نرگس بحری - چهارشنبه – 26 بهمن 1390

نرگس متولد 18 بهمن 1357 –

یک ماهی بود که شماره اش را داده بود و با او ارتباط تلفنی و ایمیلی داشتم مرتب به هم اس ام اس می دادیم و خیلی موُدبانه برخورد می کرد . همه شرایط مرا خواهرم به او گفته بود از او خواستم عکسش را بفرستد یک عکس پرسنلی و کوچک فرستاد که کیفیت نداشت راستش وقتی عکس اش را دیدم نپسندیدم با این حال از او خواستم که عکسهای بیشتری را برایم بفرستد که بهانه آورد که خوش عکس نیستم ! گفتم شما بفرستید کاری به این حرفها نداشته باشید از من اصرار و از ایشان انکار که گفتم : می ترسی نظر من راجع به شما عوض شود ؟ که برآشفته شد که نمی فهمم یعنی چی که نظرتون عوض بشه و از من ناراحت شد و من هم از او ناراحت شدم عذرخواهی کردم و خداحافظی و دیگر با او تماس نگرفتم . وقتی خواهرم زنگ زد گفتم عکس اش کیفیت نداشت و اصلاً معلوم نبود مویش بلوند است که این حرفها را به گوشش رسیده بود و از دست من حسابی شاکی شده بود بطوریکه یکی دو روز بعد که اس دادم و تلفن زدم جواب نداد که نداد . تازه من همان موقع معذرت خواهی هم کرده بودم ولی با چه زحمتی توانستم دوباره راضی اش کنم که اس بدهد .

خلاصه اواخر بهمن ماه به تهران رفتم تا هم خانواده ام را ببینم و هم چند فیلم جشنواره را نگاه کنم و هم اگر شد به دیدن این دختر در شمال بروم و بیشتر برای این مورد اخیر به تهران رفتم .

همان ابتدای رفتنم تماس گرفتم و گفتم چه موقع راحت تر است به دیدنش بروم که گفت هر روزی خواستی بیا . روز سه شنبه اس داد که پنجشنبه با دوستاتم ملاقات دارم جمعه ها هم نمی توانم شما را ببینم و منظورش این بود که همان چهارشنبه بروم که رفتم . مادرم اصرار کرد که او را هم ببرم که نبردم بالاخره از جاده چالوس رفتم و پنج شش ساعتی در راه بودم تا به ولی آباد رسیدم و زنگ زدم و اس دادم که دارم میام جوابی نداد چند دقیقه بعد خودش زنگ زد و گفت چه زود آمدی باید یک ساعت و نیم بهم فرصت بدی تا آماده بشوم !

گفتم باید شب برگردم ولی ایرادی ندارد منتظر ماندم تا بالاخره خودش زنگ زد اول جلوی پلاژ ولی آباد وبعدً جلوی دانشگاه آزاد . آنجا ماندم ولی ندیدمش . بعداً معلوم شد که در پژوی 206 سفید رنگی است که چند ده متر جلوتر از من ایستاده بود فکر می کنم تمام این مدت که من در طول بلوار دور می زدم داشتند مرا می پائیدند . خودش و خواهرش آمده بود البته من خواهرش را ندیدم .

از ماشین که پیاده شد از لباس پوشیدن و قیافه اش خوشم آمد در عوض او تا مرا از راه دور دید خشکش زد بقول خودش شوکه شده بود ! انتظار نداشت مرا ببیند به همین جهت تا یکی دومتری ماشین آمد و معلوم شد که نمی خواهد بامن بیاید . گفتم چیه ؟ من اون چیزی که شما فکر می کردید نبودیم . گفت بله همینطور است . و داشت می رفت از ماشین بیرون آمدم و گفتم ببخشید خانم ادب و اخلاق و عرف حکم می کند که شما چند دقیقه ای با من حرف بزنید و اینطور مرا رها نکنید . من این همه راه را برای دیدن شما آمده ام حالا شما داری مرا ول می کنی و می روی ؟! گفتم گیرم شما مرا نپسندیده باشی نباید چند دقیقه ای پیشم بمانی ؟

گفت تا حالا تجربه بیرون آمدن با پسرها را نداشته است . و نمی توانم بیایم !

