یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۴

به همه دختران حوا ...!

Sunday, May 08, 2005

به  همه دختران حوا ...!

 

صغرا نشد سکینه !!

یکی از دوستان قدیمی  ام که مدتها پیش با هم همکار بودیم  و با هم گردش و مسافرتهای زیادی رفته ایم و خیلی خودمانی هستیم چند روز پیش ماه پیش خبر داد که بالاخره یک نفر را پیدا کرده که با او ازدواج کند البته این اولین بار نبود که او این جور خبرها را به من می داد ولی امید وار بودم که این بار دیگرآخرین بار باشد و ازدواج کند و همه چیز بخوبی و خوشی تمام بشود برود پی کارش !

ولی چند روز پیش زنگ زد و گفت :  دخترک گفته شما دهاتی هستی و من با شما ازداواج نمی کنم ( یعنی اینکه برای خودش کلاس گذاشته و بقول معروف ناز کرده است ، و در  پایان هم گفت  " نشد که نشد " یکی دیگه و این شعر را برایم خواند : مکه نشد مدینه ....صغرا نشد سکینه !!

البته شعری که ایشان خواند نمی دانم جز اشعار فولکلوریک همان دهات اشان لامرد است  یا جای دیگری ولی شعری است که اگر چه ارزش ادبی زیادی ندارد ولی محتوایی عمیقی دارد و بسیار حرف درستی در پشت ان نهفته است .

( لازم به ذکر است که  لامرد در قدیم دهات بوده و  الان شهر بزرگی باید باشد نه به بزرگی پاریس ولی بهر حال شهرستان است  و من از همه لامردی ها عذر می خواهم  و آن دخترک هم که خودش اهل همین لامرد بوده و مدتی به شیراز رفته و فکر کرده که شهری شده است بیخود کرده به دوست ما گفته دهاتی !) 

 البته این ها را بر اساس گفته های  دوستم نوشتم چون ازجزئیات ماجرا اطلاعی ندارم ولی با جامعه خودمان  و طرز فکر آدمهایش آشنایی دارم. و از همین جا " به همه این دختران حوا " می گویم :

 

 چرا وقتی که ابر و باد و مه خورشید و فلک دست بدست هم می دهند تا یک نفر از شما خوشش بیاد و یعد واقعا به خواستگاری شما بیاید تا شما را بعنوان شریک زندگی انتخاب کند اینقدر طاقچه بالا می گذارید و برای او ناز می کنید ؟

چرا شما از این جماعتی که سن اشان از 35 و 40 گذشته و کسی به سراغ آنها نمی آید درس عبرت نمی گیرید ؟

باور کنید  آن شاهزاده افسانه ای که قرار است با اسب سفید ( این روزها با  سمند سفید !) بیاید و شما را با خودش به کاخ های رویایی  ببرد فقط یک افسانه است و حقیقت ندارد شما بهتر است به همین پسران زمینی  حوا قناعت کنید و کمی از قله های خواب و خیالپردازی پائین بیائید .

 

اتفاقا در این میان پسرها موقعیت خیلی بهتری دارند آنها می توانند در یک روز به خواستگاری 20 دختر بروند و بالاخره از یکی از انها جواب مثبت بگیرند کاری که شما حتی یک مورد آن را رد طی عمرتان هم نمی توانید انجام دهید چون فراموش نکنید اینجا ایران است و نه کشورهای اروپایی و آمریکایی و سریلانکا که دختران به خواستگاری پسران می روند !

کما اینکه یکی از همکاران ما که الان 15 سالی است ازدواج کرده خودش نقل کرد که در یک روز به خواستگاری  حدود ده پانزده دختر رفته و بالاخره با آخرین آنها که همین زن فعلی اش است ازدواج کرده !

یعنی که زیاد هم فرقی نمی کند همان چیزی که در آن شعر عامیانه آمده :  صغرا نشد سکینه ! مکه نشد مدینه !

زیاد سخت نگیرید !

 

...................6 سال بعد

همچنان سوار بر اسب غرور و جهالت

مقاله ای که در بالا آورده ام  مربوط به 6 سال پیش است ولی مثل اینکه چیززیاد عوض نشده است و در همچنان با همان پایه می گردد ! چون  همین هفته پیش  که تهران بودم دوباره به خواستگاری سه نفر رفتم  یکی  بنام زهرا که اصلاً حاضر نشد مرا ببیند بدون اینکه حتی مشخصاتم را بداند ! گفت می خواهد تا مقطع دکترا بخواند و خیال ازدواج ندارد .

 دومی هم که نامش زهره بود  همچنان سوار بر اسب غرور بود و در رویاهایش سیر می کرد چون هنوز از مرز سی سالگی نگذشته بود ! بیچاره شاید فکر می کند اگر منتظر بماند مرد رویایی اش با اسب سفید از راه خواهد رسید ولی اشتباه می کند اگر همین مرا که یک بظاهر آدم معمولی هستم و با پراید به سراغش رفتم قبول می کرد باور کنید برایش بهتر بود . چون  آن مرد رویایی هیچگاه از راه نمی رسد و همین مرد معمولی هم فردا وقتی این خاتم 35 ساله شد با او ازدواج نمی کند .

درست مثل شیوا که دختری مهربان و خنده رو است و درس خوانده با و تجربه و مرا هم پسندید ولی چون سنش زیاد است حاضر به ازدواج با او نشدم ! چون این یکی دیگر از اسب غرور و جهالت پیاده شده است و قدر آدمی مثل مرا می داند .

آن جمله اش هنوز در ذهن ام مانده است که گفت " حیف است دخترسالمی مثل من بمیرد واز او فرزندی بر جا نماند ! " معلوم است که دیگر امیدی به ازدواج کردن ندارد ! در صورتیکه خودش تعریف کرد که خواستگارهای زیادی داشته است ولی همه را رد کرده است چون آن موقع خیال ازدواج نداشته است درست مثل زهرا که الان خیال ازدواج ندارد و یا زهره که هنوز هم دنبال مرد بلند قد و جوان و تحصیل کرده و خوش تیپ و با سواد می و پولدار می گردد ! چنین مردی اگر هم پیدا شود که با شما ازدواج نمی کند که پوستت تیره است و در مرز سی سالگی هستی و تحصیلات خیلی بالایی نداری و شغل سختی هم داری که باید شب ها بیرون از خانه و در بیمارستان باشی .

بله فرصت ها از دست می روند هم برای پسرها و هم برای دخترها ولی در این میانه دختران یک معضل اساسی دارند که آنها می ترشند ولی ما نشنیده ایم که پسری بترشد و دیگر اینکه پسران همواره این امکان را دارند که حتی تا دوران پیری به خواستگاری دختریا زنی بروند ولی دختران و زنان این موقعیت را ندارند باید آنقدر صبر کنند شاید کسی از راه برسد و شاید هم نرسد و فاجعه دقیقاً همین جاست . از ما گفتن بود ....

 

.............م . ت شهریورماه 1390 تهران