دخترانی که به خواسگاریآنها رفتم ... 2

مقدمه :

در این مدت مدیدی که امکان ازدواج کردن داشتم تعداد خواستگاری هایی که رفتم خیلی کمبود است شاید در مجموع همه آنها را حساب کنید به سی تا نرسد که البته اغلب آنها موافق میلم نبودند یک هم که من خوشم آمد و دنبالش را گرفتم او قبول نکرد  چندتایی هم که من پسندیدم یا دیر رفتم و ازدواج کردند و یا اصلاً نرفتم و موضوع به فراموشی سپرده شد . خلاصه قصه غصه های من در این میان آنقدر شنیدنی و تاسف انگیز و در عین حال مفصل است که می شود در باره آن کتابی نوشت ! ولی حتی یادداشتهای کوتاهی هم در مورد آنها ندارم تک و توک چیزهایی در دفترچه خاطرات روزانه ام نوشته ام که نمی دانم کجا هستند و چگونه می شود آنها را پیدا کرد به همین حالا که سالها از آن ماجراها می گذرد باید به ذهنم مراجعه کنم و تا جایی که حافظه ام یاری می دهد مطالبی را در مورد آنها بیرون بکشم و روی کاغذ بیاورم . نمی دانم نوشتن آنها به چه دردی می خورد شاید برای خودم جالب است مثل وقتی که داری خاطرات شیرین و حتی تلخ گذشته ات را مرور می کنی و این " نشخوار کردن خاطرات " برایت لذت بخش است نمی دانم شاید هم برای دیگران خواندنش خالی از لطف نباشد . خدا را چه دیدی شاید روزی هم انشاءاله من ازدواج کردم و مرور این مطالب برای همسرم جالب باشد چون ما به هر حال علاقه داریم بدانیم کسی که با او زندگی می کنیم چه دورانی را پشت سر گذاشته است و گذشته اش چگونه بوده است ؟

گفتم از ذهن ام باید کمک بگیریم از این رو از آخرین آنها شروع می کنم :

خانم نسیم اسکندری

وقتی در یکی از خیابانهای شلوغ گیشا و در نزدیکی خانه اشان از ماشین ام  پیاده شدم و برای اولین بار او را دیدم در همان نگاه اول مورد پسندم قرار نگرفت ولی خوب نمی توان که از همانجا برگشت چون این کار ضمن اینکه بی ادبانه است غیر اخلاقی هم هست چون به شخصیت طرف بر می خورد . در هر صورت تا " پارک گفتگوی تمدن ها "که در همان نزدیکی خانه اشان  بود رفتیم و بر روی نیمکتی خلوت در کنار فواره های آبی نشستیم .

طبق معمول من ابتدا چیزیی نمی گویم و می گذارم  چند لحظه ای  در سکوت بگذرد بعداً اگر طرف مقابل صحبت را شروع نکرد من سر صحبت را باز می کنم و لی را او اصلاً اجازه نداد سکوت مدت زیادی طول بکشد چون تا نشستیم بالافاصله گفت :

 شما شروع کنید  ...

و من هم به هر حال خودم را  ومحل کار و زندگی ام را برایش توضیح دادم و صحبت های زیادی کردیم .

از لابلای حرفها معلوم شد که او هم دانشجوی کارشناسی ارشد رشته زمین  شناسی است . اصلاً علت آمدن او هم همین بود که با خواهرم که او هم زمین شناسی خوانده است همکلاس بوده است ولی سن اش کمتر است و متولد 57 است . قامت میانه کمی چاق از ناحیه کمر که با لباس تنگ این چاقی بیشتر به چشم می خورد با آرایش غلیط که به زحمت می شدر رنگ چشمهای تیره اش را از زیر ریمل هایش تشخیص داد .

و ترجیع بند حرفهایش هم طبق منوال دیگران این بود که آیا امکان آمدن من به تهران وجود دارد ذکه طبق معمول که وقتی از کسی خوشم نمی آید آب پاکی را روی دست اش می ریزم  گفتم به هیچ وجه برنامه ای برای آمدن به تهران ندارم ( لابد برای اینکه اگر علاقه ای هم به ازدواج با من پیدا کرده است به همین دلیل منصرف شود )

.....................

خانم  سوهانی

وقتی درجلوی مجتمعی در جنت آباد از ماشین پیاده شدم و برای اولین بار او را که با حجاب اسلامی و به همراه خانمی میانسال بود دیدم یک لحظه جا خوردم و پشیمان شدم چون قیافه اش نشان می داد که بیشتر بیست و یکی دو  سال ندارد . بعداً که خودش را معرفی کرد معلوم شد که سی و چند ساله است ! با آن چهره معصومانه و کک و مک دارش خیلی جوانتر و بچه تر بنظر می رسید پدرش اصالتاً اهل قزوین بوده و  مادرش هم اهل تهران ولی سالهاست که در همین تهران زندگی می کنند . مادر مذهبی و دختر مذهبی تر با حجاب و چادر و کامل و بسیار محجوب از آنهائیکه می شود قسم خورد تا بحال به هیچ پسری رابطه ای حتی در حد دوستی ساده هم نداشته اند .