و رفت . من هم با عصبانیت سوار ماشینم شدم و از آنجا دور شدم خیلی بهم برخورده بود تا حالا کسی این طور رفتار توهین آمیز با من نکرده بود

من خیلی نارحت بودم تلفن اش را گرفتم و هر چه از دهنم در آمد به او گفتم خیلی رفتار زننده ای با من کرده بود اصلاً انتظار چنین برخورد زشتی را نداشتم

. و جاده چالوس را گرفتم و برگشتم .

 اشرف سلامت – پنجشنبه 27 بهمن 1390

محجوب و خیلی آرام و با ظاهری لاغر و صورت و دستهایی لاغرتر . وقتی به چهره اش دقیق شدم می شد بار غم و اندوه را در چهره اش خواند و آخرین رگه های جوانی که داشت از صورتش برچیده می شد  وقتی می خندید می شد چین و چروک اطراف چشمش را دید و نیز چروک گردنش را . دستهایش آنقدر لاغر بود

 متولد 1354  و تقریبا ً به همان اندازه هم پیر نشان می داد . خیلی آرام و کم حرف بود وقتی مرا دید عکس العمل خاصی نشان نداد ولی حس کردم که زیاد خوشش نیامده است با این حال سوار ماشین شد و کلی در خیابانهای اطراف خانه گشتیم تا بالاخره در خیابانی آنسوتر یک کافی شاپ پیدا کردیم . نیم ساعتی نشستیم و او چای خورد و من شیر شکلات و حرف زدیم بیشتر من سوال کردم و او جواب داد .

پدرش چند سال پیش سکته کرده بود و مرده بود کار آزاد داشته است و هم اکنون نیز از عواید همان کار زندگی اشان می گذرد  بردارش که تقریباً هم سن من بوده است در جبهه شهید شده است و مادرش هم که حدود 70 سال دارد بخاطر مصرف کورتونی که برای مداوای  آسم اش می خورده  دچار دیابت شده و الان در خانه افتاده است و این دختر دارد از او پرستاری می کند خواهر و برادرهایش همه ازدواج کرده اند و او که کوچکترین فرزند است باقی مانده است . پدرش اصالتاً زنجانی و مادرش اهل لشت نشاء است ولی خودش در تهران بدنیا آمده است اصلاً خصوصیت دخترهای تهرانی را نداشت خیلی آرام و با وقار بود و خیلی ساده لباس پوشیده بود حتی ناخن هایش را لاک هم نزده بود !

مختصر آرایشی کرده بود و صورت  دوست داشتنی و زیبایی داشت با لبانی زیبا و جذاب . عیبی نداشت جزء اینکه سن اش بالا بود و تا دیپلم بیشتر درس نخوانده بود مادرم می گفت دیپلم خیاطی هم دارد . من خودم نپرسیدم دقیقاً چند سال دارد . و نیز می خواستم بپرسم چرا ادامه تحصیل نداده است که گفتم شاید ناراحت شود . و نپرسیدم .

دندانهای سفید و سالمی داشت که البته کمی برآمده بودند . چند تایی هم عکس از او گرفتم

نسرین – پنجشنبه 27 بهمن 1390

دختری حدوداً سی ساله مهندس عمران از آنهائیکه  سفرهایی خارجی رفته و اهل تفریحه . خواهرش مینا او را به من معرفی کرد راستش از همان برخورد اول از او خوشم نیومد . بخصوص که کلمات را هم بدجوری ادا می کرد حالت جویده . اصلاً برایم قابل قبول نبود با این حال نیم ساعتی صحبت کردیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت . درست است که من دنبال موی بلوند و چشمهای رنگی هستم و او این شرایط را داشت ولی اصلاً قیافه اش نظرم را جلب نکرد . قدش هم بد نبود و لاغر اندام بود ولی اون حالت حرف زدنش که سین را شین تلفظ می کرد واقعاً توی ذوق می زد . به بهانه دیدن لباس به  اتفاق خواهرش به خانه خواهرم آمده بودند این برنامه ای بود که مینا خواهر نسرین چیده بود برای اینکه اگر من اورا نپسندیدم بهش برنخوره و ناراحت نشه و چه خوب شد این کار را کرد چون  من او را دیدم و همان موقع هم به خواهرم گفتم که او را نپسندیده ام .

...................29 بهمن 1390 – م.ت