اولین دیداربا شیدا :

از مدتهاقبل آماده بودم که به دیدنش بروم ولی هر بار گفت که موقعیت جور نیست تا اینکه این اواخر خودش پیغام داد که بروم ولی یا من در منطقه نبودم ویا ماشین ام ایراد داشت و نشد تا بالاخر پنجشنبه 12 آبانماه صبح ساعت 9:45 دقیقه یعنی دقیقاً همان ساعتی که قرار گذاشته بود جلوی مجتمع تجاری امیدیه منتظرش ماندم که البته با مقداری تاخیر آمد چند دقیقه در داخل ساختمان جلویش گشتم تا اینکه در طبقه دوم جلوی پله ها او را دیدم گفتم شیوا خانم شما هستید ؟ با نگاهی که مملو از بهت بود جوابم را داد معلوم بود که شوکه شده و اصلاً انتظاری آدمی با هیات مرا نداشت راستش قیافه و ظاهر او هم با صدایش چندان هماهنگی نداشت آخر و عاقبت همه دوستی هایی که تلفنی و از طریق اس ام اس است همین گونه است . یعنی طرف مقابل با اتکاء با صدای شما ؛ شخصیتی را در ذهن اش تصور می کند که با حقیقت تطابق ندارد و معلوم است که دو طرف و یا یکی از آنها را شوکه می کند!

از همان نگاه اول معلوم بود که مرا نپسندیده است چون اندکی بعد گفت خب دیگه بریم ! ما اصلاً هنوز همدیگر رو ندیده بودیم حتی قیافه اش درست در ذهن ام ننشست . فقط اندامش را دیدم که خوب بود قدش تقریبا هم قد خودم بود که با کفش های بدون پاشنه ای که پوشیده بود این قد بلندی برای یک زن است اندامش هم نسبتاً خوب بود از آنهائیکه اگر ورزش کنند و به پست من بخورند حسابی بدنشان درست می شود البته چهره فوق العاده جذابی نداشت ولی خوب بود همانطوریکه گفتم اصلاً فرصت نشد قیافه اش را درست و حسابی ببینیم چون تا کنار ماشین رفتیم هدیه هایی که برایش آورده بودم به او دادم که تازه قبول هم نمی کرد و به سرعت خداحافظی و معذرت خواهی کرد و رفت !

من راستش بسیار دلخور شدم سوار ماشین شدم میدان را دور زدم  و در حالیکه او را کنار خیابان می دیدم گفتم این روش درستی نیست من این همه راه را برای دیدن شما آمده بودم اینقدر ارزش نداشتم که چند دقیقه ای سوار ماشینم شوید و با هم کمی حرف بزنیم ؟! و بغض گلویم را گرفته بود و گریه ام گرفت و تلفتن را قطع کردم دور زدم و برگشتم ابتدای جاده امیدیه ماهشهر بودم که دوباره دور زدم و برگشتم و به بازار امیدیه رفتم تا خرید کنم وکمی آرام شوم .

از همانجا دوباره اس ام اس دادم که من هنوز در امیدیه هستم آیا برایت امکان دارد تا دم دری بیایی که یک لحظه قیافه ات را ببینم ؟! قبول کرد آمدم که سوار ماشین شوم دیدم چرخ راست جلوی ماشین پنچر شده است و جالب اینکه لاستیک زاپاس هم پنچر بود گفتم یک ساعت دیگر می آیم که زنگ زد و گفت امکان ندارد چون پدرم تا آن موقع خانه می آید و نمی توانم شما را ببینم ( مثل اینکه ما می خواهیم کار خلافی را انجام دهیم ! جامعه و طرز فکر آدمهای آن را می بینید ؟! )

خلاصه با هر زحمتی بود تاکسی گرفتم لاستیک را بردم پنچری اش را گرفت وبرگشتم هر چه زنگ زدم و اس ام اس دادم جواب نداد : دست آخر اس دادم که :

" فکر می کنم علاقه ای به جواب دادن ندارید . من رفتم خدانگهدار !

