دخترهایی که به خواستگاریشان رفتم

همه دخترها از من می پرسیدند که چرا تا بحال ازدواج نکرده ام ؟ پرسش خوبی است ولی پاسخ اش به این سادگی نیست علتهای مختلی داشته است :

مشکل پسندی من و اینکه آن مواردی که مورد علاقه ام بوده به من معرفی نکرده اند و من آنها را نپسندیدم البته برخی از آنها هم مرا نپسندیدند . بهرحال برای من گاهی انتخاب خیلی مشکل است به ویژه وقتی موارد مناسب زیادی نداشته باشم در طی دو سه هفته اخیر با دو خانم از دو فرهنگ متفاوت آشنا شده ام که بالاخره باید تصمیم بگیریم که یا یکی از این دو ویا مورد دیگری را پیدا کنم و ازدواج کنم چون زمان برای من بسرعت می گذرد .

دراین 6 ماه گذشته دست کم با پنج شش دختر ملاقات کرده ام

1-      مونا :

 تحصیلات اش فوق لیسانس کتابداری و اطلاع رسانی بود و ای کاش این مدرک را هم نداشت چون فکر می کنم همین مدرک و داشتن یک کار دولتی باعث شده بود این همه غرور داشته باشد وگرنه چیزی برای اینکه این همه ناز کند نداشت . یک قیافه کاملاً معمولی قد کوتاه و کمی چاق .

که ابتدا تلفنی و از طریق ایمیل با هم تماس داشتیم و از همان ابتدا زیاد تمایلی به دیدنم نداشت چون هم عکس ام را دیده بود و هم همه اطلاعات زندگی مرا داشت چون با دسترسی که به آرشیو نفت داشت مرا پیدا کرده بود و از همه مشخصاتم  اطلاع داشت . وقتی هم با اصرار من در تهران یکدیگر را دیدیم معلوم بود که جوابش منفی است ولی چیزی نگفت و هفت هشت روزی مرا معطل گذاشت و پاسخ نهایی اش این بود که با یک مشاور صحبت کرده و ایشان فرموده اند ادامه این رابطه به صلاح نیست! البته این خانم آن چیزی نبود که من می خواستم این را همان اول هم به او گفتم و شاید همین باعث شد که نسبت به من بی اعتماد شود ولی چون دانشگاه شیراز درس خوانده بود و تحصیل کرده و منطقی بود از او خوشم آمد جالب است که این خانم قبلاً یک ازدواج ناموفق هم داشته و در واقع یک زن بیوه بود ولی بازبا همه این شرایط  من پذیرفتم با او ارتباط داشته باشم تا در صورت امکان ازدواج کنیم ولی رفتارش بسیار متکبرانه بود به من نهایت به اعتنایی را کرد و از این نخوت و خود بزرگ بینی اش خوشم نیامد من حداکثر تلاشم را کردم که او را جذب کنم ولی این خانم در یک حال و هوای دیگری سیر می کند حرف حقیقت همان بود که برایش اس ام اس کردم . او با شغل اش ازدواج کرده است و دیگر نیازی به شوهر کردن ندارد کاش می توانستم زن های شبیه او را که وقت اشان را صرف کارشان کرده اند و با وجود دختر بودن همچنان در 45 سالگی مجرد مانده اند را به او نشان می دادم تا بداند که این راهی که او می رود به ترکستان است ولی خب روزی خودش خواهد فهمید و حسرت خواهد خورد که چرا آدم سالمی مثل مرا که این همه خواستارش بود رد کرده است !

