدن قد و وزن مریم و مهسا و مادرش مقدار BMI  رو برای همه اونها حساب کردیم اینقدر در همین زمان کوتاه با هم صمیمی شدیم که اگه یک نفر ما رو می دید فکر می کرد سالها با هم آشنا هستیم ! من سعی می کنم در این موارد سریع با افراد  ارتباط برقرار کنم و اون جو خشم را بشکنم بعدش چون هوا کمی شرجی بود بلند شدیم که برگردیم گفتند گرسنه ایم به پیشنهاد خودشان رفتیم یک ساندویچ فروشی وبعدش هم یک لوازم آرایشی که مامان مهسا می خواست رنگ مو بخرد و در آخر هم حدود ساعت 11 اونها رو در فار دو جراحی پیاده کردم و خودم به ممکو برگشتم . در بین راه ترانه گوش دادند و کلی هیجان و شور و حال از خودشان نشان دادند که واقعاً برایم جالب بود درست میگن که رابطه با جوونها باعث میشه که آدم احساس جوونی کنه . از این جهت ازشون دعوت کردم که در اولین فرصت اونها رو با ماشین ببرم دیلم و گشتی بزنیم .

مریم برای اولین باراست که بهع منطقه ما می آید در آبادان مهمان مادربزرگش است و تعریف کرد که خانواده اشان همگی عمر طولانی دارند ومن هم گفتم ما هم همینطور عمر طولانی داریم .

من نظرمریم رو نپرسیدم اون هم چیزی راجع به من نگفت . بنظرم همه چیزش خوب بود ( حتی با وجودیکه من از موهای سیاه خوشم نمی آد !) ولی قدش خیلی کوتاهست نمی تونم خودم رو راضی کنم با این جور خانمی ازدواج کنم بهرحال فعلاً که دیدمش تا ببینم بعداً چی پیش می آد .

....................م.ت 30 اردیبهشت 1391 – ممکو