فقط قدش کوتاه بود و هیکل ظریف و لاغری داشت و من از این نوع اندام خوشم نمی آید حالا لاغری اش و نحیف بودنش را می شد کاری کرد ولی قد کوتاهش تناسبی زیادی با من نداشت ومن همیشه عاشق زنهای قد بلند بوده ام و نمی خواهم این آرزو در دلم بماند ! ( شایداین کوتاهی قد بزرگترین عیب او بود !) بسیار دختر منطقی و مودب و متدینی بود از متدین ها که بقول خودش باید هر یکی دو هفته یک بار به جمکران برود ! حالا حساب کن من با این افکار متفاوت که اعتقادی به این چیزها ندارم و با این دنیای متفاوت و دغدغه های دیگرگونه چگونه می توانیم با چنین شخصی زندگی کنم .

از من می پرسد که درخانه ماهواره داریم یا نه که جواب من البته بله است و گفتم هر چند الان مدتی است که رسیورم را به یکی از فامیل ها داده ام ولی ماهواره نگاه می کنم و توضیح دادم که شبکه هایی چون بی بی سی و آمریکا را نگاه می کنم و بنظرم هیچ اشکالی ندارد و او هم ظاهراً اعتراضی نکرد . فقط پرسیدم در خانه اینترنت دارید ؟ و البته منظورم این بود که اگر دارند آدرس سایت هایم را بدهم تا با من آشنایی بهتری پیدا کند که گفت بدلیل اینکه برادر کوچکی دارد و مادرش نگران او است در خانه اینترنت ندارند .

صحبت های زیادی کردیم  که همه اش یادم نیست (چون چند ماهی است که از آن ماجرا گذشته است )و در این میان آب میوه ای را که گرفته بودم به او تعارف کردم . با حجب و حیای فراوان و بخاطر اصرار من آن را نوشید . ولی پارکی که به اجبار در آن بعد از ظهر گرم بهاری انتخاب کرده بودیم جای چندان مناسبی نبود چون مملو بود از پسرها و دخترهایی که با هم قرار و مدار داشتند  لابد به خاطر اینکه در چند قدمی متروی صادقیه بود ! و بیشتر به دوست پسر و دوست دختر شبیه بودند والبته باعث خجالت ما که هیچ شباهتی با آنها نداشتیم . در بین صحبت هایش گفت که خواستگار پولداری داشته است که کارش تجارت در امارات بوده است ولی بخاطر اینکه اهل مشروب خوردن بوده است از ازدواج با او عذر خواسته است . و حرفی زد که دلم برای او خیلی سوخت : گفت که به مادرش گفته است که دیگر کسی را بعنوان  خواستگار برای او  در نظر نگیرد ( شاید چند باری همین گونه سرخورده و مایوس شده است)

واقعاً برای من سخت بود که او را از خودم نا امید کنم کاشکی من صد دل داشتم و می توانستم با آنها عاشق صد تا دختر شوم که یکی از آنها همین خانم سوهانی بود. ولی خوب این فقط یک رویا ست . از این جهت پیش دستی کردم و گفتم من از آشنایی با آدمها واهمه ندارم همه کسانی را که بر سر راهم قرار می گیرندمی بینم و اگر هم احیاناً آنها را نپسندم دلیل بدی آنها نیست و اختصاصاً به او هم گفتم که او بقدری پاک و ساده است که شاید من لیاقت او را نداشته باشم چون من این همه پاک و متدین نیستم ( خواستم اگر دوباره به سراغش نرفتم از دستم دلگیر نشده باشد چون علت نخواستن من فقط همان موضوع قد ظاهر اش بود که بنظر نیم رسد زیاد چیز مهمی باشد ولی نمی دانم چرا نمی توانم در این زمینه خودم را متقاعد کنم ؟!

لحظاتی بعد به اتفاق همان خانمی که به همراهش آمده بود و بعداً معلوم شد دوست خانوادگی اشان بوده و نه مادرش ؛ سوار ماشین شدیم و آنها را تا جلوی مترو رساندم و خلاص !

بعد از  برگشتن به خانه , خواهرم به او زنگ زد تا مطمئن شود به خانه رسیده است یا نه . و دیگر تماسی گرفته نشد چون من از خواهرم خواستم که با آنها تماس نگیرد .  خدا از سر تقصیرات ما بگذرد اگر باعث کوچکترین رنجشی برای دیگران شده باشیم و این بار هم قضیه خواستگاری من منتفی شد .