و به طرف ماهشهر حرکت کردم از غصه  به هنگام رانندگی یک بطری ماءالشعیر را بالا کشیدم . در بین راه زنگ زد و جوابش را ندادم چند بار دیگر هم زنگ زد تصمیم گرفت که دیگر جوابش را ندهم اس ام اس فرستاد و عذرخواهی کرد که در آشپرخانه بوده و گوشی اش سایلنت بوده و از این حرفها ...

ساعت حدود 1:30 به خونه رسیدم از رستوران ناهار گرفتم و پیش دوستانم  اسماعیل و مهناز رفتم که در حیاط خانه بودند و دیدن آنها مرا کمی آرام کرد از ماجراء خبر داشتند و نتیجه را هم گفتم . دخترک دوباره زنگ زد و اس ام اس داد ولی جوابی ندادم تا بداند جواب ندادن چه مزه ای دارد ؟!

عصر یکی از دوستانم با نامزدش سیما تماس گرفتنند که با ماشین برویم و گشتی در پارک ارم بزنیم و من هم که روحیه ام خراب بود رفتم مثل اینکه اینها را خدا فرستاده بود .ماجرا را برای آنها تعریف کردم کلی متاثرشدند و چه دختر ماهی است این سیما خانم چقدر زیبا حرف می زند و چقدر مهربان است یک فرشته است آرام شدم گفت : خیلی هم دلش بخواد اصلاً جوابش رو نده

وقتی در انتهای شب داشتیم در پارک قدم می زدیم اس ام اسی مبنی بر معذرت خواهی برایم فرستادم انصاف ندیدم جوابش را ندهم گفتم :

دیگر از دست شما ناراحت نیستم الان که در پارک قدم می زنم آن موضوع را از یاد برده ام ولی رفتار شما درست نبود شما هر چقدر هم محضوریت داشتید  باز می این می توانستید چند دقیقه ای در ماشین سوار شوید وبا من گفت و گویی داشته باشید .

که گفت ما را همه می شناسند این اولین باری است که با یک پسر ملاقات داشته ام و ....

خلاصه این اولین دیدار همانطوریکه قبلاٌ هم اس داده بودم فکر کنم آخرین دیدار ما هم شد . بعید می دانم دیگر تمایلی داشته باشد به من زنگ بزند و یا اس ام اس بدهد . راستش شرایطی داشن که برایم زیاد قابل قبول نبود از جمله اینکه تحصیلات دانشگاهی ندارد از خانواده ای است که تفاوت فرهنگی و اجتماعی زیادی با خانواده ما دارند . و خیلی نکات منفی دیگر .

من همه اش از این بابت نگران بودم که اگر او هم مثل شیوا  مرا پسندید چطور جواب منفی به او بدهم که از دستم ناراحت نشود که ظاهراً ایشان مشکل مرا کم کرد و دیگر نیازی به این کار نیست .

من خرافی نیستم ولی برحسب تجربه به چیزهایی اعتقاد دارم مثلاً آن روز صبح وقتی می خواستم به دیدنش بروم برق خانه قطع شده بود نتوانستم صورتم را اصلاح کنم . در امیدیه هم که مشکل پنچری ماشین پیش آمد ! اصلاً مثل اینکه قسمت نبود من او را ببینم .

دیدنش هم اگر چه تجربه ای بود ولی کلی مرا از نظر روانی اذیت کرد واقعاً دل آزرده شدم منی که دل هیچ کس را در زندگی نشکسته ام و یا دست کم سعی کرده ام اینگونه باشم حالا مرتب اینها دلم را می شکنند و مرا می رنجانند .

نمی دانم شاید قسمت من جایی دیگر باشد و مشیت الهی چیز دیگری باشد .

.......................م.ت 14 آبان ماه 1390-