2-      شیدا :

تحصیلات دپیلم سن 30 سال قد حدود 175 سانتی متر یک خانواده پرجمعیت عرب زبان ساکن امیدیه به فرهنگ سنتی و بسیار بسته و عقب افتاده که حتی به او اجازه نمی دادند یک ساعتی از خانه بیرون بیاید و مرا ببیند ! نزدیک یک سال با او ارتباط تلفنی داشتم و اس ام اس می دادیم خیلی خوش اخلاق ساده به نظر می رسید ولی هیچکدام همدیگر را ندیده بودیم . تا یک روز برای دیدنش رفتم در همان نگاه اول که مرا دید نپسندید و ارتباط امان قطع شد . او حتی اگر مرا می پسندید بعید بود که با آن شرایطی که داشت با او بتوانم ازدواج کنم خودش هم قبلاً تصدیق کرده بود که سطح خانوادگی و فرهنگ آنها با ما خیلی تفاوت دارد . من شاید می خواستم خودم را محک بزنم .  قیافه چندان جالبی هم نداشت تنها نکته مثبت اش قد بلندش بود حتی اندامش هم جالب نبود  بدنش وارفته بود از آنهایی اهل ورزش و فعالیت نیستند . برایم واقعاً جالب بود که چطور دختری که این همه به من ابراز محبت می کرد و برای دیدنم اشتیاق داشت با یک نگاه همه چیز فرو ریخت . نه بخاطر اینکه من خیلی زشت بودم  بلکه چون به گفته خودش زیبایی برایش خیلی مهم بود و لابد دوست داشت با مردی که شبیه  عمر  در سریال ترکی  mbc4  بود ازدواج کند هر چند خودش به زیبایی شیرین ( معشوقه عمر )  نبود! این جور دخترها می مانند تا بترشند و یا آخرش با مرد زشت وبدقواره ازدواج کنند .

3-      شیوا :

لیسانس پرستاری 35 ساله چه دختری ؟  ساکن تهران که اجداش ترک تبریز بوده اند چقدر خوش اخلاق با اندامی متناسب ولی قدی کوتاه چهره اش هم بد نبود خیلی بچگانه به نظر می رسد همه شرایط مرا پذیرفت گفتم در بد آب و هوا ترین نقطه ایران زندگی می کنم شرایط زندگی ام و همه جنبه های منفی اش را گفتم با وجود این قبول کرد ! مثل اینکه همه دخترها وقتی به این سن می رسند دیگر از اسب غرور و جهالت پائین می آیند و واقع نگر می شوند ولی چه فایده ؟ چون دیر شده است و دیگر  خواستگاری ندارند!

 می گفت : حیف است من بمیرم و فرزندی از من بجا نماند ! وقتی این حرف را زد خیلی دلم برایش سوخت ولی چکار کنم که نمی توانستم به خاطر ترحم با او ازدواج کنم محترمانه به او فهماندم که آن چیز که می خواهم نیست هدایایی هم به او دادم که از دستم ناراحت نشود با مادرش تنها زندگی می کرد و برادرهایش خارج از کشور بودند دختر خیلی خوبی بود صرفاً بخاطر بالا بودن سن و نیز قد کوتاهش او را رد کردم . امیدوارم روزی شوهری مناسب تر از من نصیب اش شود که بتواند او را به آروزیش که بچه دار شدن است برساند .

4-      زهرا :

این یکی دانشجوی فوق لیسانس جعرافیاست که شمالی است و برادر پولداری داشته که او را حمایت مالی می کند و آپارتمانی  را که دقیقاً روبروی آپارتمان من است اجاره کرده خانم مدیر ساختمان مشخصات اش را به خواهرم داده بود ظاهراً همان چیزی است که من می خواهم موهای بلوند و چشمان رنگی و قد بلند .

ابتدا مادرم و عمه ام رفتند ظاهراً گفته بود که خیال ازدواج ندارد و دارد برایی دکترا درس می خواند فکر کردم خب همه دخترهای ایرانی اولش از این حرفها می زنند به همین جهت خواهرم را فرستادم که با او صحبت کند ولی خانه نبود دوباره که رفته بود گفته بود که اصلاً نمی خواهد به شوهر فکر کند و همه فکرو ذکرش درسش هست و اصلاً ندیده پیشنهاد مرا رد کرد باز اون بقیه می دیدند و رد می کردند این یکی واقعاً نوبر بود . گفتم بذار درس بخواند شاید یک مادام کوری هم در ایران ظهور کند ولی آخر اینکه رشته اش فیزیک نیست جغرافیا که دیگر این حرفها را ندارد !

