عاطفه خانوم

متولد مهرماه 1357 – اهواز . لیسانس اقتصاد نظری

 

شرکت نفت – مخابرات

 

آشنایی و ارتباط  ما سه چهار روز بیشتر طول نکشید از 13 فروردین که اولین اس ام اس را دادم تا 16 فروردین که از او خداحافظی کردم .

 

اولش خیلی با احساس وخوب جلو اومد  و چقدر از من تعریف کرد ولی وقتی از در مورد سن پرسید و به گفته خودش با مادرش مشورت کرد از ادامه رابطه با من پشیمون  شد من هم دیگه اصراری نکردم و از او خداحافظی کردم و همه چی تمام شد .

 

 

 

بهرحال همونطوریکه که گفتم  این آشنایی خیلی زود تموم  شد ... اصلا حتی فرصت دیدن رو هم نداد ! می دونید همیشه  میگن صداقت چیز خوبیه ...  ولی من بارها چوب همین صداقت  داشتن و راستگویی را خوردم  کافی بود سنم رو کمتر می گفتم  یا اصلا در این مورد چیزی بهش  نمی گفتم  امکان نداشت متوجه بشه بعد می ذاشتم  منو ببینه مطمئنا نظرش عوض می شد آخه ندیده و نشناخته که نمیشه یه نفر رو رد کرد  من به دیدن خیلی از خانوم هایی رفتم که خیلی از ویژگیهایی که من می خواستم نداشتن از جمله همین سن ... ولی بهرحال به دیدنشون رفتم این دیگه هزینه چندانی نداره دست کم برای خانوم هزینه ای نداره ! نمی دونم چرا ما این همه از آشنا شدن با ادمای دیگه هراس داریم ؟! منشاء  این هراس رو باید ریشه یابی کرد ..

 

 


تازه خیلی وقتا  که با یکی آشنا میشی وقتی آشنایی اش عمیق تر میشه  اون موقع دیگه  خیلی از ملاک ها و معیارها رنگ خودشون رو از دست میدن و شما از اونا صرف نظر می کنین از جمله همین اختلاف سنی ...  ( اینی که میگم تجربه شخصی خودمه ها ؛ برام پیش اومده و  خیلی وقتا هم خانوم هم قبول کرده ولی من قبول نکردم اتفاقا نمونه اش هم همین چند ماه پیش در همین اهواز بود که اون خانومه به من علاقه مند شده  یا من به اون علاقه مند شدم  ولی خب یکی مون  دنبالش رو نگرفته

 

یکیشون که دهه شصتی هم بود و  از این عاطی ! خانوم چندین سال هم جوون تر بود  یه نمونه اشه که اوایل همین امسال برام اتفاق افتاد ...  برگردیم سر همون موضوع اولی ...

 

وقتی با او حرف می زدم متوجه شدم که خیلی با هم همفکری و تفاهم داریم و  چقدر خوب همدیگر را درک می کردیم  و حرف هم رو می فهمیدیم تازه اینها با وجود این بود که هنوز او رو ندیده بودم

 

طوری شده بود که همین چند روزی که باهاش در ارتباط بودم دلم برای اس ام اس هاش تنگ می شد  ! در واقع اون  فقط اسمش عاطفه بود ولی این من بودم که  واقعا ً عاطفی بودم !

 

جالبه که حاضر نشد حتی یه  عکس ساده پرسنلی از خودش به من نشون بده ( حالا تازه  این تحصیل کرده مملکته و دانشگاه رفته و تو یه اداره با ارباب رجوع داره کار می کنه و خیلی اجتماعیه ... ببین اون بیسوادها و عقب افتاده هاش دیگه چه جوری اند ؟ !

 

از همه اینها گذشته اصلا  معلوم نبود که اگه من اونو ببینم بپسندم  یا اون منو بپسنده ( شایدم به همین خاطر عکسشو نفرستاد شاید قیافه اش جالب نبوده  )  با این حال بازم  در آخرین اس ام اسی که براش فرستادم بهش گفتم  که اگه باز  زمانی نظرش عوض شد می تونه با هام تماس بگیره ...

 

البته  انتظار نداشتم که تماس بگیره و دیگه هم تماس نگرفت ( اینجور ادما اگه این وسواس ها و تردیدها رو نداشتن خیلی زودتر از اینا ازدواج کرده بودن ... )

 

 و من به نوشتن همین خاطرات از او بسنده می کنم تا در تاریخ ثبت بشه که یکی مثه من تا چه حد در برابر این دختران حوا کوتاه اومد  و با اونها مدارا کرد ولی این دخترها حتی اونایی که در مرز مجرد ماندن همیشگی قرار داشتن .. لگد به بخت خودشان زدند و هی افه اومدن و حتی حاضر به دیدن من هم نشدن ... شاید چون هنوز در خواب و خیال قرار دارند و به این امید که شاهزاده ای روزی با اسپ سپید از راه برسه ..  غافل از اینکه این رویا پردازی ها  مربوط به داستانهاییه  که مادر بزرگ در بچگی  برای ما تعریف می کرد و نمود خارجی نداره

 

نکته :

 

عاطفه خانوم  بخاطر آقای خطیبی که از دوستان خوب من هستند و  خواهش کردند فامیل و مشخصه  شما رو حذف کردم ولی مطلب رو میذارم باقی بمونه که آبنده ها بدونن چرا بعضی از این دخترها محکوم به تنهایی و مجرد موندن هستن ... و قضاوت رو به عهده کسانی می ذارم که بصورت گذری این مطالب رو یه روزی بالاخره می خونند ...

 

چند روز دیگه شما وارد 36 سالگی میشین و  اون موقع که من با شما آشنا شدم ابتدای سال 91 بود زمان بسرعت می گذره همون طوریکه این 2.5 سال بسرعت برق و باد گذشت ...

 

به من می گفت فامیلم : عذار – با تلفظ ozar  گفتم درست این کلمه عذار = ezar  است و توضبح کاملش این است :

 

عـذار (ezâr) = با کسر اول درست است البته با ضمّ اول (ozâr) هم می‌خوانند مخصوصاً در ترکیب "گلعذار" (gol-ozâr) ، در عربی به معنای اولین موهایی است که بر چهره می‌روید ، در فارسی خود چهره را گفته‌اند