دیدار با مونا در تهران

مکان : تهران میدان فردوسی

زمان :  ساعت 21 روز دوشنبه

این گزارش اولین دیدارم  با مونا در یک شب خنک پائیزی در تهران است :

وقتی گفت که برای شرکت در کلاس آموزشی به تهران می آید خیلی خوشحال شدم گفتم این موقعیت خوبی است تا او را از نزدیک ببینم و چه جایی بهتر از تهران . چند بار اس دادم و گفت : اجازه بده برسم تهران ! وقتی هم رسید گفتم که وقتی کلاس ات تمام شده با من تماس بگیر  تمام روز منتظر تلفن اش بودم ولی  تماس نگرفت وقتی ساعت 18 زنگ زدم گفت که به هتل اش برگشته ! در صورتیکه انتظارم این بود که از همان محل کلاس اش که در شمال شهراست و به خانه ما نزدیک است با من تماس بگیرد . رفتن به هتل فردوسی بعداز پایان روز امکان پذیر است چون در محدوده طرح ترافیک است و به او قرار گذاشتم  که ساعت 9 درمیدان قردوسی منتظرم باشد .

ساعت 8 از خانه خارج شدم با وجودیکه در ترافیک صدر گیر کردم و ده دقیقه ای هم وقتم در یک گل فروشی گرفته شد و یکی دو خیابان را هم اشتباه رفتم ولی بالاخره دقیق سر ساعت 9 خودم را به ضلع جنوب شرقی میدان فردوسی رساندم آنجا که ورودی مترو قرار دارد . چند دقیقه بعد مونا زنگ زد و گفتم که کنار مترو ایستاده ام ولی او در ورودی  مترو ی ضلع شمالی  ایستاده بود بالاخره از راه رسید .

در سایه روشن های میدان چهره اش با آنچه در عکس اش دیده بودم خیلی متفاوت بود دسته گلی را که گرفته بودم به او دادم ودر ماشین را باز کردم و سوار شد . برای اینکه وقت کم بود تصمیم گرفتم در مکانی در همان اطراف با هم حرف بزنیم بهترین گزینه پارک هنرمندان بود که بالاخره با پرس و جود پیدایش کردم فضایی ساکت و نیمه تاریک و خنک و نشستیم و کلی حرف زدیم بعد هم وارد کافی شاپ شدیم که خلوت بود و داشت تعطیل می شد چندتایی عکس گرفتیم و دوباره مدتی را در محوطه پارک نشستیم وقتی برگشتیم فکر کنم ساعت از 23 گذشته بود حوالی نیمه شب مونا را در جلوی هتل فردوسی پیاده کردم . به او گفتم حالا فرض کنم من تماس نگرفته بودم تو خودت نباید به من زنگ بزنی ؟ گفتم نه نمی زدم ! این حرفها خیلی منو ناراحت می کنه پیش خودم فکر می کنم چه علتی داره که نسبت به من اینقدر بی اعتنایی می کنه ؟! اینجور رفتار اصلاً خوب نیست تحقیر کننده و توهین آمیز است ولی من کوتاه آمدم

آخرش هم نظرش را راجع به من نگفت . وقتی جلوی هتل چند دقیقه ای در ماشین با او حرف زدم و اصرار کردم که نظرش را بگوید بهانه آورد و گفت که با اس ام اس می گوبم ولی  وقتی هم به خانه  برگشتم باز هم اس ام اس نداد گفتم بالاخره چکار کنم تا صبح باید منتظرجوابت بمانم ؟ و گفت که خسته است و می خواهد بخوابد !

نمی دانم در مورد من چه فکری  می کند مرا در حد خودش نمی بیند بخاطر سن ام این رفتار را با من دارد شاید هم  مردد است شاید  من اصلاٌ آن چیزی که در ذهن اش است  نیستم شاید مرا نپسندیده ! و خیلی شاید ها دیگر . بنظرم در یک رابطه از این نوع نباید این همه ابهام ایجاد کرد چون طرف مقابل خیلی اذیت می شود فکرش هزار جا می رود گاهی صراحت لهجه هم خوب است حتی اگر باعث رنجش شود بهتر از این است که احساسات دیگران را به بازی بگیریم

نمی دانم چه نوع شخصیتی دارد  فقط می دانم که خیلی محافظه کار و تودار است وبراحتی احساساتش را بروز نمی دهد مثل آدمی که ترسیده باشد و بیش از اندازه محتاط است شاید بخاطر تجربه تلخی که داشته است  اینگونه رفتار می کند ولی بنظرم من خیلی سرد برخورد می کند

بهرحال شب بیادماندنی بود که همیشه در ذهن ام باقی خواهد ماند هر چند او نظرش را در مورد من نگفت ولی  من هر آنچه فکر می کردم به او گفتم  حالا دیگر  واقعاً نمی دانم باید چکار کنم .