5-      زهره :

کاردان بیهوشی کارشناسی مددکاری که بقول خودش می خواست فوق لیسانس جامعه شناسی بخواند ( چه ربطی به هم دارند خدا می داند ! ) این یکی تقریبا َ همان چیزی بود که من دنبالش می گشتم قد بلند اندام لاغر و متناسب و دختری باهوش و مدرن و امروزی . از همان ابتدا که مرا دید متوجه شدم که مرا نپسندیده است به اجبار با هم گشتی درپارک کوهسار زدیم و ای کاش نرفته بودیم نیم ساعتی با هم حرف زدیم معلوم بود که از من خوشش نیامده خیلی متکبرانه حرف می زد حتی حاضر نشد عینک آفتابی اش را بردارد که چشم هایش را ببینم می گفت دنبال شوهر جوان قد بلند و زیباست به من که قدم 175 سانتی متر است می گفت متوسط ! دنبال یک آقای جوان با قد 185 می گشت که ساکن تهران هم باشد . و من این مشخصات را نداشتم این تنها موردی بود که از نظر اندام و چهره پسندیدم هر چند شرایط اش جالب نبود . اولاً            اعتقاد مذهبی درست و حسابی نداشت از این خانم هایی که پولهای مرد را صرف خوش گذرانی و عیاشی می کنند با چه افتخاری می گفت که تازه از سفر چین برگشته ! پوستش هم گندمگون بود و حتی دستهایش لکه های تیره داشت . کارش هم که افتضاح بود شیفت است و وقتی شبکار است تمام روز را مثل مرده خوابیده است !

  گفتم اگر محل کارم را به تهران منتقل کنم حاضری با من ازدواج کنی ؟ گفت نه !

 گفتم اگر پوستم را چراحی کنم و جوانتر شوم حاضری با من ازدواج کنی ؟ گفت نه گفتم کفش پاشنه بلند بپوشد قدم را بلندتر کنم حاضری ؟ گفت نه

گفتم پسر عمه ای دارم که هم قدش از من بلندتر است هم جوان تر است و هم ساکن تهران است حاضری معرفی کنم با او ازدواج کنی ؟! گفت نه !

گفتم  امکان ندارد در تصمیم اتان تجدید نظری کنید ؟ گفت نه . لابد این بیچاره فکرمی کرد من از سر ناچاری و استیصال این همه به اصرار می کنم ! من می خواستم ته قضیه را پیدا کنم که بالاخره درد این خانم چیست ؟ دردش این است که دنبال یک بچه سوسول خوشگل و جوان و تحصیل کرده و پولدار می گردد که چنین جوانی هم اگر پیدا شود ابله نیست که بیاد با یک خانم 30 ساله  قهوه ای ازدواج کند!

 در دلم گفتم : خب خانم شما که قصد ازدواج نداری چرا وقت مردم را بیخودی هدر می کنی ؟ حیف از آن دسته گل زیبا و گران قیمت و آن چعبه بزرگ شیرینی که برایش گرفتم ولی او هم سوار براسب غرور آنقدرمی ماند تا متوجه شود که ناز کردن بیخود چه عواقبی دارد . دلم می خواهد چند سال دیگر وقتی 35 ساله است او را ببینم که دارد مثل شیوا التماس می کند ولی کسی حاضر نیست با او ازدواج کند .

6-      سوره :

لیسانس مدیریت بازرگانی سن 38 سال اصالتاً ترک اردبیل ساکن تهران . قدش متوسط بود با رانهای چاق و کمی فربه صورتش معمولی بود به وضوح می شد که آخرین رگه های جوانی هم دارند از چهره اش دور می شوند با دندانهای فک بالایش که بیش از اندازه درشت بود بیرون زده بود و بدجوری  توی ذوق می زد ولی در مجموع با نمک بود خوش اخلاق هم بود  خودش می گفت که از نظر خوش اخلاقی درمیان خانواده اش زبانزد است . بالاخره چون سن بحرانی 35 سال را رد کرده بود انتظاری هم غیر از این نداشتم همه دخترها در این سنین دیگر کوتاه می آیند و خوش اخلاق می شوند !  قرارم با او زیر برج شهیاد بود در همان میدان آزادی هم کلی عکس از او گرفتم خیلی راحت اجازه داد از او عکس و فیلم بگیرم در صورتی که آن دخترهای حدود 30 سال هنوز به ین مرحله از تساهل و تسامح نرسیده اند !

