خب که چی ؟

از سری داستانهای فشرده =داف

بیشتر وقتا با اون هم مسیر بودم نمیشه گفت شانسی بود چون من یه طوری به خوابگاه برمی گشتم که تو آخرین لحظه به شام رستوران برسم او هم لابد دقیقا همون موقع از کارش برمی گشت . نمیدونم شایداصلاً کاری نداشت ! ولی هر چی بود با همو همزمان  هم مسیر بودیم . قیافه اش و اندامش دقیقا همون چیزی بود که من دنبالش بودم الان بعد سالها که از اون موقع می گذره بازم سلیقه ام همون طوره سنم بالا رفته ولی سلیقه ام در مورد زن زیاد  تغییر نکرده . الان دیگه اون پیر شده شایدم چند تا بچه داشته باشه اگه قبول می کردشایداون بچه ها الان مال ما بودند!

آره  اون موقع که تومرکز تربیت مربی کرج بودم هر عصر بعداز کارهای روزانه  می رفتم تو شهر کرج یه گشتی می زدم تو راه برگشتنم سوار اتو بوس های عظیمه می شدم از قضا بیشتر اوقات یه دختر مو بلوند سفید پوست چشم رنگی هم سوار همون اتوبوس می شدهمیشه هم یه تابلوی نقاشی دستتش بود نمی دونم هنرمند بود نقاش بود کارآموز بود چی بود . خلاصه کم کم به این خانم علاقه مند شدیم . ضمنا وقتی توی اتو بوس بود همیشه سرپا ایستاده بود منم سعی می کردم یه طوری بایستم که در معرض دید او قراربگیرم که منو بشناسه ! و شناخته بود از رفتارش معلوم بود دیگه اینقدر هوش داشتم که اینو بفهمم !

 

یه روزتوی همون  ایستگاهی که  او پیاده می شد  منم پیاده شدم   قید شام خوردن تو رستوران رو هم زدم ! ارزش داشت یه شب گرسنگی بکشم !رفتم دنبالش ببنیم خونه ا ش کجاست ؟ وقتی خونه اش رو پیدا کردم توی تاریک و روشن خیابون با ترس و لرز و با دو دلی بهش نزدیک شدم و گفتم :

-          سلام خانم ...  

-          نگاهی بهم انداخت و گفت :

-          خب سلام

-          گفتم : ببخشین منو می شناسی ؟! (گفتم اینطوری سر صحبت رو بازکنم)

-          گفت خب که چی ؟!

-          ( مونده بودم چی بگم )

-          گفتم هیچی !

خداحافظی کردم وبسرعتتو همون تاریک و روشن خیابون که چهره دخترک به زحمت دیده میشد  ازاون جا زدم بیرون  و دیگه اونو ندیدم چون اندکی بعد من از کرج به ماهشهر برگشتم تا بقیه عمرم رو توی این بیغوله بگذرونم و دوران تنهایی ام ادامه پیدا کنه

 

26 مرداد ماه 1391