وداع آخر با شیدا

بدی دیدید ببخشید دیگه مزاحمتون نمی شم

این آخرین اس ام اسی بود که براش فرستادم . حدود یکسال تلفنی با هم حرف زدیم به هم اس ام اس دادیم غافل از اینکه  شخصیتی که او از من در ذهن اش  از من ساخته  وپرداخته بود یک مرد رویایی بود که با من تفاوت های زیادی داشت !

شاید بیشتر شبیه هنرپیشه های فیلم های ترکی بود که با دوبله عربی از تلویزیون MBC4  پخش می شد و او هم بیننده پرو پاقرص این سریال ها بود و حتی کاری کرده بود که من هم گاهی این سریالها را نگاه می کردم و نمی دانم چرا من هم مثل او فکر می کردم که قیافه اش باید مثل زن نقش اول همان سریال بائعه الورد باشد !

بله یکسال گفتیم و خندیدیم و در همه لحظات با هم بودیم ولی همه اینها با یک دیدار کوتاه در اولین ملاقات فرو ریخت .

شاید نباید این ارتباطات تلفنی اینقدر طولانی می شد ولی آخر من تقصیری نداشتم بارها برای دیدنش اعلام آمادگی کرده بودم ولی او می گفت که نمی تواند بیاید پدر و مادرش اجازه نمی دهند . بیشتر از چند دقیقه نمی تواند بیرون باشد ! و از این حرفها . یکی دو بار هم که بدون اطلاع قبلی اعلام آمادگی کرد من راستش موقعیت رفتن را نداشتم مثلاً ساعت 5  بعد از ظهر زنگ زده است که اگر می توانی برای دیدنم بیا !

خلاصه موعد دیدار در " مجتمع تجاری امیدیه " فرا رسید و یکی از تلخ ترین لحظات  را برای من رقم زد . تا مرا دید مشخص بود که شوکه شده است باز انصاف آن خانم تهرانی : زهره خانم را شکر که خودش گفت شوکه شده است ولی این نگفت ولی در حرکاتش مشخص بود کلی از پله های مجتمع بالا و پائین رفتم و با موبایل با او تماس گرفتم تا پیدایش کردم آنهم در مجتمعی که در این اولین ساعات صبح کاملاً خلوت و خالی بود !

وقتی در طبقه دوم به سمت خانمی قد بلند و لاغر اندام رفتم واز او پرسیدم که شما شیدا خانم هستید مشخص بود که مرا نپسندیده است چند دقیقه بعد گفت خب برویم !! این همه راه را آمده ام بعد از یکسال صحبت کردن و آشنایی حالا حتی حاضر نبود  چند دقیقه ای با هم حرف بزنیم ولو اینکه نپسندیده باشد . شادی خانم هم  که مرا در پاساژی در سعادت آباد ملاقات کرد از من خوشش نیامد ولی یک ساعت در کافی شاپ نشستیم و با هم حرف زدیم ( این است تفاوت کسی که در تهران بزرگ شده است با آنکه در امیدیه زندگی می کند ) .

حتی حاضر نبود در کنار من حرکت کند می گفت ممکن است ما را با هم ببینند ! ( مثل اینکه ما  برای دزدی آمده ایم یا قرار است خلافی انجام دهیم !) بناچار از پاساژ بیرون آمدیم و در خیابان هم جلوتر از من حرکت می کرد و ماشین را در یک خیلبان فرعی پارک کرده بودم گفتم لااقل سوار ماشین شو یک گشتی بزنیم قبول نکرد گفت ممکن است  کسی ما را ببیند کلی هدیه و سوغاتی هم برایش آورده بودم قبول نمی کرد به زور آنها را با او دادم و  گفت می دانم از دستم ناراحت میشی ! ول به من حق بده و اندکی بعد با عذر خواهی خداحافظی کرد و رفت .

و من که از این همه بی احترامی و بی احساسی شوکه شده بودم پیش خودم فکر کردم یعنی اینقدر قیافه من غیر قابل تحمل است که حتی ارزش چند یک ساعت تحمل کردنم را نداشت ؟! سوار ماشین شدم و درحالیکه رانندگی می کردم به موبایلش زنگ زدم می دیدم که از آنطرف خیایان دارد عبور می کند با بغضی در گلو به او گفتم یعنی من ارزش چند دقیقه دیدن را هم نداشتم ؟ واقعاً گریه ام گرفته بود با دلی شکسته راهم را ادامه دادم می خواستم برگردم و از جلویش عبور کنم خیابان یکطرفه بود و امکان دور زدن هم نبود از خیابانهای فرعی رفتم  و بطرف ماهشهر حرکت کردم با خودم گفتم شاید نظرش برگشته باشد دوباره به شهر برگشتم گشتی در بازار زدم و مقداری خرید کردم تا کمی خیالم آسوده شود . او زنگ زد جوابش را ندادم چند بار زنگ زد جواب دادم گفت برگشتی گفتم  هنوز در شهر هستم . آیا امکان دارد جلوی خانه اتان بیایی تا یکبار دیگر تو را ببینم ! موافقت کرد آمدم که به دیدنش بروم دیدم لاستیک ماشین ام پنچر است . جالب است که زاپاس هم پنچر بود .

به شیدا زنگ زدم گفتم تا یک ساعت دیگر می آیم . گفت یک ساعت دیگر پدرش به خانه برمی گردد و نمی تواند مرا ببیند . تا پنچری لاستیک ها را گرفتم به سمت خانه اشان رفتم ساعت حدود 12 بود به تلفن ام جواب نداد و اس ام اس را هم جواب نداد .

خیلی ناراحت شدم اس دادم گفتم : مثل اینکه تمایلی به دیدن من ندارید ومن رفتم خدانگهدار .

و راه برگشت به ماهشهر را درپیش گرفتم در بین راه خیلی ناراحت بودم یکراست به خانه دوستم رفتم که خودش و خانمش در حیاط خانه بودند و ماجرا را برایشان تعریف کردم . کمی آرامش پیدا کردم دخترک زنگ زد ولی دیگر جوابش را ندادم تا بداند که جواب ندادن و کم محلی کردن چه مزه ای دارد !

شب هنگام که با دوستم حمید و سیما در پارم ارم قدم می زدیم دوباره اس داد و زنگ زد سیما گفت جوابش را بده و دادم غذرخواهی کرد که وقتی زنگ زده ام در آشپرخانه بوده وتلفن اش سایلنت بوده و چون پدرش در خانه بوده نمی توانسته جواب بدهد .

و خلاصه از این حرفها . آخرش هم گفتم می خواهید ارتباط امان ادامه پیدا کند ؟ گفت وقتی شما را نپسندیده ام بنظرتان باید دوباره اس بدهیم ؟ گفتم نه و همه چیز تمام شد ...

................م.ت پائیز 1390