ازصبح تا ظهر با  او بودم او را به پارک  نهج الباغه در شمال تهران بردم دسته گل بزرگی هم برایش خریدم .

شرایط اش اصلاً با من جور نبود . سن بالا قد نه چندان بلند و اندامی که در اثر بالا رفتن سن چاق شده است خیلی مایل بود به او جواب مثبت بدهم چند بار از من پرسید نظرتان راجع به من چیست بعداً که اس دادم می گفت اول شما باید نظرتان را بگوئید ( خب اگر مرا نپسندیده بود دیگر چه فرقی می کرد مثل همان زهره از اول جواب نه خودش را می داد و جواب من دیگر برایش مهم نبود ! ) بعد که اس دادم وبطور ضمنی گفتم شرایط مرا ندارد او هم گفت که از اول می دانسته من مرد مطلوب زندگی او نیستم ! بهرحال دست پیش را گرفت که پس نیفتد و من هم مخالفتی نداشتم چون زحمت جواب منفی دادن صریح را از من گرفت و باعث شد که  بابت نه گفتن به او عذاب وجدان پیدا نکنم .

 

7-      دنیا : تازه در سن 35 سالگی دارد دانشگاه درس می خواند و در یک مدرسه پیش دبستانی هم درس می دهد از 17 سالگی به اجبار خانواده اش ازدواج کرده است و بعدازچندین سال زندگی مشترک بالاخره طلاق گرفته است چون شوهرش معتاد بوده است و کار درست و حسابی نداشته است و اخلاقش هم بد بوده و او را اذیت می کرده . قدش بلند بود و قیافه اش هم بد نبود با چشمان رنگی زیبا ولی پوست سبزه ! وقتی حرف می زد سرش پائین بود و خنده تلخی روی لبانش بود من رفتم  در خانه خواهرش آنجا او را ملاقات کردم شوهر خواهرش یکی از کارگرهای شیفت من در ده سال پیش بوده جالب است که باید به چه کسی باجناق شویم ! خب هم سنش بالا بود هم تحصیلات بالایی نداشت هم یک ازدواج طولانی ناموفق داشته است و قیافه اش را که نگاه می کردی همه این رنج و غمها را می توانستی در آن ببینی .

 

8-      غزال :

 

9-      نرگس :

 

.............16 دیماه 1390

 

 

سلام آقا محمد 

 

راستش من احساس میکنم که یه دیوار بین ما وجود داره و هرکاری می کنم نمی تونم باهاتون راحت باشم.شاید به خاطر اینه که با هم صحبت نکردیم و یا همدیگرو ندیدیم.

 

همینطور میبینم  که شما هم تلاشی نمیکنید که این موضوع رو حل کنید .آخه با ایمیل و اس ام اس که نمیشه کسی رو شناخت

 

خلاصه به نظر من رو در رو  صحبت کردن خیلی موثرتره.و همینطور که میدونید بین ما علاوه بر این فاصله سنی هم وجود داره.وباید بگم که من با اینکه 30 سالمه ولی خیلی رفتارام بچه گونه تره. که شاید از نظر خیلیها عیب باشه و احتمالن خودتون هم متوجه شدید و یک نکته دیگه که من خیلی بهش حساس هستم اینه که شما اولین معیارتون برای آشنا شدن با یه زن ظاهر و فیزیک اون هستش که این یه کمی با افکار من منافات داره .  مخالف این موضوع نیستم  بالاخره این هم طرز تفکر شماست و براش احترام قائلم ولی ذهنیت خوبی برام ایجاد نکرده . 

 

در هر حال من تا همینجای رابطه هم خیلی خوشحالم که باهاتون آشنا شدم و خیلی از تجربیاتتون استفاده کردم البته مخالفتی هم ندارم که همدیگه رو ببینیم شاید این سوء تفاهمها حل بشه  

 

منم منتظر جواب صریحتون هستم

 

و معذرت خواهی می کنم چون من به خوبی شما نمی تونم بنویسم

 

...............................

 

مونا خانم سلام :

 

از اینکه با من احساس راحتی نمی کنید این کاملاً طبیعی است شما هنوز همدیگرو را ندیدیم و هیچ تصوری درستی از هم نداریم مطمئن ام این مشکل بزودی برطرف میشه .

 

حق با شماست کوتاهی از من بوده است باید ابراز علاقه بیشتری برای دیدن شما می کردم این کوتاهی را به حساب حجب و حیای همیشگی من  بگذارید و نه  بی توجهی و بی علاقگی . و با حرف شما کاملاً موافقم که رو در رو صحبت کردن خیلی موثرتره و با ایمیل و اس ام اس نمی توان شناخت درستی از افراد پیدا کرد رابطه حضوری و از نزدیک یه چیز دیگه است . از این جهت هر وقت که شما آمادگی داشتید اعلام کنید تا به دیدن شما بیایم . فاصله ما یه چیزی حدود 120 کیلومتر بیشتر نیست !

 

در مورد اختلاف سنی هم باید بگم که وقتی دو نفر درک درستی از هم داشته باشند و به هم علاقه مند باشند سن نمی تونه چندان مطرح باشه و  این حرف من تنها نیست اغلب روانشناس ها هم این نکته رو قبول دارند بهرحال بهتره این مورد رو به هنگام ملاقات با هم در موردش بحث کنیم ! ضمناً من هم  شاید رفتارم بچه گانه نباشه ولی احساس یک نوجوان را دارم این را خودتان بعداً  تصدیق خواهید کرد .

 

ببینید من هیچ وقت نگفتم که اولین معیارم برای انتخاب همسر، زیبایی و ظاهر اون هستش البته  طبیعیه که شما وقتی با کسی مواجه میشین  اولین چیزی که از اون  می بینید ظاهر اونه ولی می دونید که  این زیاد دوامی نداره . شخصیت و منش و اخلاق شخصه که اونو ازاطرافیانش متمایز می کنه

 

بهر حال من هم از آشنایی با شما خیلی خوشحال هستم و شما باعث شدید که تجربیاتی دیگری به انبوه تجربیات قبلی ام اضافه بشه  چون هر انسانی ( اعم از زن و مرد ) دنیایی متفاوته  و شخص  هر چقدر هم با تجربه باشه همواره در برخورد با آدمهای تازه چیزهای تازه یاد می گیره  و اذعان می کنم تا بحال دختری با خصوصیات شما ندیده بودم ( یه جورایی کاملاً منحصر بفرد هستین ) .

 

بله من هم معتقدم که بهتره همدیگرو رو ببینیم و مطمئن ام خیلی از این سوتفاهم ها برطرف خواهد شد و همانطوریکه گفتم شما هر وقت مایل بودید  اطلاع بدید تا بدین شما بیام .

 

و عذرخواهی می کنم از اینکه گاهی با حرفهای نسنجیده باعث ناراحتی و رنجش شما شدم چکار میشه کرد دنیای زنها اونقدر پیچیده و غامض و تودرتو  هستش که حتی من هم که فکر می کنم ! که شناخت خوبی ازدنیای  زنها دارم گاهی  مرتکب خطا می شوم و حرفهایی را می زنم که نباید بزنم .  بهر حال این تجربه باعث شد که  یاد بگیرم  سنجیده تر و با دقت بیشتری حرفهایم را بیان کنم . من عیبهای زیادی دارم که خودم تا اندازه ای به آنها  واقفم ولی دست کم این ویژگی رو هم دارم که سعی می کنم هر روز و هر ساعت خودم رو تصحیح کنم .

 

به امید دیدار . محمد

 

جمعه 28 مرداد1390